سلام بر ام العشق
یا لیت شعری اکما اخبروا بان عباسا قطیع الیمین
اری ای مادر عشق عزیزت در راه مولایش نه فقط دست بلکه هستیش رادادتابه عالمیان معنای عشق رابفهماند.
یا لیت شعری اکما اخبروا بان عباسا قطیع الیمین
اری ای مادر عشق عزیزت در راه مولایش نه فقط دست بلکه هستیش رادادتابه عالمیان معنای عشق رابفهماند.
مقام جناب ابوالفضل بسیار بالاست. ائمه ما فرموده اند: «ان للعباس منزله عند الله یغبطه بها جمیع الشهداء» (ابصار العین فی انصار الحسین ص 27، بحار الانوار ج 44 ص 298 به نقل از امالی صدوق مجلس 70 رقم 10) عباس مقامی نزد خدا دارد که همه شهداء غبطه مقام او را می برند. متاسفانه تاریخ از زندگی آن بزرگوار اطلاعات زیادی نشان نداده، یعنی اگر کسی بخواهد کتابی در مورد زندگی ایشان بنویسد، مطلب زیادی پیدا نمی کند. ولی مطلب زیاد به چه درد می خورد، گاهی یک زندگی یک روزه یا دو روزه یا پنج روزه یک نفر که ممکن است شرح آن بیش از پنج صفحه نباشد، آنچنان درخشان است که امکان دارد به اندازه دهها کتاب ارزش آن شخص را ثابت بکند، و جناب ابوالفضل العباس چنین شخصی بود.
سن ایشان در کربلا در حدود 34 سال بوده است و دارای فرزندانی بوده اند که یکی از آنها به نام عبیدالله بن عباس بن علی بن ابیطالب است و تا زمانهای دور زنده بوده است. نقل می کنند که روزی امام سجاد علیه السلام چشمشان به عبیدالله افتاد، خاطرات کربلا به یادشان افتاد و اشکشان جاری شد. جناب ابوالفضل در وقت شهادت امام علی علیه السلام، کودکی نزدیک به حد بلوغ ، یعنی در سن چهارده سالگی بوده است. من از «ناسخ التواریخ» الان یادم هست که جناب ابوالفضل در جنگ صفین حضور داشته اند. ولی چون هنوز نابالغ و کودک بوده اند (حدود دوازده سال داشته اند، زیرا جنگ صفین تقریبا سه سال قبل از شهادت امیرالمؤمنین است)، امیرالمؤمنین به ایشان اجازه جنگیدن نداده اند. همین قدر یادم هست که نوشته بود ایشان در جنگ صفین در عین اینکه کودک بودند، سوار بر اسب سیاهی بودند. بیش از این چیزی ندیدم. ولی این موضوع را خیلی ها نوشته اند، در مقاتل معتبر این مطلب را نوشته اند که امیرالمؤمنین علی علیه السلام یک وقتی به برادرشان عقیل فرمودند برای من زنی انتخاب کن که «ولدتها الفحوله» یعنی نژاد از شجاعان برده باشد.
عقیل که برادر امیرالمؤمنین است، نسابه است، نسب شناس و نژادشناس بوده و عجیب هم نژاد شناس بوده و قبائل و پدرها و مادرها و اینکه کی از کجا نژاد می برد را می شناخته است. فورا گفت: «عنی لک بام البنین بنت خالد»؛ آن زنی که تو می خواهی ام البنین است. ام البنین یعنی مادر پسران (مادر چند پسر) ولی خود این کلمه مثل ام کلثوم است که حالا ما اسم می گذاریم. مخصوصا در تاریخ دیدم که یکی از جدات یعنی مادر بزرگهای ام البنین اسمش ام البنین بوده و شاید هم به همین مناسبت، اسم ایشان را هم ام البنین گذاشته اند. همین دختر را برای امیرالمؤمنین خواستگاری کردند و از او چهار پسر برای امیرالمؤمنین متولد شد و ظاهرا دختری از او به دنیا نیامده است. بعد این زن به معنی واقعی، ام البنین یعنی مادر چند پسر شد.
امیرالمؤمنین فرزندان شجاع دیگر هم داشت، اولا خود حسنین (امام حسین و امام حسن) شجاعتشان محرز بود، مخصوصا امام حسین که در کربلا نشان داد که چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود. محمد بن حنفیه از جناب ابوالفضل خیلی بزرگتر بود و در جنگ جمل شرکت کرد و فوق العاده شجاع و قوی و جلیل و زورمند بود. حدس زده می شود که امیرالمؤمنین به او عنایت خاصی داشته است (البته این مطلب در متن تاریخ نوشته نشده، حدس است).
مطابق معتبرترین نقلها اولین کسی که از خاندان پیغمبر شهید شد، جناب علی اکبر و آخرینشان جناب ابوالفضل العباس بود. یعنی ایشان وقتی شهید شدند که دیگر از اصحاب و اهل بیت کسی نمانده بود، فقط ایشان بودند و حضرت سید الشهداء. آمد عرض کرد برادر جان! به من اجازه بدهید به میدان بروم که خیلی از این زندگی ناراحت هستم. جناب ابوالفضل سه برادر کوچکترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد، گفت بروید برادران، من می خواهم اجر مصیبت برادرم را برده باشم. می خواست مطمئن شود که برادران مادریش حتما قبل از او شهید شده اند و بعد به آنها ملحق بشود. بنابراین ام البنین است و چهار پسر، ولی ام البنین در کربلا نیست، در مدینه است. آنان که در مدینه بودند که از سرنوشت کربلا بی خبر بودند به این زن، مادر این چند پسر که تمام زندگی و هستیش همین چهار پسر بود خبر رسید که هر چهار پسر تو در کربلا شهید شده اند. البته این زن، زن کامله ای بود، زن بیوه ای بود که همه پسرهایش را از دست داده بود. گاهی می آمد در سر راه کوفه به مدینه می نشست و شروع به نوحه سرائی برای فرزندانش می کرد.
تاریخ نوشته است که این زن، خودش یک وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنی امیه بود. هر کس که می آمد از آنجا عبور بکند، متوقف می شد و اشک می ریخت. مروان ابن حکم که یک وقتی حاکم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است، هر وقت می آمد از آنجا عبور کند، بی اختیار می نشست و با گریه این زن می گریست. این زن، اشعاری دارد و در یکی از آنها می گوید:
لا تدعونی ویک ام البنین *** تذکرینی بلیوث العرین
کانت بنون لی ادعی بهم *** و الیوم اصبحت و لا من بنین
(منتهی الامال ج 1 ص 386، ابصار العین فی انصار الحسین علیهم السلام ص 31 )
مخاطب را یک زن قرار داده می گوید: ای زن، ای خواهر! تا بحال اگر مرا ام البنین می نامیدی بعد از این دیگر ام البنین نگو، چون این کلمه خاطرات مرا تجدید می کند، مرا بیاد فرزندانم می اندازد. دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید. بله در گذشته من پسرانی داشتم ولی حالا که هیچیک از آنها نیستند. رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص برای جناب ابوالفضل، مرثیه بسیار جانگدازی دارد، می گوید:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد *** و وراه من ابناء حیدر کل لیث فی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید *** ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد (همان مدرک)::
ای کسی که عباس را دیدی که بر دسته های گوسفندان چون شیر حمله می کرد و در پشت سر او فرزندان حیدر مانند شیران ژیان ایستاده بودند به من گزارش داده اند که پسرم در حالی که دستش جدا شده بود ضربه به سرش اصابت کرد وای بر من که به سر بسرم ضربه عمود فرود آمد ولی اگر شمشیر در دست تو بود کسی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت.
پرسیده بود که پسر من، عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد؟ دلاوری حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است. او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکی به او می گفتند قمر بنی هاشم، ماه بنی هاشم، در میان بنی هاشم می درخشیده است. اندامش بسیار رشید بوده که بعضی از مورخین معتبر نوشته اند هنگامی که سوار بر اسب می شد، وقتی پایش را از رکاب بیرون می آورد، سر انگشتانش زمین را خط می کشید، بازوها بسیار قوی و بلند، سینه بسیار پهن داشت. می گفت که پسرش به این مفتیها کشته نمی شد. از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند؟ به او گفته بودند که اول دستهایش را قطع کردند و بعد به چه وضعی او را کشتند. آن وقت در این مورد مرثیه ای گفت. می گفت ای چشمی که در کربلا بودی! ای انسانی که در صحنه کربلا بودی!، آن زمانی که پسرم عباس را دیدی که بر جماعت شغالان حمله کرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوی پسر من فرار می کردند.
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد *** و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
پسران علی پشت سرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر، پشت پسرم را داشتند، وای بر من، به من گفته اند که بر شیر بچه تو، عمود آهنین فرود آوردند. عباس جانم، پسر جانم، من خودم می دانم که اگر تو دست در بدن می داشتی، احدی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت.
مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع):
اگر بخواهیم مقام و منزلت حضرت عباس علیه السلام را از دیدگاه امامان معصوم علیه السلام دریابیم، كافی است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس علیه السلام توجه كنیم. در شب عاشورا، وقتی دشمن در مقابل كاروان امام حسین علیه السلام حاضر شد و در راس آنها عمربن سعد شروع به داد و فریاد كرد، امام حسین علیه السلام به حضرت عباس علیه السلام فرمود: برادر جان، جانم به فدایت، سوار مركب شو و نزد این قوم برو و از ایشان سوال كن كه به چه منظور آمده اند و چه می خواهند. در این ماجرا دو نكته مهم وجود دارد یكی آنكه امام به حضرت عباس می فرماید: من فدایت شوم. این عبارت دلالت بر عظمت شخصیت عباس علیه السلام دارد زیرا امام معصوم العیاذ بالله سخنی بی مورد و گزاف نمی گوید و نكته دوم آنكه، حضرت به عنوان نماینده خود، عباس علیه السلام را به اردوی دشمن می فرستد. روز عاشورا هنگامی كه حضرت عباس علیه السلام از اسب بر روی زمین افتاد، امام حسین علیه السلام فرمودند: «الان انكسر ظهری و قلت حیاتی» یعنی «اكنون پشتم شكست و چاره ام كم شد». این جمله بیانگر اهمیت حضرت عباس علیه السلام و نقش او در پشتیبانی از امام حسین علیه السلام است.
امام زمان علیه السلام، در قسمتی از زیارتنامه ای كه برای شهدای كربلا ایراد كردند، حضرت عباس علیه السلام را چنین مورد خطاب قرار می دهند: «السلام علی ابی الفضل العباس بن امیرالمومنین المواسی اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادی له، الوافی الساعی الیه بمائه، المقطوعه یداه لعن الله قاتله یزید بن الرقاد الجهنی و حكیم بن طفیل الطائی؛ سلام بر ابوالفضل العباس پسر امیرالمومنین که با جانش در حق برادرش مواسات کرد و از امروز زندگانی دنیایش برای فردای قیامتش ذخیره کرد و خود را فدای برادرش کرد و با تمام توان و وجودش در راه او کوشید یا دو دستش را جدا کردند. خداوند کشندگانش را که یزیدبن رقاد جهنی و حکیم بن طفیل طائی اند لعنت کند».
امام زین العابدین علیه السلام به عبیدالله بن عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام نظر افكند و اشكش جاری شد سپس فرمود: هیچ روزی بر رسول خدا صلی الله و علیه و آله و سلم سخت تر از روز جنگ احد نبود زیرا در آن روز عموی پیامبر، شیر خدا و رسولش حمزه بن عبدالمطلب كشته شد و بعد از آن روز بر پیامبر هیچ روزی سخت از روز جنگ موته نبود، زیرا در آن روز پسر عموی پیامبر جعفر بن ابی طالب كشته شد سپس امام زین العابدین علیه السلام فرمود: هیچ روزی همچون روز مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام نیست كه سی هزار تن در مقابل امام حسین علیه السلام ایستادند و می پنداشتند كه از امت اسلام هستند و هر یك از آنها می خواستند از طریق ریختن خون امام حسین علیه السلام به نزد پروردگار تقرب پیدا کنند و كار را تا آنجا كشاندند كه آن حضرت را از روی ظلم و جور و دشمنی به شهادت رساندند آنگاه امام زین العابدین علیه السلام فرمود: خداوند حضرت عباس علیه السلام را رحمت كند كه به حق ایثار كرد و امتحان شد و جان خود را فدای برادرش كرد تا آنكه دو دستش قطع شد و خداوند عزوجل در عوض، دو بال به او عطا كرد تا همراه ملائكه در بهشت پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابی طالب علیه السلام هم دو بال عطا فرمود و به تحقیق، حضرت عباس علیه السلام نزد پروردگار مقام و منزلتی دارد كه روز قیامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه می خورند.
ایثار و جانبازی، راز و رمز تعالی حضرت عباس (ع):
با توجه به روایاتی كه در شان حضرت عباس علیه السلام از ائمه علیهم السلام رسیده و در آن به ایثار و فداكاری در راه امام خویش تصریح شده است، به روشنی، فضیلت و مقام آن بزرگوار آشكار می شود. حضرت عباس علیه السلام فرزند كسی است كه آیه 207 سوره بقره («و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله؛ و از مردم کسی است که در طلب رضای خدا از سر جان می گذرد») در شأنش نازل شد و از سلاله دودمانی است كه اسوه ایثار و از خودگذشتگی بودند و سوره هل اتی، در شان ایثار ایشان نازل شده است. فداكاری، ایثار و جانبازی در اسلام و مكتب اهل بیت علیهم السلام از جایگاه ویژه ای برخوردار است؛ به طوری كه امیرمومنان در جایی ایثار را برترین فضیلت اخلاقی می داند. در جایی دیگر علی علیه السلام ایثار را بالاترین عبادت معرفی می نماید و در روایتی دیگر غایت و هدف تمام مكارم اخلاقی را ایثار و از خودگذشتگی می داند. علی علیه السلام در قسمتی از نامه خود به حارث همدانی می فرماید: بدان كه برترین مومنان كسی است كه در گذشتن از جان و خانواده و مال خویش از دیگر مومنان برتر باشد. حال در اینجا این سوال مطرح می شود كه مگر سایر شهیدان از جان خود نگذشتند، پس چه چیزی حضرت عباس را از سایر شهیدان متمایز می سازد؟ جواب این است كه معرفت حضرت عباس علیه السلام از همه شهیدان والاتر و اطاعتش از امام خویش، كاملتر بود. براساس دیدگاه اسلام و مكتب اهل بیت علیه السلام آنچه اعمال نیك را از یكدیگر متمایز می سازد و ارزش اعمال را متفاوت می كند، همان معرفت و بینش و نیت شخص است و كلام پیامبر اسلام صلی الله و علیه و آله و سلم كه فرمود: «ضربه علی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین؛ ارزش ضربت علی علیه السلام در جنگ خندق از عبادت جنیان و آدمیان برتر است» شاید ناظر به این معنا باشد. در ضمن روایاتی كه در مورد ثواب و عقاب عمل به صورتهای گوناگون و متفاوت نقل شده، به این دلیل است كه ثواب یا عذاب یك عمل معین، با توجه به معرفت و نیت عامل آن متفاوت می شود. به عنوان مثال، ثواب زیارت امام رضا علیه السلام در روایتهای معتبر به صور متفاوت نقل شده است و در بعضی روایات تصریح شده كه این تفاوت ثواب، به دلیل تفاوت در معرفت اشخاص است. آری حضرت عباس علیه السلام با كمال معرفت در راه دین و امام خویش جانبازی نمود و مراحل كمال و تعالی را طی كرد.
القاب تابناك حضرت ابوالفضل العباس (ع)
1. قمر بنى هاشم
بهره مندى بسیار عباس از جمال و جلال و سیماى سپید و زیبا و سیرت سبز و نورانى، زمینه ساز این لقب است.
2. باب الحوائج
كریمى از دودمان كریمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته هایش را برآورده مى سازد.
3. طیار
بیانگر مقام و عظمت حضرت عباس علیه السلام در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.
4. الشهید
شهادت، كه نشان نمایان ابوالفضل علیه السلام است و در چهره حیات او درخشندگى بسیار دارد زمینه ساز این لقب است.
5.سقا
دلاورى عباس در صحنه هاى حیرت آور آب رسانى به تشنگان، سبب این لقب شد.
6. عبد صالح
لقبى كه حضرت صادق علیه السلام در زیارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد: «السلام علیك ایها العبد الصالح؛ سلام بر تو، اى بنده صالح خدا».
7. سپه سالار
صاحب لواء یا سپه سالار لقب بزرگترین شخصیت نظامى است و عباس در روز عاشورا این لقب را از آن خود ساخت.
8. پرچمدار و علمدار
یادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس علیه السلام این لقب را برایش به ارمغان آورد.
9. ابوقربه (صاحب مشك)، عمید (یاور دین خدا)، سفیر (نماینده حجت خدا)، صابر (شكیبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات دیگران) و ... از دیگر لقبهاى ابوالفضل است.
|
|
|
امام حسین (ع ) فرمود اینها فقط به من کار دارند و اگر مرا بکشند، به هیچ کس دیگری کار ندارند. وقتی که شمربن ذی الجوشن می خواست از کوفه به طرف کربلا حرکت کند، یکی از حضاری که در آنجا بود، به ابن زیاد اظهار کرد که بعضی از خویشاوندان مادری ما همراه حسین بن علی هستند، خواهش می کنم امان نامه ای برای آنها بنویس. ابن زیاد هم نوشت. شمر در یک فاصله دور، از قبیله ای بود که قبیله ام البنین با آنها نسبت داشتند. این پیام را در عصر تاسوعا شخص او آورد. این مرد پلید آمد کنار خیمه حسین بن علی علیه السلام و فریادش را بلند کرد: این بنوا اختنا (مقتل الحسین مقرم ص 252 و بحارالانوار ج 44 ص 391 و اللهوف ص 37) خواهرزادگان ما کجا هستند؟ ابوالفضل علیه السلام در حضور اباعبدالله علیه السلام نشسته بود، برادرانش همه آنجا بودند، یک کلمه جواب ندادند تا امام فرمود: «اجیبوه و ان کان فاسقا» (همان مأخذ) جوابش را بدهید هر چند آدم فاسقی است. |
سلام الله و سلام ملائكته المقربين و انبيائه المرسلين و عباده الصالحين... عليك يابن امير المؤمنين
سلام خدا و درود فرشتگان مقرب او، انبياء مرسل او، عباد صالح پروردگار و... بر تو اي فرزند امير مؤمنان.»
زيارت تنها ورد نيست بلكه انديشه است. در ژرفاي اين كلمات نوراني دريايي از معرفت همگان را به سوی خود ميخواند.
زيارتها با سلام و درود آغاز ميشوند آغازگر اين سلام، مقدسترين موجودات هستي میباشند. از خداوند باري تعالي تا ملائكه مقرب عرش تا اوصياء و ابرار در اين سلام شریک هستند. مخاطب اين درود مقدس بندهاي صالح از بندگان الهي است. او شاگرد ممتاز مكتب كربلاست.
اشهد انك بالتسليم و التصديق و الوفاء و النصيحة لخلف النبي
گواهي ميدهم بر تو به تسليم و تصديق و وفاداري و خيرخواهي كه براي جانشين پيامبر مبذول داشتي
اگر سلام زائر از سر صدق و اخلاص انجام گيرد، شهادت بر جان و دل او جاري ميشود.
در زيارت، زائر به تصديق اعتقادات و باورهاي خويش ميپردازد. او در زيارت عباس بن علي عليه السلام با زبان جان به وفاداري علمدار كربلا اقرار ميكند و خيرخواهي سرباز ممتاز مكتب حسين را بازگو مينمايد. صفت تسليم در برابر ولي خدا در وجود عباس ميدرخشد و اينها همه الگويي جاودان در برابر ديدگان زائر به نمايش ميگذارد. زيارت يعني كسب معرفت و افزوني ظرفيت در دل
انديشه و حركت زائر
عباس وفادار به ولي بود. برخي پا به عرصه حق ميگذارند و دل به ولايت امام ميسپارند اما در هنگامه خطر به كنجي پناه ميبرند و يا به عقب مينشينند و منفعت را فداي حقيقت ميكنند؛ زائر بر وفاداري اباالفضل گواهي ميدهد. وفادار كسي است كه از طوفانها نميهراسد؛ راحتيها و سختيها در او تاثيري ندارد و هماره در ميانه ميدان ميايستد و از امام اطاعت ميكند. زائر كسي است كه عاطفه، انديشه و حركت او عطر وفاداري دهد.
***
لعن الله من قتلك و لعن الله من جهل حقك و استخف بحرمتك
از رحمت خداوند بدور باد كسي كه تو را كشت و حق تو را ندانست و احترامت را سبك شمرده دانست...
اكنون زائر لب به تبرّي ميگشايد. از ناي جان آه ميكشد و از ظلم دونان فزع ميكند.
آنگاه كه حقيقت از ديده مردم مغفول شد سايه ظلم و تعدي بر جامعه مستولي ميگردد. ظلم و تاريكي شيطان را آبرو ميبخشد و حق را به انزوا ميكشاند. در چنين جامعهاي حق، سبك شمرده خواهد شد و حقيقت گويان به مسلخ خون خواهند رفت.
زائر در اين فراز از زيارت به خود نهيب ميزند كه جهل از حق، بلائي است خانمانسوز و اين جهل تنها با مدد امام به عنوان ريسمان اتصال به حق و حصن حصين هدايت جبران خواهد شد.
***
لعن الله من حال بينك و بين ماء الفرات
خداوند لعنت فرستد بر كسي كه ميان تو و آب فرات مانع شد
فرات بهانه هدايت است. و عباس سقاي هدايت انسان تا آب ولايت را به كام تشنه كامان حقيقت برساند. در اين ميان انسانها به چند دسته تقسيم ميشوند گروهي راه را باز ميگذارند تا ساقي، مشك هدايت را بر ظرف دل آنها متصل سازد. گروهي خود به استقبال عباس ميروند تا او بر ظرف معرفتشان بيفزايد. گروهي در برابر علمدار كربلا قد علم ميكنند تا مسير هدايت مسدود شود. انديشه اين گروه بدسيرت با مشرب شيطان سيراب است.
جئتك يابن امير المؤمنين وافداً اليكم و قلبي مسلم لكم و تابع و انا لكم تابع و نصرتي لكم معد
اي فرزند امير المؤمنين عليه السلام به زيارت شما و به ميهماني شما آمدم دل و جانم تسليم امر شماست و خود مطيع شماو براي ياريتان مهيا هستم.
زائر پس از تصديق بر تولّي و اقرار بر تبرّي براي يك اقدام آماده ميشود.
او سرود تسليم سر ميدهد و وجود خويش را در تبعيت از حق و هدايت آماده ميسازد. او تبعيت را تنها يك اقرار لفظي نميپندارد كه نصرت عملي اوج تبعيت از حق است. عباس كه جانش از ولايت محمدي آكنده، انديشهاش با معرفت علوي سيراب گشته و قدمهايش در راه حسين فاطمه پرتوان و استوار حركت ميكند؛ الگويي براي حق پويان است. آنگاه كه زائر به ژرفاي معرفت عباس دست يافت تمام قد در برابر اين اسطوره تاريخ ميايستد دست بر سينه ميگذارد و آب از ديده ميافشاند و ميگويد:
السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لأمير المؤمنين و...
يعني ابالفضل آنگاه نور افشاند كه به مقام بندگي رسيد و آنگاه به مدال بندگي نائل آمد كه صالح شد و آنگاه به صلاحيت دست يافت كه رداي اطاعت از ولي را بر قامت پوشانيد.
ای همسر بافضیلت امیرالمؤمنین علیهالسلام ، دختر دلاوران عرب، ام البنین!
خدا تو را رحمت کند! نیک همسری برای علی علیهالسلام بودی؛ هم او که به برادرش عقیل فرمود: زنی را به همسریم اختیار کن که فرزندانی شجاع برایم به دنیا آورد و «عقیل»، نام تو را بر زبان آورد که شجاعتر از پدران تو، در عرب نبوده است.
و تو، چهار پسر رشید برای علی علیهالسلام آوردی تا دوست داران فرزندان زهرا علیهاالسلام باشند و فدائیان حسین علیهالسلام در روز عاشورا.
اگر تو نبودی، چگونه در کربلا، «عباس» دلاور، علمدار دلیر حسین میشد که یزید، لعنت خدا بر او باد ـ از شجاعت او در نگهداری عَلَم در شگفت مانده بود؛ آنجا که دید بر پیکر علم سپاه حسین، تیر بسیار نشسته، مگر جای دستهای علمدار. حیرتزده پرسید: این عَلَم در دست چه کسی بوده است، که با این همه تیر، علم را رها نکرده است؟
ای بانوی شرافت و ادب! کرامت تو را میشود در زلال آیینه اباالفضلت دید؛ آنجا که امان نامه شیطان را به سینه خاک کوبید و گفت: حیرتا! زاده ام البنین امان داشته باشد، اما میوه نازنین رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم زاده زهرای مطهّر، امان نداشته باشد؟
اگر تو همسر امیرالمؤمنین نبودی، چه کسی ماه بلند بالای بنی هاشم را به دنیا میآورد، که از طلعت زیبا و جمال دل آرایش، عرب، انگشت حیرت به دندان میگزید؟
بانوی بافضیلت بودی که ابوالفضل را چنان تربیت کردی، تا پشت و پناه حسین و لشگرش باشد و از کشتههای دشمن، پشته بسازد.
مرحبا به مادریت، ای مادر ادب! که به نوباوگان خویش فرمودی: از سر ادب. به گلهای زهرا علیهاالسلام ، «آقا و مولا» خطاب کنند، نه «برادر». خدا تو را رحمت کند.
هنوز صدای مرثیههایت در بقیع، در گوش زمان جاری است:
دیگر به من «مادرِ پسران» نگویید؛ چون مرا به یاد شیران قوی پنجهام میاندازید. من پسرانی داشتم که مرا به نام آنها، «ام البنین» میخواندند.
اما اکنون دیگر برای من پسری نمانده است؛ چهار فرزندم، همچون عقابان تیز پنجه بودند که با مرگ سرخ، زندگی را وداع گفتند.
ای مادر وفا، که روح شریف چهار پسر وفادارت ـ «عباس و جعفر و عثمان و عبداللّه» تجلیگاهِ وفای تو به علی علیهالسلام و اولاد علی علیهالسلام گردید.
که وفای آنان، درخششی از وفای تو بود!
آیا از شجاعت پدرانت که در رگهای تو جاری بود و از شرافت و فضیلتی که در تو میجوشید، غیر از این انتظار میرفت که فرزندت، قمر بنی هاشم، عبّاس رشید باشد که بر فوج اهریمنان تاخت.
چه نیک میشناختی فرزندانت را که در رثای آنان سرودی:
به من خبر دادند که عباس، با دستهای بریده، با صورت به زمین افتاده اما پسرم! میدانم که اگر عمود آهنین بر سرت نمیکوفتند و شمشیر در دست میداشتی، هیچ کس یارای نزدیک شدن به تو را نداشت.
خدا تو را رحمت کند، ای شجاعزاده شجاع پرور، مادر پسران، ام البنین!
ام البنین صدایت کنم یا...؟
مادر؛ مادری که اگر چه در کربلا نبود، ولی دلش تا ابد در کربلا ماند و نگاهش بر افق، که آیا «کاروان عشق» را بازگشتی خواهد بود؟
مادری که دلش برای همیشه در کنار «نهر علقمه»، سوگ نشین فرزندی شد که نظیر نداشت در زیبایی و شجاعت!
مادری که دلش در میدان «قتلگاه» بود و نگاهش بر آسمان، که چه وقت، «ماه»، بار دیگر خواهد تابید!
مادری که یک عمر، دست از «حسین حسین» گفتن بر نداشت و تمام غریبانههایش را، حتی سوگ عزیزانش را با نام حسین علیهالسلام همراهی کرد!
مادری که «ام البنین علیهاالسلام » بود، ولی آیینه نگاهش از آسمان کربلا، تنها اشکِ خونین ستارگان را چید؛ آن گاه که راوی، از عبور نیزهها روایت میکرد!
مادری که حتی کوچههای «مدینه»، مرثیهسرای اندوه سترگ او شدند و به استقامت و صبر او ایمان آوردند!
مادری که «وفا»، اولین درس زندگی و «شجاعت»، عالیترین سرشت همسریاش بود و «صحبت»، بالاترین باور مهر پروریاش
مادری که برای همیشه، با نالههای نینوایی، به یاد پسرانش، لالایی سرود و سرودههایش را فرات، هر روز، هنگام غروب نجوا میکند!
مادری که بعد از شهادت «عباس علیهالسلام »، دیگر به ماه نگاه نکرد و آسمان مدینه، نعمت نورافشانیاش را از دست داد!
مادری که در کربلا نبود، ولی تا ابد در کربلا ماند و دل از «گودال قتلگاه» نگرفت و فریاد «یا حسین»اش را نهتنها در مدینه، که از صحن مطهر کربلا میتوان شنید! درود خداوند و سلام پاکان، بر روح بلند و وفاداری بینظیرش باد!
روح آسمانیاش، در سایه سار کوثر، شاد، و شفاعت بشکوهش، دستگیرمان باد!
اینجا بقیع است
درست با چشمهای سُست که از پشت پنجرهها پی در پی مینگری، در یک مرثیه مواج فرو میریزی.
دیگر نه خود را به جا میآوری و نه جز اشک را مینگری. تا احساس بیقراری، طعم شور چشمها را میچشد، بغضهای بهاری خود را میتکانی، عباس علیهالسلام را میبینی که ایستاده است. عباس ایستاده است و خاک ام البنین، بوی مشک عباس و عَلَم ابوالفضل علیهالسلام را میدهد.
اینجا بقیع است، چند قدم اشک که جلوتر میروی، عباس را در ناگهانترین عظمت میبینی که چشم به بیانتهاترین مفهوم گمنام، دوخته است.
آه، پنجرههای دیوار بقیع! آه از این بیقراری مجسم!
آه از این شیدایی آتش افروز! اینجا بقیع است. هنوز آفتاب بر نتافته است که غربتی گره خورده، به گوشه بقیع را مینگری که رنگ و بوی عباس را در امتداد کوچههای مدینه، در بقیع میپراکند.
ما میرویم و دیده ما بین کوچههاست *** چون دامن نسیم رها بین کوچههاست
آه، بقیع! یا مرا آتش بزن، یا نالهام را به گوش ام البنین، برسان.
بقیع! نمیدانم چرا به قبر ام البنین که میرسم، عطشی شدید سراسر احساس را فرا میگیرد.
ای مأوای مهربانیهای پر پر!
ای دغدغه غربت!
ای که نامت رعشه بر اشکهای من میاندازد! میخواهم یک آسمان بغض در تو درنگ کنم و دریا دریا و باران باران و ناله ناله در تو جاری شوم.
آه، بقیع! انحنای نحیف نگاه من، طاقت درشتی اشکهای مرا ندارد.
ای پاییز پرستوهای یکپارچه آتش! تکیه بر غربت مدام تو میزنم و سلام میفرستم به مادر عباس، به مادر حماسه.
سلام، ام البنین! سلام بر تو که در حاشیه سکوت بقیع آرام گرفتی، تا چون همیشه، حاشیه نشین و قدم سوز غربت تربت مخفی فاطمه علیهاالسلام باشی.
همسر عدالت! این منم که از پشت پنجرهها، به هوای تو دخیل میبندم؛ چونان غنچهای که به نسیم شکفتن دخیل میبندد.
این منم که گلدان خالی دستهایم را به سمت تابش شکوفایی تو دراز کردهام تا در این خشکسالی رخصت، ترانه در ترانه، جوانه بزنم و بهانه در بهانه از تو بگویم.
«ای که هر صبحی که از مشرق بتافت *** همچو چشمه مشرقت در جوش یافت
در دل من تا سپیده روشنی است *** بایدت گفتن هر آنچه گفتنی است»
ای که کنیهات «ام العشق» است و لقبت «ام الوفا»!
کاروان در کاروان اشک از پشت پنجرههای بقیع، رهسپار کربلا میشوم، تا از گذرگاه گریه بگذرم.
آفتاب در جستجوی رنجوری خویش تا سطح سپیده دم کبود شده است. ای طاقتت قاطع! در غروب رنجوری جان مجروح خویش، چشم انتظار کدام بیقراری بودی که این چنین، عزلت نشین عزّتی و عظمت.
ام البنین! معجزه پیامبر صلیاللهعلیهوآله شق القمر بود و معجزه تو «ماه پاره پاره». هنوز که هنوز است، عطر دستهای عباس به گردن گلهای یاس مانده است.
ای کربلای ممتد مهرورزی! ای شکوه شِکوهناپذیر! ای حرمت بیحدّ! در مدینه ماندی تا دوشادوش عشق، حجم سنگین و رنگین داغ را از شانههای پیامبر برداری!
ای نقطه کانون کربلا و مدینه! در مدینه ماندی تا دوش به دوش شیون و شیدایی و پهلو به پهلو بیقراری، سنگ صبور فاطمه علیهاالسلام باشی.
ماندی تا چون همیشه، فاطمه را در این داغ غم گستر، دستگیری کنی.
ام البنین، «ای همسر فضیلت! ای مادر شجاعت! ای که تمام زنان حجاز رنجبران توأند و تو رنجبر فاطمه علیهاالسلام ، درود بر تو که تا آخرین لحظه، دست از ایمان خود بر نداشتی!
درود بر تو که یک عمر، فاطمی زیستی و یک مدینه، کربلا گریستی!
بارورِ باوری زلالتر از اقیانوسها بودی و چشم به راه ستارهای روشنتر از فانوسها
مدینه در مدینه ماندی و چشم به راه بیرق بیقرار عباس، غربت بقیع را با اشکهای زلال خویش شستشو دادی.
ام البنین، ای قرینه غریب «ام المصایب»، ای که پشت تنهاییات خم شد، امّا خم به ابروان بارانی خویش نیانداختی ـ که تو مادر عباسی و همسر علی علیهالسلام ـ !
چهار ستون پیکر تو ـ «عباس، جعفر، عثمان و عبدالله» ـ قطعه قطعه شد، امّا ایمان تو استوار ماند و قلب تو قرصتر از ماه شبهای مدینه!
اگرچه در کربلا نبودی تا حزن هزار دلهرگی را از دوش حسین علیهالسلام برداری، امّا در مدینه ایستادی تا نبض عاشورا را در مدینه به جریان اندازی.
اینجا بقیع است.
درست با چشمهای مست که از پشت پنجرههای پی در پی مینگری، در یک مرثیه مکرر و مواج فرو میریزی؛ دیگر نه خود را به جای میآوری و نه جز اشک را مینگری
محمد کامرانی اقدام

نام شما را که میبرم، بیاختیار دلم هوای مدینه را میکند، دلم پرنده میشود و تا پشت دیوار بقیع، یک نفس بال میگشاید. نام شما را که میبرم، هوا معطّر میشود و سکوت از عظمت نامتان جریان میگیرد.
گاهی آنقدر، خود را ـ با تمام بزرگیات ـ به من نزدیک میکنی که حس میکنم سر بر دامنت نهادهام و تو با دستان سبز و گره گشا، اشک از چشمانم پاک میکنی، سر بر دامنت نهادهام و بوی خوش بهشت را، ذرّه ذرّه، نفس میکشم.
«چادر سیاه پاک، که انداخته خدا *** ماه شبچهاردهم را به دامنت»
گاهی آنقدر بلند و رفیع میشوی که دیگر پرنده خیالم هر چه بال میزند، به گردِ حضورتان هم نمیرسد!
گاهی آنقدر نزدیکی، که به یک قدم، کنار شما میایستم؛ کنار مهربانیتان، خوبیتان.
گاهی آنقدر وسیع و دور و ناممکن که هر چه میدوم، دورتر میشوی و در ابتدای راه، فرو میمانم!
باید خودت دست دلم را بگیری! خودت قدم به قدم به دلم راه رفتن بیاموزی!
من کجا و مادر ماه بنی هاشم کجا؟!
چه قدر پیش خدا حرمت داشتید که شایسته این انتخاب بودید!
چه قدر پاک و مطهّر بودید! افتخار بیشتر از اینکه ما در فرزندان فاطمه علیهاالسلام باشی؟! قداست بالاتر از اینکه محرم دردهای علی علیهالسلام باشی؟!
بانو! دیگر شنیدن قصّه فرات و ادب سقّای تشنه لب، مرا به شگفتی نمیخواند، آن سقّا که از مشک ادب تو، سیراب شود و عبّاس نشود، عجیب است.
شنیدهام، زمزمه روزها و لالایی شبهایت این بود: «عبّاسم، مبادا فرزندان زهرا علیهاالسلام را برادر صدا بزنی؛ فرق است بین فرزندان فاطمه علیهاالسلام و ام البنین علیهاالسلام » شنیدهام که بارها و بارها، الفبای وفا و ادب را حرف به حرف، به گوش عبّاست هجی کردی. حالا گر ماه بنی هاشم، خدای ادب باشد عجیب نیست؟!
آموزگار عشق و ارادت! آنقدر در لحظههایت شگفتی آفریدی که تاریخ، انگشت تحیّر به دندان میکرد. کدام ماجرایت را بگویم؟ کدام لحظهات را بسرایم، که لحظههایت، آنقدر مقدّسند که در واژهها نمیگنجند. در هر ماجرا، عشق و ارادت و اخلاص میآموزی، آنگاه که قنداقه عباست را، روی دست میگیری و برای صدقه سری حسین علیهالسلام ، دور سر مبارک ابا عبدالله میچرخانی... ، اگر فاطمه علیهاالسلام ، عبّاس تو را «پسرم» نخواند، عجیب است ...
تو آمدی؛ در یک روز خوب و قدم به خانه علی علیهالسلام نهادی و سایه مهربانیات را پناه کودکان داغدیده زهرا علیهاالسلام کردی.
تو آمدی و خشتْ خشتْ خانه پر شد از بوی تنت. و تو لبریز از بوی فاطمه علیهاالسلام
بانوی چهار داغ! محبت از این بالاتر، که به همسر بگویی: «مرا فاطمه مخوان، چون حسن و حسین و زینب با شنیدن این نام محزون میشوند» و تو، ام البنین یگانه روزگار شدی.
دسته دستاس، با دستهای تو خو گرفت و...
تو میروی و خانه، داغ رفتنت را ضجّه میزند.
تو میروی؛ با تمام مهربانیات؛ با سینهای که داغ چهار کوه را به سوگ نشسته!
و من، هنوز پشت دیوار بقیع، مهربانیات را ضجّه میزنم.
و من هنوز پشت دیوار بقیع، در جستجوی دستهای گرهگشای توام ...
و من هنوز حس میکنم که سر بر دامن تو نهادهام و بوی یاس را از دامن تو میشنوم.
یا ام البنین ... !
خدیجه پنجی
شیر زن بودی و شیر پرور.
دلیر بودی و دلیرپرور.
غیور بودی و غیورپرور.

وقتی پا به خانه علی علیهالسلام نهادی، خود را نه بانوی خانه، که کنیز کودکان یتیم فاطمه دانستی و از این خاکساری عاشقانه، ادب و عشق به دردانههایت آموختی.
وقتی غبار بیکسی از روی زینب میزدودی، مهر خواهرانه و وفای برادری را به پسران رشیدت میخوراندی، تا سایهسار عقیله بنی هاشم و سپر بلای خون خدا باشند.
وقتی دستان رشید عباس را در دستان حسین علیهالسلام مینهادی، علمداری یک انقلاب را در سایه اطاعت از ولایت به او میآموختی.
وقتی قدم به قدم، لحظه به لحظه و نفس در نفس، کودکانت را پای کلاس درس فرزندان زهرا بزرگ میکردی، جانهایشان را به قلههای رفیع امامت میسپردی تا تیز پروازان وادی معرفت و راهیان صراط هدایت شوند.
تو در اوج صفا و صداقت، بانوی کلبه غمزده علی علیهالسلام شدی؛ بانوی کلبهای که بیت الاحزان فرزندان فاطمه بود و یادآور غصّههای دختر پیامبر.
تو انتخاب شده بودی تا از گنجینه ایمان، عشق و احساست، این کلبه را دوباره گرم کنی.
انتخاب شده بودی تا از خزانه رشادت و شهامتت، علمدار وفاداری به کربلای حسین تقدیم نمایی.
انتخاب شده بودی تا در قیام سرخ عاشورا و در انقلاب مظلومانه خدا، سهیم باشی؛ همراه چهار پسر، چهار شیر مرد، چهار دلیرمرد غیور.
تو آمده بودی تا همدم تنهاییهای مظلومترین سردار عالم باشی. چه خوب توانستی مادر غصههای فرزندان فاطمه و مرهم زخمهای کهنه مولا باشی!
ای همنشین علی و فاطمه!
ای چراغ بیت الاحزان فرزندان زهرا! شفاعت حسین علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام شاه بیت غزل عاشقانه زندگیات خواهد بود و ماه درخشان وجودت، سرو رعنای امیدت، عباس، سرمایه جاودانه دنیا و آخرتت. خوشا به سعادتت ای مادر پسران دلیر! ای مادر شیرمردان شهید
حورا طوسی
چهار مرتبه بانو! برای تو خبر آمد *** چهار بار دلت کوه شد به لرزه درآمد
تو منتظر، تو گدازنده بر معابر خونین *** مسافر تو نیامد مسافری اگر آمد
چهار مرتبه شنزارهای ظهر، تنت را *** گریستند و تو را داغهای مستمر آمد
چنان گریستهای روزهای خستگیات را *** که تکّه تکّه خاک بقیع نوحهگر آمد
از آن گلایه تلخت به گوش علقمه بانو! *** هر آنچه رود از آن لحظه سر به زیرتر آمد
چهار بار پسر رفت و اسب رفت و تو بودی *** چهار بار تو بودیّ و اسب بیپسر آمد
تو کوه بودی و از پشتِ شانههای بلندت *** چهار مرتبه خورشید سر بریده برآمد
رودها چشمان خیست را برابر داشتند *** آسمانها را نفسهایت مکدّر داشتند
دستهایت در میان خانه مولا وزید *** کودکانِ فاطمه انگار مادر داشتند
موجها از بسترِ چشمان تو برخاستند *** ابرها از سوز دامان تو سر برداشتند
خانه بیسقّا و چشمت خیس و اندوه تو را *** آن سحرگاهان بیفانوس باور داشتند
بیعلمدار است صفهای خیالت سالها *** سالهایت حال و روزی گریهآور داشتند
اشکهایت هفت دریا را به جان آورده بود *** نالههایت را زنان هفت کشور داشتند
مادرِ پروانههایِ بیقرارِ نینوا *** سنگها پروانهات بودند اگر پر داشتند
حمیده رضایی
آفرینش هماره در دامان مادران میشکفد و در دستان تربیت آنان به رشد و بالندگی میرسد. و این برق مهر و عاطفه است که در نگاه به انتظار نشسته آنان نمایان است.
شجاعت، ادب، ایثار و هزاران صفت نیک که در رگهای کودکان جاری است سرچشمه در وجود نیکو مادرانی دارد که خوبیهای هستی قسمتی از ارث آنان است. و همیشه تاریخ، مادران برجسته، این بهشتیان زمینی، مادر خوبیها و جوانمردیها و رشادتها بودهاند.
با نگاهی، هر چند گذرا، به کتاب قطور تاریخ، برگهای زرّینی خواهیم یافت که به دست توانای بزرگمردان بشریت نگاشته شده است. دقت در این سطور ما را به حقیقتی ژرف میرساند و آن اینکه این سطور نگاشته شده در پی سرمشقی است که مادران برای فرزندان خویش نوشتهاند. سرمشقی از صفات والای انسانی.
از میان جوانمردان جاودانه تاریخ، عباس بن علی(ع)، تندیس ادب و شجاعت، درخششی دارد به وسعت تمامی هستی و این درخشندگی نخواهد بود مگر از پشت چهره مهربان و برجسته مادری به نام امالبنین. اینک بر آن شدیم تا امالبنین، مادر فضیلتها را که به عباس جاودانگی بخشید شناخته و از زندگانی درسآموز وی توشههایی از آزادگی و ادب و شجاعت و بصیرت و ... بر گیریم.
زندگانی فاطمه کلابیه معروف بهامالبنین را شاید بتوان در ابعاد زیر مورد پژوهش و بررسی قرار داد:
الف) امالبنین در آینه خاندانی پاک [تبار تابناک]
ب) تولد بانوی خجسته عرب [تولدی نورانی]
ج) ویژگیهای والا و صفات آسمانی امالبنین [سینای صفات]
د) ازدواج دختر شجاعت باعلی علیه السلام، امیر مؤمنان [پیوند آسمانی]
ه••• ) امالبنین و تربیت فرزندانی شایسته و جاودانه [بر کرانه تعلیم و تربیت]
و) ابعاد سیاسی، اجتماعی زندگانی ام البنین[جلوههای سیاسی، اجتماعی]
ز) پایان یک زندگی پاک و درسآموز [غروب غمبار]
* تبار تابناک
امالبنین دختر «حرام بنخالد بنربیعه بنالوحید بنکعب بنعامر بنکلاب» است و مادر بزرگوار او «ثمامه» دختر سهیل بنعامر بنمالک بنجعفر بنکلاب(۱) بوده و پدر و مادرش از خاندان بنیکلاب، هستند و دارای خوبیها و صفات خانوادگی مشترک میباشند.
ابوالفرج در کتاب مقاتل نام یازده تن از
مادران امالبنین را ذکر میکند که همگی دارای نسب پاک و ویژگیهایی شناخته شده در عرب میباشند.
مورخان در مورد شرافت نسب امالبنین مینویسند:
«تاریخ پدران و داییهای امالبنین را به ما میشناساند و ما دانستیم که آنان از سوارکاران شجاع عرب در جاهلیت بوده و شرافت و آقایی (سیادت) آنها به حدی بوده است که حتی پادشاهان نیز به آن اذعان داشتهاند.»(۲)
ابوالمحل حرام بنخالد از «آل وحید» است و از سادات و اشراف عرب و در خاندان او مردان بزرگی میزیستهاند که هر یک در بزرگی و شرافت به گونهای مشهور گشتهاند و ما جهت اختصار به برخی از ویژگیهای آنان میپردازیم.
جد دوم (مادری) فاطمه، امالبنین، ابوبراء عامر بنمالک است که در عرب معروف است به «ملاعب الاسِنَّهَ» یعنی بازیکننده با نیزهها، زیرا شجاعت و دلاوری او به حدی بود که جنگ برایش بازی با نیزهها بود. عقیل به برادر بزرگوارش علی(ع) میگوید:
«ابوبراء عامر بنمالک جدّ دوم فاطمه در شجاعت در میان قبایل بینظیر بوده و کسی را شجاعتر از او جز حضرتت نمیشناسم و از اینرو او را «ملاعب الاسنّه» میخوانند.»(۳)
مورخان او را جنگاوری توانا و اسبسواری بینظیر و در حفظ عهد و پیمان کوشا میدانند. «عامر» برادری به نام «طفیل» داشت که از جمله شجاعان عصر خود بود و تمام جنگجویان به قدرت بازو و مهارت وی در شمشیر زدن اعتراف میکردند. او عموی مادر امالبنین بود.
یکی دیگر از چهرههای برجسته خاندان خجسته تاریخ، «لبید» پسر سهیل بنعامر است که از شاعران برجسته عرب بوده و در عرصه شعر و ادب کمنظیر میباشد؛ او دایی امالبنین است. «لبید» برای نعمان بنمنذر، پادشاه حیره، شعر زیبایی را در شأن شجاعت قبیله بنیکلاب و خاندان خود، بنیعامر،
میسراید که در عرب هیچ کس وی را انکار نکرد و این نمایانگر شناخت مردم نسبت به ویژگیهای والای این خاندان است. او چنین میخواند:
یا واهبَ الخیر الجزیل من سعه
نحن بنو امالبنین الاربعه
و نحن خیر عامر بنصعصعه
المطعمون الجفنه المدعدعه(۴)
«ای بخشنده خیر فراوان! ما فرزندان مادر چهار پسریم و از نسل خوب صعصعه هستیم که در جنگ، با ضربات شکننده، جمجمه دشمن را در هم میشکنیم.»
در مورد نَسب مادری ابوالفضل العباس(ع) در کتب تاریخی مطالب زیادی هست که صاحب کتاب بطل العلقمی در حدود ۹۵ صفحه از این خاندان سخن میگوید و از خصلتهای پسندیده آنان با دقت و ظرافت تمام مینویسد. شاید بتوان با یک جمله تصویری از خاندان «امالبنین» ترسیم کرد و آن اینکه پدران و مادران و خاندان امالبنین در شجاعت، کرم، اخلاق، هنر و وجاهت اجتماعی و بزرگواری پس از قریش، سرآمد قبایل گوناگون عرب بودهاند.
شجاعت، ادب، ایثار و هزاران صفت نیک که در رگهای کودکان جاری است سرچشمه در وجود نیکو مادرانی دارد که خوبیهای هستی قسمتی از ارث آنان است. و همیشه تاریخ، مادران برجسته، این بهشتیان زمینی، مادر خوبیها و جوانمردیها و رشادتها بودهاند.
گفتنی است که آشنایی با اخلاق و خصلتهای یک خانواده و حتی خاندان، ما را در شناخت ویژگیهای فردی افراد و خویها و خصلتهای آنان یاری میکند زیرا قانون وراثت از جمله قوانین علمی است که با گذشت زمان بیش از پیش اثبات شده و میشود و آثار آن برای غیر عالمان نیز مشهود و هویداست.
اسلام بیش از هر آیین دیگری به قانون وراثت و ژنتیک احترام گذاشته و ما به وضوح در معارف و مبانی اسلامی اهمیت آن را میبینیم.
به عنوان نمونه، پیامبر بزرگ اسلام، این سفیر سعادت، در مورد انتخاب همسر میفرماید:
«علیکم بذات الدّین»(۵) بر شما باد که همسر دیندار انتخاب کنید.
و نیز میفرماید: «اذا جاءکم من ترضون خُلقَه و دینَهُ فزوّجوه و ...»(۶) با کسانی ازدواج کنید که اخلاق و دین آنان پسندیده باشد و ...»
این دو نکته مورد نظر پیامبر گرامی اسلام(ص) در مورد شخص و شخصیت همسر است که متدین و خوشاخلاق باشد. آنگاه که رسول خدا(ص) به افقی دورتر مینگرد به امت خود چنین میفرماید:
«تزوّجوا فی الحجر الصالح فانّ العِرْقَ دسّاس».(۷)
در دامان (خانواده) صالح و شایسته ازدواج کنید زیرا عِرْق (ژنها) تأثیرگذار هستند.
اثرگذاری ژنها در فرزندان چنان زیاد است که رسول خوبیها، حضرت محمد صلیاللّه علیه و آله، به جوانان امر میکند که برای ایجاد نسل خوب، به خانواده همسر آینده توجه داشته باشند. و با عبارت اندیشمندانه خود در زمانی که هیچ گونه آزمایشگاه «ژنتیک» وجود نداشت میفرماید: «فانّ الابناء تشبَهُ الاخوال»(۸) همانا فرزندان از داییها شکل میگیرند و همواره
از میان جوانمردان جاودانه تاریخ، عباس بنعلی(ع)، تندیس ادب و شجاعت، درخششی دارد به وسعت تمامی هستی و این درخشندگی نخواهد بود مگر از پشت چهره مهربان و برجسته مادری به نام امالبنین.
مردم را نهی میکرد از ازدواج با دختران خوب و زیبایی که در دامان خانوادههای پلید و ناصالح رشد کردهاند. (خضراءالدمن)
اکنون که تا حدی به اهمیت خانواده و خاندان در شکلگیری شخصیتها پی بردیم و دانستیم که اصل پاک و ریشه پاک، به یقین میوهای طاهر خواهد داد ارزش «علمِ انساب» بر ما مشخص میشود و به عظمت جمله عقیل آنجا که به علی(ع) میگوید:
«تزوّج امالبنین الکلابیه فانه لیس فی العرب اشجعُ من آبائها»(۹)
«با امالبنین کلابیه ازدواج کن زیرا شجاعتر از پدران و اجداد وی در عرب نیست» واقف میشویم.
* تولدی نورانی
در کتب تاریخی نوشتهاند:
حَرام بنخالد به همراه جمعی از «بنیکلاب» به سفر رفته بود. در یکی از شبها به خواب فرو رفته و در عالم رؤیا دید که در زمین سرسبزی نشسته است و مرواریدهای درخشانی از اطراف بر جماعت و بر دستان او میریزد و او از زیبایی آنها متعجب میشود. سپس مردی را میبیند که به سوی او میآید ـ از طرف بلندی ـ و هنگامی که به او میرسد سلام میکند و حرام او را جواب میدهد. آن مرد به او میگوید:
«این مروارید را به چه قیمت میفروشی؟»
حرام نگاه کرد و آن درّ زیبا را در دستان خود دید؛ رو به مرد کرده و گفت:
«من قیمت این درّ را نمیدانم که به شما بگویم، شما آن را به چه قیمت خریداری؟»
مرد گفت: من نیز نمیدانم قیمت او را ولی این هدیهای است که یکی از پادشاهان عطا کرده است. و من ضامن هستم برای تو به چیزی که از درهم و دینار بالاتر است.»
حرام گفت: آن چیز چیست؟
مرد گفت: تضمین میکنم که او شرافت و سیادت ابدی دارد و بهره و بزرگی از او است. حرام گفت: آیا این را برایم ضمانت میکنی.
و مرد پاسخ داد: آری.
و حرام در پایان به مرد گفت: و تو اکنون واسطه در این امر میشوی.
و مرد نیز گفت: و من واسطه میشوم؛ او را به من اعطاء کردهاند و من به تو عطا میکنم.
وقتی حرام از خواب بیدار شد رؤیای خود را برای بنیکلاب گفت و خواستار تعبیر آن شد. یکی از خاندان وی گفت:
«اگر رؤیای صادقه باشد دختری روزی تو خواهد شد که یکی از بزرگان او را عقد خواهد کرد و به سبب این دختر مجد و شرافت و آقایی نصیب تو خواهد شد.»
و هنگامی که او از سفر برگشت، ثمامه بنت سهیل، همسر باوفای او، حامله بود و هنگام بازگشت همسرش از سفر وضع حمل کرده و دختری چونان مروارید درخشان به دنیا آورد.
حرام پس از آگاه شدن از تولد دخترش به خود گفت:
«قد صدّقت الرؤیا» و از این بشارت شاد و مسرور شد.(۱۰)
نام او را «فاطمه» نهاد، و به رسم عرب کنیهای برای وی برگزیدند که «امالبنین» بود.
پدران و مادران و خاندان امالبنین در شجاعت، کرم، اخلاق، هنر و وجاهت اجتماعی و بزرگواری پس از قریش، سرآمد قبایل گوناگون عرب بودهاند.
گفتنی است اگر چه خواب همواره حجت نیست ولی میتواند راهنما و دلیل خوبی باشد و در تاریخ میبینیم که بسیاری از انبیاء و اولیاء خدا در زندگانی خویش خوابهایی میدیدند که در مسیر زندگی با آنها راهنمایی میشدند. خواب حضرت یوسف(ع) در کودکی و خواب عبدالمطلب برای قربانی فرزند خود و خواب پیامبر(ص) در جنگها و نمونههای فراوان دیگری وجود دارد که در قرآن یا کتب روایی یافت میشوند که نباید به آنان با دیده حقارت نگریست.
به هر حال پس از این رؤیای صادقه فاطمه، مادر فضلیتها، به دنیا آمد و دوران کودکی را چونان دیگر کودکان گذراند و در دامان مادری مهربان و پاک و پدری شجاع که دارای سجایای اخلاقی فراوان بودند رشد کرد.
مورخان در مورد مادر بزرگوار فاطمه این گونه مینویسند:
و کانت ثمامه ادیبهٌ کاملهٌ عاقلهٌ فادَّبَتْ ابنتها بِآداب العرب و علَّمتها بما ینبغی ان تعلمها من آداب المنزل و تأدیه الحقوق الزوجیه و غیر ذلک مما تحتاجه فی حیاتها العامه.(۱۱)
«ثمامه، مادر امالبنین، بانویی ادیب و کامل و عاقل بود. آداب عرب را به دخترش آموخت و هر آنچه مورد نیاز یک دختر است در زندگانی از مسایل مربوط به خانهداری و اَدایِ حقوق (دیگران) و همسرداری و غیره را به او یاد داد.»
لازم به ذکر است که شایستگی تعلیم و باور حقیقتها در وجود امالبنین بوده است که بذر تعلیم مادر، در سرزمین افکار و اندیشه او شکوفا شده است.
و این گونه پاک بانوی بنیکلاب به رشد و پویایی جسمی و روانی رسید به گونهای که در عرب ضربالمثل بود و نه تنها در حُسن و جمال و عفاف که در علم و ادب و اخلاق مورد نظر اهل دقت و بینش بوده است.
اثرگذاری ژنها در فرزندان چنان زیاد است که رسول خوبیها، حضرت محمد صلیاللّه علیه و آله، به جوانان امر میکند که برای ایجاد نسل خوب، به خانواده همسر آینده توجه داشته باشند.
* سینای صفات
صفات آسمانی و ویژگیهای والای انسانهای پاک، همواره چونان فانوسی فرا راه پویندگان راه معرفت و کمال است که با این روشنگری، راه هدایت از کورهراههای ضلالت و جهالت باز شناخته میشود. در سایه شناخت این صفات نورانی و الگوگیری از شخصیتهای الهی است که میتوان خدایی زیست و جاودانه ماند.
از جمله چهرههای برجستهای که تاریخ به ما معرفی میکند فاطمه کلابیه، امالبنین، است که فقیه فرزانه و عالم بزرگ، شهید ثانی در باره او میگوید:
و کانت امالبنین من النساء الفاضلات العارفات بحق اهل البیت مخلصه فی ولائهم ممحضه فی مودّتهم و لها عندهم الجاه الوجیه و المحلّ الرفیع.
«امالبنین از بانوان بامعرفت و بافضیلت بوده و نسبت به حق اهلبیت شناخت کامل داشته و در ولایت و محبت آنان مخلص و پا برجا بود. و او نزد اهلبیت منزلت بالا و وجاهت خاصی داشته است.»
اینک برخی از صفات آسمانی این پاکبانوی عرب را به گونهای گذرا و کوتاه بررسی میکنیم.
* ولایت، کیمیایی بیهمتا
ارادت و عشق به اهلبیت(ع) و معرفت به آنان اکسیری است که مسّ وجود آدمیان را طلا میکند و اساس هستی بر ولایت آنان بنیان شده است.
عالم رجالی، مامقانی در کتاب خود، تنقیح المقال، ولایت فاطمه کلابیه را این چنین به تصویر میکشد:
فَاِنّ علَقَتها بالحسین(ع) لیس اِلاّ لاِمامته.(۱۲)
«همانا علاقه امالبنین به حسین بنعلی(ع) به خاطر امامت حضرت است.» (نه آنکه چون او را در دامان خویش پرورانده است.)
زیباترین چهره عشق به ولایت و رهبری در زندگانی فاطمه زهرا(س) وجود داشت؛ دفاع از ولایت و مبارزه برای حمایت از مقام والای امام علی(ع) و گویی فاطمه دوم، امالبنین، استمرار آن چهره درخشان تاریخ بود.
در جای دیگر «مامقانی» مینویسد:
«اینکه او به شرط سلامت حسین(ع)، مرگ چهار فرزند خویش را بر خود آسان میگرفت نشان درجه عالی ایمان او است. من او را از نیکان به حساب میآورم.»(۱۳)
عشق و ارادت امالبنین نسبت به مقام والای امامت و ولایت چنان بود که بعد از واقعه کربلا و شهادت چهار فرزند برومند و دلاور او بشیر، سفیر خون و شهادت، به مدینه بازگشت و امالبنین را ملاقات کرد. در حالی که میخواست خبر شهادت فرزندانش را به وی دهد امالبنین گفت:
اخبرنی عن ابیعبداللّه الحسین(ع) «مرا از حسین(ع) خبر ده.»
بشیر خبر شهادت یکایک فرزندانش را به وی داد و او باز همان جمله را تکرار کرده و از امام و رهبر خویش میپرسید و سپس با دلی مالامال از عشق به ولایت و امامت گفت:
اولادی و مَنْ تحتَ الخضراء کُلُّهم فِداءٌ لاَبی عبداللّه الحسین(ع).
«فرزندانم و آنچه زیر آسمان است جملگی فدای اباعبداللّه الحسین(ع).»
و آنگاه که خبر شهادت امام، مقتدا و رهبر خویش را شنید نالهای سر داد و با سوز فراوان گفت:
قد قَطّعتَ نیاطَ قلبی.(۱۴)
«آه که بندهای (رگهای) قلبم را پاره پاره کردی.»
به واقع آنگاه که مادری، فرزندان خود را فدایی ولایت و شریعت بداند حق است که جاودانه شود و برای همیشه تاریخ اسوهای برای اهل ولایت باشد.
و چه زیباست شکفتن غنچههایی چون عباس و برادرانش در دامن تربیت مادری این چنین. به گونهای که مورخان مینویسند: در کربلا زمانی که شمر ـ لعنهاللّه علیه ـ برای عباس و برادرانش اماننامه میآورد عباس میگوید:
زیباترین چهره عشق به ولایت و رهبری در زندگانی فاطمه زهرا(س) وجود داشت؛ دفاع از ولایت و مبارزه برای حمایت از مقام والای امام علی(ع) و گویی فاطمه دوم، امالبنین، استمرار آن چهره درخشان تاریخ بود.
«بریده باد دستت ای شمر و خدا لعنت کند تو را! آیا میخواهی ما در امان باشیم و مولا و امام خود را تنها گذاریم.»
این کلام ثمره تربیت ولایی امالبنین بود؛ همان که علی(ع) در آینه آینده میدید.
* مادر محبتها
مهر و محبت از صفات ویژه مادران است و هماره برای تفسیر واژه عاطفه از خداوندگار محبتها، مادر، استفاده میشود. آنچه در زندگانی امالبنین با نام مهر و عاطفه جلوه میکند تنها مهر مادری نیست که این مهر در سینه هر مادری نسبت به فرزندان و دلبندانش شعله میکشد.
مورخان مینویسند:
«آن گاه که فاطمه کلابیه، امالبنین، نزد امیرالمؤمنین آمد، حسن و حسین(ع) مریض بودند؛ او با مهربانی با آنان سخن میگفت و از صمیم قلب آنان را پرستاری میکرد و درست همانند مادری حقیقی با آنها برخورد میکرد. آنان نیز او را بسیار دوست میداشتند و زینب(س) پس از واقعه کربلا به دیدار او آمده و او را تسلی میداد اگر چه خود بیشترین مصیبت را دیده بود و در اعیاد نیز به دیدن او میآمدند همان گونه که اگر مادرشان، حضرت زهرا(س) بود، به دیدن وی میرفتند.»(۱۵)
علاقه به فرزندانی که از آنِ او نبود، به خاطر مقام و عظمت مادر و پدرشان، و همچنین پرستاری از آنان و ترجیح آنها بر فرزندان خود از صفات خاص امالبنین بود.
یکی از نتیجههای عاطفه و محبت، حس وفاداری به عزیزان است. انسانهایی که سراسر سرزمین وجودشان و قلبشان را محبت پر کرده است همواره نسبت به بستگان خود وفادار میمانند و در زندگی امالبنین این وفادار در سخنان او پس از شهادت مولای متقیان علی(ع) مشهود است. آنگاه که «امامه» یکی از همسران آن حضرت(ع) توسط «مغیره بننوفل»که یکی از مشاهیر عرب است خواستگاری میشود با امالبنین در مورد ازدواج مشورت میکند، او در جواب میگوید:
«سزاوار نیست پس از علی، ما در خانه دیگری باشیم و با مرد دیگر پیمان همسری بندیم.»(۱۶)
این سخن امالبنین نه تنها در اَمامه که در لیلی تمیمیّه و اسماء بنتعمیس نیز اثر گذاشت و تا پایان عمر هر چهار همسر علی بنابیطالب(ع) ازدواج مجدد نکردند.
در پارهای از کتب نیز داریم که فاطمه کلابیه پس از ورود به خانه علی(ع) از او درخواست نمود که او را «فاطمه» صدا نکند زیرا ممکن است فرزندان زهرای مرضیه(س) با این نام، بیش از پیش به یاد مادر بزرگوار خود افتاده و غم و حزن وجودشان را فرا گیرد.
* در آینه هنر
از دیگر صفات والای امالبنین فصاحت و بلاغت اوست که نمود آن در اشعار زیبا و جاودانه وی متجلی است.
شعر تصویر زیبایی از احساس آدمی است که برای بیان آن و انتقال به دیگران سراینده باید در افق وسیعی از هستی قرار گیرد و خود را از زنجیر تعلقات برهاند.
در خاندان بنیکلاب شاعران برجستهای وجود داشتند که عرب همواره به اشعار آنان استناد میکرد آنان در اوج فصاحت و بلاغت قرار داشتند و دقت بادیهنشینان در استفاده از واژههای اصیل و دقیق و در عین حال لطیف نیز زبانزد عام وخاص است. امالبنین در این خانوادهها و در بادیه، آنجا که نهایتی و دیواری برای زندانی کردن احساسات نیست زندگی کرد و با شعر و ادب و فصاحت بیان و صراحت لهجه به رشد و بالندگی رسید.
از جمله اشعار جاودانه وی که مورد تجلیل و تحسین بزرگان ادب قرار گرفته است شعر جانسوز وی پس از شهادت پسرش که پدر فضایل بود میباشد:
لا تدعونی ویک امالبنین
تذکرینی بلیوث العرین
کانت بنون لی ادعی بهم
و الیوم اصبحتُ و لا من بنین
اربعه مثل نسور الرّبی
قد واصلوا الموت بقطع الوتین
«مرا امالبنین نخوانید که به یاد شیران دلاور میافکنیدم.
مرا فرزندانی بود که به نام آنها خوانده میشدم ولی امروز فرزندی ندارم.
چهار فرزند داشتم همچون بازهای شکاری و همگی به شهادت رسیدند.»
مورخان مینویسند:
امالبنین آنچنان جانسوز برای شهادت فرزندان و بویژه برای امام حسین(ع) نوحه و گریه میکرد که حتی دشمن اهلبیت، مروان بنحکم، نیز از شنیدن مراثی وی گریه میکرد. از دیگر اشعار وی در مورد عباس، تندیس بزرگ شجاعت، است که میگوید:
یا من رَاَی العباس کرّ علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
نبئّت اَنّ ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمل
لو کان سیفک فی یدیک لما دنامنه احد(۱۷)
«ای کسی که عباس را دیدی که بر دشمن حمله میکرد و فرزندان حیدر پشت سر او بودند.
میگویند دست فرزندم قطع شده و بر سرش عمود فروده آمده. اگر شمشیرت را در دست داشتی کسی به تو نزدیک نمیشد.»
* پیوند آسمانی
پارهای از مورخان بر این باور هستند که پس از مرگ دخت آفتاب، حضرت فاطمه(س)، علی بنابیطالب ـ علیهالسلام ـ با «اَمامه» دختر زینب، دختر رسول گرامی اسلام، ازدواج کرده و یکی از وصیتهای حضرت زهرا، یگانه درّ آفرینش، ازدواج علی(ع) با «اَمامه» دختر خواهرش بوده است و برخی دیگر معتقد هستند که حضرت علی(ع) پس از شهادت حضرت فاطمه(س) با امالبنین ازدواج کرده است.
به نظر میرسد با توجه به اینکه ابوالفضل(ع) هنگام شهادت ۳۴ سال داشت و طبق نقل مورخان «در سال ۲۶ هجری قمری به دنیا آمده است»(۱۸) و فاصله تولد عباس بنعلی با شهادت فاطمه زهرا(س) در سال ۱۱ هجری، حدود ۱۵ سال میباشد؛ اولین ازدواج علی بنابیطالب(ع) پس از فاطمه زهرا(س) با امامه بوده است و پس از وی با امالبنین ازدواج کرده است.
به واقع آنگاه که مادری، فرزندان خود را فدایی ولایت و شریعت بداند حق است که جاودانه شود و برای همیشه تاریخ اسوهای برای اهل ولایت باشد.
به هر حال بنا به سفارش دختر گرامی پیامبر اسلام و با وجود فاصله زیاد بین تولد اولین فرزند امالبنین و شهادت حضرت زهرا(س) میتوان امالبنین را سومین همسر علی(ع) به شمار آورد.
در ازدواج فاطمه کلابیه با امالبنین دو نکته مهم وجود دارد که پرداختن به آنها برای نسل امروز میتواند پیامآور سعادت و سلامت خانوادگی و اجتماعی باشد.
نکته اول چگونگی انتخاب امالبنین است که به زبانهای مختلف و در موارد گوناگون نویسندگان و محققان و سخنوران از آن سخن گفتهاند و ما آن را از زاویهای دیگر مورد بررسی قرار میدهیم.
گفته شده است که عقیل بنابیطالب دانای به علم أنساب بود و پیشینه اخلاقی و اجتماعی و سیاسی گذشتگان را در سینه خود نگاه میداشت. «علم أنساب» از علومی است که در زمان جاهلیت به اوج خود رسیده بود و عالم به این علم نزد مردم احترام و عظمت خاصی داشت.
آنگاه که مولای متقیان، علی بنابیطالب(ع)، تصمیم به انتخاب همسری شایسته گرفت نزد برادر خود، عقیل، رفته و برای این امر مهم از وی کمک خواست تا با استفاده از دانش خود، همسری شجاع و مهربان و صالح به او معرفی کند. [بحث در مورد اینکه چرا علی(ع) که خود «باب علم النبی» بود از عقیل یاری میخواست از حوصله مقاله ما خارج است و با رجوع به کتابهایی چون قهرمان علقمه و العباس و ... میتوان دلیل آن را یافت.]
سخن حکیمانه علی(ع) به عقیل دارای نکات بسیار مهم تربیتی و اخلاقی است. حضرت چنین میفرماید:
اُنظر لی اِمرأه ولدتها الفحوله من العرب لاتزوّجها فتلد لی غلاما فارسا.(۱۹)
«برای من همسری را انتخاب کن که از نسل دلیرمردان عرب باشد تا با او ازدواج کنم و او برایم فرزندی اسبسوار و شجاع به دنیا آورد.»
علی(ع)، این تندیس علم و فقاهت، پیش از آنکه همسری برای خویش بخواهند مادری برگزیده با نسب پاک برای فرزندان خویش میطلبد. افق فکری علی(ع) آنچنان بالاست که برای پایهگذاری نسل پاک فردا، امروز با بصیرت و بینش ژرف به خصلتهای مادر آینده فرزندان مینگرد. براستی اگر مادری، «مادرِ فضیلتها» نباشد که فرزندش «ابوالفضل» نخواهد بود.
گفتنی است که مورخان مینویسند:
زُهیر بنقین در روز عاشورا، پرچم بزرگ را به دست عباس داد و گفت:
«ای پسر علی! میخواهم حدیثی را برای تو نقل کنم (و همین حدیث عقیل و انتخاب مادرش را نقل کرد) و به او گفت:
و قد اِدَّخرک ابوک لِمثلِ هذا الیوم.
«همانا پدرت تو را برای چنین روزی ذخیره کرده بود.»(۲۰)
فاطمه کلابیه پس از ورود به خانه علی(ع) از او درخواست نمود که او را «فاطمه» صدا نکند زیرا ممکن است فرزندان زهرای مرضیه(س) با این نام، بیش از پیش به یاد مادر بزرگوار خود افتاده و غم و حزن وجودشان را فرا گیرد.
از دیگر صفات والای امالبنین فصاحت و بلاغت اوست که نمود آن در اشعار زیبا و جاودانه وی متجلی است.
عقیل در پاسخ مولا و برادر خویش گفت:
تزوج امالبنین الکلابیه فانه لیس فی العرب اشجع من ابائها.
«با امالبنین کلابیه ازدواج کن. همانا در عرب شجاعتر از پدران او نیست.»
با این وصف امالبنین از خانوادهای پاک با نَسَبی معروف و برجسته و خلق و خوی شایسته به علی(ع) معرفی میشود و او نیز پذیرای این سخن میباشد و امر خواستگاری را به برادر خویش عقیل میسپارد.
عقیل به امر علی(ع) نزد حرام بنخالد میرود و حرام که بسیار میهماندوست بود پذیرایی کاملی از او کرده و با احترام فراوان به او خیرمقدم گفته و در مقابل وی قربانی کرد. سنت و رسم عرب این بود که تا سه روز از میهمان پذیرایی میکردند و روز سوم حاجت او را میپرسیدند و از علت آمدنش سؤال میکردند و خانواده امالبنین که خارج از مدینه
زندگی میکردند نیز چنین رسمی را به جای آوردند.
روز چهارم با ادب و احترام از علت ورود وی جویا شدند و عقیل گفت:
به خواستگاری دخترت فاطمه آمدهام، برای پیشوای دین و بزرگ اوصیا و امیر مؤمنان علی بنابیطالب. پدر فاطمه گفت:
بَه بَه چه نسب شریفی و چه خاندان با مجد و عظمتی! اما ای عقیل کسی چون امیرالمؤمنین باید همسری با معرفت و خوشاخلاق با آداب و منش شهری بگیرد و ما «بادیهنشین» هستیم و با «شهری»ها فرق میکنیم.
عقیل گفت: ای حرام! برادرم به همه آنچه تو میگویی آگاه است و با این اوصاف به ازدواج با وی تمایل دارد.
حرام، پدر دانا و صادق فاطمه، گفت:
اذا تمهل حتی اسأل عنها و أمها هل تصلح لامیرالمؤمنین ام لا؟ فَاِنَّ النساءَ اعلم ببناتهنّ من الرجال فی الاخلاق و الاداب.(۲۱)
«پس مهلت بده تا از دخترم و مادرش بپرسم که آیا امیرالمؤمنین را میپذیرند یا نه؟ زیرا زنان نسبت به اخلاق و آداب دخترانشان از مردان داناتر و آگاهتر هستند.»
آنچه در جریان صحبت عقیل و حرام بنخالد مورد نظر است و الگوی خانوادههای امروز میتواند باشد، موارد زیر است:
الف) اکرام و احترام به میهمان حتی اگر ناشناس بوده و هدفش نیز ناشناخته باشد.
ب) احترام متقابل میهمان نسبت به میزبان و حفظ آداب و رسوم آنان چنان که عقیل انجام داد.
ج) صداقت خانواده عروس در بیان حقایق اگر چه به نفع آنان نباشد.
د) صراحت بیان خانواده داماد و عدم توجه به معیارهای غیر منطقی چون ثروت و مقام و شهری بودن و ...
ه••• ) توجه پدران به نظر مادرها در امر ازدواج دخترهایشان.
و) توجه و اهمیت دادن به نظر دختر برای انتخاب همسر آیندهاش.
ز) در نظر گرفتن نکات خاص روانشناسی اگر چه سطحی باشد در مسایل خانواده و مراعات ادب.
سخنان این دو بزرگوار، عقیل و حرام، به پایان رسید و حرام به سوی دختر بافضیلت خود، امالبنین آمد برای شنیدن پاسخ نهایی از وی.
* رؤیایی راستین
در برخی از منابع آوردهاند:
در روز خواستگاری امالبنین در حالی که مادرش موهای او را شانه می کرد خوابی را که شب گذشته دیده بود برای مادر تعریف میکرد و خواستار تعبیر آن بود؛ او گفت: «در خواب دیدم که در باغ پردرختی که میوههای فراوان داشت و جویها و نهرها جریان داشتند و ماه و ستارگان میدرخشیدند نشسته بودم و در باره عظمت آفرینش و مخلوقات خدا فکر میکردم. در مورد آسمان که بدون ستون در بالا قرار گرفته است و روشنایی ماه و ستارگان در این افکار بودم که ناگهان ماه از دل آسمان ناپدید شد و در دامن من قرار گرفت در حالی که نوری از آن تلألو میکرد که چشمها را خیره میکرد. در حالی که تعجب میکردم دیدم سه ستاره نورانی نیز در دامنم هست که نورشان چشم مرا فرا گرفته است و در حیرت و تعجب فرو رفتم. سپس هاتفی مرا خطاب کرد که صدایش را میشنیدم ولی او را نمیدیدم گفت:
بشراکِ فاطمهُ بساده الغُرَر
ثلاثه انجم و الزاهر القمر
ابوهم سیّد فی الخلق قاطبه
بعد الرسول کذا قد جاء فی الخبر
مرا امالبنین نخوانید که به یاد شیران دلاور میافکنیدم.
مرا فرزندانی بود که به نام آنها خوانده میشدم ولی امروز فرزندی ندارم.
چهار فرزند داشتم همچون بازهای شکاری و همگی به شهادت رسیدند.
امالبنین در این خانوادهها و در بادیه، آنجا که نهایتی و دیواری برای زندانی کردن احساسات نیست زندگی کرد و با شعر و ادب و فصاحت بیان و صراحت لهجه به رشد و بالندگی رسید.
«فاطمه مژده باد تو را به نور سیادت، به ماه و سه ستاره نورانی و درخشنده.
پدر آنها آقا و سید همه انسانهاست بعد از پیامبر آن گونه که در خبر آمده است.
پس از خواب بیدار شدم در حالی که میترسیدم ای مادر تأویل آن چیست؟!»
مادر گفت: رؤیای تو صادقه است ای دخترکم. به زودی تو ازدواج میکنی با مرد جلیلالقدری که شأن والایی دارد و در خاندان خود مورد اطاعت است. از او چهار فرزند به دنیا میآوری که اولین آنها چهرهاش مثل ماه است و سه تای دیگر چونان ستارگان درخشانند.(۲۲)
پیش از این در مورد خوابها و رؤیاهای صادقه و اثر آنها در زندگانی انسانها صحبت کردیم. اکنون با توجه به خواب حرام بنخالد قبل از تولد فرزندش «امالبنین» و نیز با نظر
به صداقت اعراب بادیهنشین و بویژه خاندان و خانواده او و همچنین خوابی که قبل از ازدواج توسط خود فاطمه نقل میشود درمییابیم که ازدواج علی(ع) و فاطمه کلابیه ازدواج آسمانی بوده و خداوند برای پرورش مرواریدی چون عباس(ع) صدف پاک و مطهری چون امالبنین را که میزبان شایستهای بود قرار داده است و از میان زنان عرب او را برگزیده است.
گفتنی است که شیخ عبدالعظیم ربیعی در دیوان شعر خود در مرثیه عباس بنعلی(ع) قصیدهای سروده است که در حاشیه آن اشاره به این رؤیا کرده و در مضمون شعر، این رؤیا را وارد کرده است.
عقیل با اجازه از امالبنین عقد بین این دو بزرگوار را اجرا کرد با مهریهای که سنت رسولاللّه(ص) بود و برای دختران و همسران خود معین کرده بود و آن ۵۰۰ درهم بود در حالی که پدر او میگفت: «او هدیهای است از سوی ما به پسرعموی رسول خدا و ما طمع به مال و ثروت او ندوختهایم.»(۲۳) و این گونه پیوند خجسته و مبارک بین سید اوصیاء و مادر شجاعتها برقرار شد.
* بر کرانه تعلیم و تربیت
با توجه به معارف و مبانی اسلامی درمییابیم که امر مقدس تربیت برای زنان به عنوان یک امتیاز مهم مطرح شده است. خداوند اولین مربی بشر است که «رب العالمین» از نامهای او است و این لباس فاخر تنها بر قامت زنان پاک و مهربان شایسته است.
وظیفه حقیقی و واقعی زن، تربیت زنان و مردانی است که سازنده جوامع بشری هستند. در این راستا «ام البنین» یکی از مربیان تاریخ قلمداد میشود که تا هستی بر جاست و تا صفات عباس بر زبانهاست سخن از امالبنین نیز هست.
آنگاه که کتاب زندگانی عباس بنعلی(ع) را ورق میزنیم و ویژگیهای والا و فضیلتهای بالای وی را میبینیم و صفاتی چون ادب، شجاعت، آزادگی، وفادری و اخلاص و ایمان و بصیرت که همه و همه به گونهای در وجود مادر او بوده است و ظهور و بروز این صفات در فرزند متجلی میشود را مییابیم، به عظمت مسأله تربیت و پرورش معنوی و اخلاقی فرزندان پی میبریم.
بنا به سفارش دختر گرامی پیامبر اسلام و با وجود فاصله زیاد بین تولد اولین فرزند امالبنین و شهادت حضرت زهرا(س) میتوان امالبنین را سومین همسر علی(ع) به شمار آورد.
به نظر میرسد پارهای از صفات در وجود ابوالفضل درخشش فراوانی داشته است؛ از جمله ادب او که در مورد پدر بزگوارش، علی بنابیطالب(ع)، و برادران عزیز و گرامیاش حسن(ع) و حسین(ع) به وضوح دیده میشد.
مورخان میگویند: عباس بنعلی هر گاه حسین(ع) را مورد خطاب قرار میداد از واژه «یا مولای» و «یا سیدی» استفاده میکرد و کمتر اتفاق میافتاد که او را با لفظ برادر صدا کند. اگر چه هر دو از یک پدر بودند اما تواضع و ادب او نسبت به حسنین(ع) به علت نگرش عمیق او به عظمت حضرت زهرا(س) بوده است و این درسی است که از کودکی آنگاه که سر بر دامن معلم اولین خود، امالبنین، مینهاد آموخت.
آری، درس ادب، ولایت، عشق به همنوع و آشنایی با دردهای زمان از جمله درسهایی بود که چهار پسر امالبنین در مکتب مادر آموختند و همواره به آنها پایبند بوده و با آنها جاودانه شدند.
اعتقادات و باورهای دینی عباس(ع) گویی با خونی که در رگهای او بود عجین شده بود. به گونهای که نوشته شده است: در اولین روزهایی که عباس(ع) زبان گشوده بود و الفاظ را از پدر میآموخت امام امیرالمؤمنین علی(ع) به او فرمود: بگو یک.
و عباس گفت: یک.
حضرت فرمود: بگو دو.
عباس گفت: شرم میکنم با زبانی که خدا را به یگانگی خواندهام دو بگویم.(۲۴)
این نهایت عظمت این کودک است که به واقع خداباور و دینباور است و کودکی با این سن کم باید در دامان مادری معتقد و دینباور پرورش یافته باشد که چنین شیوا پاسخ پدر را گوید. و چه زیباست که در باره او گفته شود:
ایمان و وفا سایه بالای تو بود
ایثار علی نقش به سیمای تو بود
گر لب نزدی به آب دریا عباس
دریای ادب میان لبهای تو بود(۲۵)
این پاکبانوی قبیله بنیکلاب که اکنون به واسطه پیوند آسمانی خویش با علی بنابیطالب(ع) از خاندان بنیهاشم محسوب میشود در خانه علی(ع) زیست و چهار پسر به نامهای عباس، جعفر، عثمان و عبداللّه به دنیا آورد که به نقل همه مورخان در کربلا شهید شدند.
در کتب تاریخی در شمارش شهدای کربلا نوشتهاند:
«اولاد امیرالمؤمنین(ع) ... و العباس و جعفر و عثمان و عبداللّه (یا عبیداللّه) الشهداء مع اخیهم الحسین(ع) بِطَفّ کربلا، اُمّهُم امالبنین بنت حرام بنخالد».(۲۶)
وظیفه حقیقی و واقعی زن، تربیت زنان و مردانی است که سازنده جوامع بشری هستند. در این راستا «ام البنین» یکی از مربیان تاریخ قلمداد میشود که تا هستی بر جاست و تا صفات عباس بر زبانهاست سخن از امالبنین نیز هست.
«از فرزندان امیرالمؤمنین(ع) (پس از ذکر تعدادی از فرزندان) عباس و جعفر و عثمان و عبداللّه است که با برادرشان حسین(ع) در سرزمین کربلا به شهادت رسیدند. مادر آنها امالبنین دختر حرام بنخالد است.»
براستی پرورش فرزندانی چنین شجاع که در راه شریعت و ولایت از جان گذشته و به تمامی تعلقات و وابستگیهای خاص دوره جوانی و نوجوانی پشت پا زده و در راه دین و رهبر فدا شوند کاری بس عظیم و ستودنی است.
امالبنین، مادر چهار شهید در یک جبهه، الگو و اسوهای است برای مادران شهدای کربلای ایران. اگر نبود صبر و بردباری و بصیرت این زن در تاریخ اسلام، به یقین دفتر صبر و استقامت بیسرمشق میماند و مادران شهیدان در ایران باافتخار و سربلندی از جوانان به خاک خفته خویش چنین صبورانه سخن نمیگفتند.
* جلوههای سیاسی، اجتماعی
یکی از ابعاد شخصیتی انسانهای برجسته آشنایی و بصیرت نسبت به زمان خود است که امروزه از آن با واژه سیاسی بودن و سیاست یاد میشود. در هر زمانی، مظاهر ظلم و فساد به گونهای ظهور کرده و در مقابل آنان مردان و زنان خدایی و صالح به مبارزه برخاستهاند. اما مبارزه چهرههای گوناگون دارد؛ گاه به شکل مبارزه نظامی است و حضور فیزیکی در جبههها بر ضد باطل و کفر و گاه به گونه ارشادی و کلامی است و لباس تبلیغ به تن دارد و گاه با جلوههای هنری خود را نشان میدهد.
درس ادب، ولایت، عشق به همنوع و آشنایی با دردهای زمان از جمله درسهایی بود که چهار پسر امالبنین در مکتب مادر آموختند و همواره به آنها پایبند بوده و با آنها جاودانه شدند.
مبارزه زمانی با فریاد صورت میگیرد و گاه با سکوت؛ همانگونه که سکوتِ علی(ع) و صلح امام حسن(ع) در مبارزه علیه ستم تفاوتی با فریاد حسین(ع) نداشت.
جلوههای دیگر مبارزه که به نام مبارزه منفی است تأثیر فراوانی در تاریخ دارد. مواردی چون مخفی بودن قبر حضرت زهرا(س)، صحبت نکردن با بنیانگذاران ظلم و بیداد، اذان نگفتن بلال حبشی پس از واقعه سقیفه و اذان گفتن وی با درخواست حضرت زهرا(س)، اشکهایی که در بیتالاحزان بر زمین ریخته شد و ... که همه و همه نوعی مبارزه علیه حکومت وقت بود.
امالبنین از افرادی بود که با توجه به شجاعت و شهامت فراوان به علت تأثیر عمیق و ژرف مبارزه کلامی برای مخالفت با عاملان واقعه کربلا از سخنرانی و مرثیهخوانی و اشعار جانسوزی که از آن صحبت شد، استفاده کرد.
مورخان مینویسند:
«پس از شهادت عباس، امالبنین هر روز به همراه عبیداللّه، فرزند عباس، به بقیع میرفت و نوحه میخواند و گریه میکرد و مردم اجتماع کرده و همراه با او میگریستند.»(۲۷)
آنچه گفتنی است بصیرت و بینش ژرف امالبنین است. او میتوانست در منزل خود برای فرزندانش عزاداری کند ولی به بقیع میرفت تا عزاداری وی وسیلهای برای شناساندن چهره پلید یزیدیان و مظلومیت حسینیان باشد. به همراه بردن فرزند عباس نیز هم نکتههای تربیتی داشت و هم سیاسی و اجتماعی.
امالبنین از افرادی بود که با توجه به شجاعت و شهامت فراوان به علت تأثیر عمیق و ژرف مبارزه کلامی برای مخالفت با عاملان واقعه کربلا از سخنرانی و مرثیهخوانی و اشعار جانسوزی که از آن صحبت شد، استفاده کرد.
سخن از امامت و رهبری و لزوم اطاعت از رهبری در سخنان او کاملاً مشهود است و بینش سیاسی وی را به ما مینمایاند.
از دیگر صفات این پاکبانوی خاندان ولایت، علمِ سرشارِ وی است که در کلام او و فرزند بزرگوارش عباس نمایان است. او از محدثات شیعه است و فرزندان خود را با علم و دانایی تربیت کرد. اگرچه آنان فرزندان «باب علم نبی» بودند اما از دانش مادری هم بیبهره نبودند چنانکه حضرت علی(ع) در مورد عباس میفرماید:
اِنّ ولدی العباس زُقّ العلمَ زقّاً.
«همانا فرزندم عباس در کودکی علم آموخت و به سان نوزاد کبوتر که از مادرش آب و غذا میگیرد از من معارف را فرا گرفت».(۲۸)
در مورد اعتقادات و باورهای دینی عباس در کتب مربوط به زندگانی حضرت، مطالب فراوانی نوشته شده است که جملگی نشانگر روح بلند و دانش و بینش مادر وی میباشد. اخلاص، ادب، شجاعت، معرفت و صفات دیگر امالبنین نمایانگر شخصیت والای او است که ما جهت رعایت اختصار از شرح آنها خودداری میکنیم.
* غروب غمبار
اگر بخواهیم چشماندازی از زندگانی سراسر ایثار و از خودگذشتگی امالبنین، مادرِ شجاعت، را در برابر آیندگان بگشاییم باید بگوییم که:
امالبنین آسمانی زندگی کرد و در دامان حقیقتها پرورش یافت و در بوستان زندگی خویش گلهایی را پرورش داد و سپس با دست خویش و از اعماق قلب مطهرش به امام زمان خود، حسین(ع) فرزندِ پاکبانوی آفرینش، تقدیم کرد.
امالبنین پس از واقعه عاشورا(۶۱ ه.ق) در مدت ۹ سال به افشاگری ظلم بیدادگران زمان خویش مشغول بود و در سال ۷۰ ه.ق دار فانی را وداع گفت.
رسالت واقعی انسانهای والا فدا شدن و فدا کردن داشتههای ارزشمند خود در راه معبود است. همه چیز را از خدا دیدن و از خدا دانستن و به او پیوستن شعار آزاداندیشهای مسلمان است.
امالبنین پس از واقعه عاشورا(۶۱ ه.ق) در مدت ۹ سال به افشاگری ظلم بیدادگران زمان خویش مشغول بود و در سال ۷۰ ه.ق(۲۹) دار فانی را وداع گفت و به دستپروردگان خود و همسر بزرگوارش پیوست.
زندگانی این بانوی حرم علی بنابی طالب(ع) آینهای است برای هدایت بشر امروز و به ویژه درسی برای زنان برجسته است و میتوان دورههای زیر را در زندگی سراسر عشق و مبارزه او مشاهده کرد:
۱) دوران قبل از ازدواج با روحیات پاک و صادقانه که رؤیای صادقه او نتیجه این طهارت بود.
۲) زندگانی در خانه ولایت و به جای گذاشتن خاطرههای خوش در اذهان فرزندان همسر
۳) تربیت فرزندانی شجاع و دلاور و شیفته دانایی و تربیت ولایی جوانان خود که ۳۴ سال این دوره به طول انجامید و انجام وظایف مادری به بهترین صورت.
۴) ایثار در جایگاه «همسر شهید» و صبر و بردباری در فراق همسر باوفای خود که ۲۰ سال به طول انجامید.
۵) نگهداری از یتیمان و بازماندگان واقعه کربلا و بیدادگریها و مبارزات سیاسی که این دوره ۹ سال به طول انجامید.
آخرِ سخن اینکه این بانوی کریمه و بزرگوار، مادر چهار شهید و همسر شهید، برگ زریّنی از کتاب تاریخ را بر جای گذاشت و جاودانه شد. امید آنکه با پویش راه کمال و الگوگیری از بزرگانی این چنین، نام ما نیز در زمره شیفتگان ولایت ثبت شود.
قبر مطهر او در قبرستان بقیع(۳۰)، بُقعهای از آسمان است و مردان و زنان دین باور به زیارت او میروند تا جرعهای از دریای بیکران مجد و عظمت او را جویا شوند و کویر تفتیده خویش را حیات بخشند.
_______________________________________________________
۱ـ عبدالرزاق المقرم، قمر بنیهاشم، ص۹ با ترجمه.
۲ـ همان، ص۱۰.
۳ـ مامقانی، تنقیح المقال، ج۳، ص۷۰ با ترجمه.
۴ـ دکتر احمد بهشتی، قهرمان علقمه، ص۳۲ و بَطَلَ العلقمی، عبدالواحد مظفر، ج۱، ص۱۶۷.
۵ـ شیخ حر عاملی، وسایل الشیعه، ج۱۴، ص۳۱.
۶ـ همان، ص۵۱.
۷ـ علی اکبر مظاهری، جوانان و انتخاب همسر، ص۱۱۶.
۸ـ همان.
۹ـ مقرّم، قمر بنیهاشم، ص۲۶ با ترجمه.
۱۰ـ محمدعلی الناصری، مَولِد العباس بنعلی(ع)، ص۲۶ با ترجمه.
۱۱ـ همان، ص۲۸.
۱۲ـ مامقانی، تنقیح المقال، ج۳، ص۷۰ با ترجمه.
۱۳ـ همان.
۱۴ـ ذبیحاللّه محلاتی، ریاحین الشریعه، ج۳، ص۲۹۴.
۱۵ـ مقرّم، قمر بنیهاشم، ص۱۶ و قهرمان علقمه، ص۳۸.
۱۶ـ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج۴۲، ص۹۳.
۱۷ـ احمد بهشتی، قهرمان علقمه، ص۴۰، به نقل از انیس الشیعه.
۱۸ـ همان.
۱۹ـ مقرّم، قمر بنیهاشم، ص۵۱.
۲۰ـ الکبریت الاحمر، ج۳، ص۱۴۴.
۲۱ـ محمدعلی الناصری، مولد عباس بنعلی(ع)، ص۳۶.
۲۲ـ همان، ص۳۸ ـ ۳۶.
۲۳ـ همان، ص۳۹.
۲۴ـ احمد لقمانی، سپهسالار عشق، ص۲۳.
۲۵ـ سیدرضا مؤید خراسانی، از آینه ایثار، ص۶۳.
۲۶ـ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج۴۲، ص۸۹.
۲۷ـ ذبیحاللّه محلاتی، ریاحین الشریعه، ج۳، ص۲۹۴.
۲۸ـ احمد لقمانی، سپهسالار عشق، ص۲۳.
۲۹ـ دکتر نَهلاغروی نایینی، محدثات شیعه، ص۲۵.
۳۰ـ عبدالحسین مؤمنی، زندگانی قمر بنیهاشم باب الحوائج، ص۱۳۷
روانشناسان معتقدند تفاوتهای فردی فراوانی بین افراد وجود دارد، اینطور نیست که بتوانیم معیارهای عام و فراگیر را برشماریم و بگوییم چنانچه در این موارد، همسطح بودید بنابراین، هم کفو هستید. با توجه به اصل تفاوتهای فردی، همسطح هر کسی به طور موردی فرق می کند. لذا حساسیت های نبی مکرم اسلام در موردحضرت زهرا سلام الله علیهازیاد بود و در مورد سایر خواهرهای ایشان حساسیتی نداشتند. ایشان در مورد ازدواج حضرت فاطمه می فرمودند که : «تصمیم ازدواج ایشان با من نیست» امام صادق علیه السلام می فرمایند: « اگرعلی علیه السلام نبودند از حضرت آدم تا هنگام قیامت، همسری هم شان و هم رتبه حضرت فاطمه (س) پید ا نمی شد».
یکی از شرایط هم کفوی این است که «المسلم کفو المسلمه»، دختر و پسر مسلمان همسری را که هم کیش و هم آیین خود باشند، انتخاب کنند که این معیار متأسفانه امروز کمرنگ شده است.
دقت حضرت امیرالمومنین (ع) در انتخاب ام البنین و آن نکته ای که به محمد بن حنفیه فرمودند بیانگر آن است که بخش عظیمی از شخصیت فرزند از طریق ژنتیک (ژنها – کروموزومها) منتقل می شود. البته کروموزومها تمام صفات را به طور کامل منتقل نمی کنند. این صفات در مرحله تجزیه و ترکیب شیمیایی و در فرآیند رشد فیزیولوژیک زمینه بروز بعضی از صفات شخصیتی را فراهم می کنند.
آیا در اسلام بیشتر بر ویژگیهای شخصیتی مادر تأکید شده است یا ویژگیهای پدر هم حائز اهمیت می باشد؟
همانطور که روایاتی در مورد دقت در گزینش مادر وجود دارد، در مورد ویژگی های پدر هم توصیه هایی شده است. اما در اسلام صفات مادر دارای اهمیت بیشتری می باشد، به خاطر اینکه در اسلام، ازدواج فرهنگ خاصی دارد، برخلاف بعضی از کشورها که انتخاب و گزینش دو طرفه است یا زن، مرد را می یابد یا مرد، زن را می یابد، در اسلام مرد همسرش را برمی گزیند. چون مقید است که حریم و آن حالت خودنگهداری و حرمت و شأن زن ارج نهاده شود.
اسلام توصیه می کند که در انتخاب همسر دقت کنید که این ویژگیها در نسل بعدی نمود می یابد. بطور نمونه حضرت علی (ع) در انتخاب ام البنین با راهنمایی عقیل که حسب و نسب شناس بود، دانستند که کدام یک از تیره های عرب شجاع هستند تا حضرت عباس با آن شجاعت رشد کرد. اما حضرت علی (ع) وقتی حضرت محمد بن حنفیه را به صف دشمن می فرستادند، او عقب می نشست. باز حضرت او را کمک می کرد، او دوباره بازمی گشت. حضرت به ایشان فرمودند: پسرم تو فرزند من هستی، ولی در برخورد با دشمن مانند من نیستی، بلکه تو در بحران شکنی ناتوانی و به مادرت رفته ای. لذا آدم ترسو و بزدل از لحاظ شخصیت و بافت ژنیتیکی فرزندی مانند خود می پروراند. هر چند گفته می شود بسیاری از خصوصیات با تربیت و آموزش تصحیح می شود، اما اگر پایه و مبانی صفر باشد، با تلاش فراوان هم، اثر کمی عاید خواهد شد. به هر حال باید دستمایه اولیه باشد تا در محیط شکوفا شود.
روایت است که چون رفت حضرت زهرا از این جهان فنا رو بعالم عقبی
زبعد چند علی میر منصب لولاک امام جن و بشر خسرو نهم افلاک
نمود رو به عقیل ای یگانه دوران که ای عقیل وفادار ای برادر جان
یا عقیل زمانی به من تو یاری کن زنی برای من از مهر مهر خواستگاری کن
زنیکه چند علامت از او بود پیدا رفیع جاه و ملک مقدم و نکو سیما
بلند قد و قوی تن درشت انگشتان فصیح سینه و گردن فرازو در دندان
لبش چه غنچه مسلسل سخن بود نیکو رخش چو لاله و چشمش سیه کمان ابرو
عقیل گفت که اینها صفات مردان است چنین صفات زنان را کمال نقصان است
علی بگفت که این راز را نمی دانی چرا که بی خبر از راز های پنهانی
عقیل گفت از این زن چه دلپذیر آید علی بگفت که فرزند بی نظیر آید
بسوی وادیه ها شد عقیل از آن فرمان بدید همچو زنی در بنی کلاب عیان
بخواستگاریش آمد عقیل خوش منظر به عقد شاه ولایت برآمد آن دختر
عقیل بست همی عقد مهر و مه با هم دو باره گشت جهان رشگ گلستان ارم
بیوسف ازلی چرخ برقرار آمد شب وصال زلیخا بروزگار آمد
چه گشت از دل شب تا طلوع صبح عیان ز چاک پیرهنش قرص ماه شد رخشان
بروی دامن ام البنین چه پیدا شد نگر که ماه بنی هاشمی هویدا شد
برای دیدن آن طفل شاه خیبر کن درون حجره ام البنب شدش مسکن
چه دید روی همان طفل آنشه مردان همی گرفت ز گهواره اش همچون جان
برای اسم علی خسرو سپر اساس نمود نام گرامیش حضرت عباس
گهی نگاه به چشم و گهی به ابرویش گهی به گریه ببو سید هر دو بازویش
از این معامله شد تنگ قلب ام بنین روانه کرد سرشک از مژه بروی زمین
بگفت ایشه لولاک ای امیر عرب از این قضیه شده روزگار من چون شب
بدست طفل من ایشه مگر بود عیبی کزین دو دست شما را بود شک و ریبی
علی بگفت به آن بانوی حمیده سیر شوی تو واقف از این دستها زنی بر سر
زبعد قتل من از کینه کوفیان دغا طلب کنند حسین مرا بکرب و بلا
همین دو دست حسین را کند علمداری کند برای حسین من از وفا یاری
همین دو دست کشد مشک آب را بر دوش کزین دو دست فتد آب و کودکان بخروش
همین دو دست نه تنها فتد ز پیکر او جدا زخنجر بیداد می شود سر او
همین دو دست به مشگین زار غم پرور شود شفیع به محشر به حق باب و پدر

عقیل تو به علم نسب آگاهی داری. برای من زنی انتخاب کن که خاندان او به شجاعت معروف باشند.
عقیل گفت: برای چه چنین زنی می خواهی؟
عقیل به فکر فرو رفت چگونه همسری، مناسب شیردلی چون برادرش علی(ع) است. او که هیچ گاه در میدان پشت به سپاه نکرده، خاطره جنگاوری اش با عمروبن عبدود هنوز هم زبان به زبان می گردد... پس گفت:
من چنین زنی را در قبیله بنی کلاب می شناسم. فاطمه دختر حزام بن خالد کلبی و لیلی است. در میان قبایل عرب شجاع تر از پدران او نیست. در بزرگی و جلالت کسی به پای آن ها نمی رسد. حتی در حق آن ها شعر گفته اند و کسی انکار نکرده است. در میان عرب کسی به شجاعت شناخته تر از آن ها نیست مگر خود شما یا امیرالمونین!
علی(ع) خندید، موافق بود. باید در پی فرزندان شجاعی باشد که حسین(ع) را تنها نگذارند.
فاطمه این ها را گفت. بارها گفته بود. اما بازهم گفت به عباس، عبدالله، جعفر، عثمان.
گرچه از کودکی در گوش آن ها زمزمه کرده بود. اما می خواست همه بدانند که او خود را کنیز فرزندان فاطمه(س) می داند نه جانشین فاطمه.... فاطمه مادر چهار پسر آرام گرفت. وظایف پسرانش را یادآوری کرده بود.
ام البنین فرزندانش را خواست و گفت: من پیر و مریض هستم. نمی توانم با شما همراه شوم. آیا مولای ما اجازه می دهند من در مدینه بمانم.
عباس مادر را بالای اتاق نشاند. فاطمه اما نگران بود. مقصد کجاست؟
عباس گفت: به مکه می رویم تا موسم حج در آن جا هستیم....
ام البنین گفت: کاش خداوند حج بیت الله را نصیب ما هم می فرمود. رنج بیماری مرا از این نعمت محروم ساخته است.
عباس گفت: چاره ای نیست مادر،...
عباس؛
صدای فاطمه نگران بود، هرچه کرد نتوانست از لرزش صدایش جلوگیری کند. عباس آن را حس کرد. سربلند کرد. چشم های ام البنین نمناک بود و غمی غریب در آن موج می زد. غمی که برای عباس تازگی داشت.
دلشوره های فاطمه تمامی نداشت. حتی وقتی در بغل عباس آرام گرفت، نمی توانست یکدم از یاد حسین(ع) غافل باشد.... اما این بار دلشوره ای دیگر داشت، چرا این گونه بود، خودش هم نمی دانست.
بشیر پرچم تسلیت را به زمین کوفته بود. زن و مرد، پیر و جوان در کوچه های مدینه ناله می زدند. مدینه یکپارچه غم شده بود. غمبارترین نوحه ها از حلقوم مردمی بیرون می آمد که تا چندماه پیش شاهد زندگی حسین(ع) بودند و زندگی عباس و زندگی زینب(س).
بشیر نمی توانست موج خروشان مردم را کنترل کند. فاطمه به جلو آمد، بشیر شرم داشت که در چشمان او نگاه کند. غمبارترین نکته ها برای او بود.
فاطمه(س) تکیه به عصا داده بود و جلو آمد، بلند گفت: بشیر.
قلب بشیر از هم پاره شد. صلابت شیر در این صدا بود و هیبت اسد در کلامش.
بشیر لرزید. چه ماموریت دشواری داشت!
صدای جمعیت بلند شد، فاطمه هنوز دست به عصا ایستاده بود: از حسین(ع) چه خبر؟
جمعیت تکان خورد. اما صلابت صدای فاطمه را نگسست: بشیر از حسین چه خبری داری؟
صدای ناله جمعیت اوج گرفت، فاطمه تکیه به عصا داده بود: بشیر از حسین(ع) مرا خبر ده.
ناله جمعیت، کورسوی امید در دل فاطمه را ندید که دوباره خروشید. صدای بشیر در صداها گم می شد. اشک راه خویش را بر گونه ها پیدا می کرد. فاطمه(س) خم نشده بود. حتی اخم هم نکرده بود، عصا در دست با فریاد صدایش را به گوش بشیر رساند:
بشیر امید داشت این کلام او در همهمه جمعیت گم شود و از بین برود تا به گوش فاطمه نرسد.
آسمان به یکباره بر فاطمه فرود آمد. قلب فاطمه پاره شد و هر ذره اش با ناله ای جانسوز از حنجره اش بیرون آمد.
آسمان در سوگ پسر فاطمه(س) همراه فاطمه شده بود.
ام البنین! ما به تعزیت آمده ایم! آمده ایم تا تو را در غم از دست دادن پسرانت تسلیت بگوییم....
فاطمه سربلند کرد. چشمان بی فروغ، صورت پژمرده،... اشک راه خود را خوب بلد بود، لب پاره پاره و...
من فرزندانی داشتم که به سبب آن ها مرا ام البنین می گفتند. اکنون من شب را به صبح می رسانم، اما دیگر فرزندی ندارم. چهار باز شکاری داشتم که آن ها را نشانه تیر کردند و رگ و ریشه آن ها را قطع کردند.
دشمنان با نیزه های خود بدن های پاک آن ها را از هم متلاشی کردند و شب شد در حالی که همه آن ها برروی خاک با جسد پاره پاره افتادند. ای کاش می دانستم که همان طور که به من خبر داده اند دست های فرزندم عباس را از تن جدا کردند...
مدینه یکپارچه غرق در سوگ بود. در هر کوی و برزن صدای ناله می آمد.

ام الْبَنين، فاطمه بنت حزّام، همسر دوم اميرالمؤمنين على بن ابىطالب(ع). پدرش ابوالمجْل حزّام بن خالد، از قبيلة بنى كلاب (طبري، 5/153) و مادرش ليلى يا ثمامه دختر سهيل بن عامر بن مالك بود (نك: ابن عنبه، 356؛ غفاري، 174).
آوردهاند كه پس از وفات حضرت فاطمه(ع) در 11ق، امام على(ع) با برادرش عقيل كه در نسبشناسى عرب شهره بود، دربارة انتخاب همسري كه اصيل باشد و فرزندانى دلير و جنگاور بياورد، مشورت كرد و عقيل، فاطمه دختر حزام بن خالد را پيشنهاد كرد و گفت در ميان عرب دليرتر از مردان بنى كلاب ديده نشدهاند و على(ع) با وي ازدواج كرد (ابن عنبه، 357). نتيجة اين ازدواج 4 پسر بود به نامهاي عباس، عبدالله، جعفر و عثمان. اين 4 تن به شجاعت و دليري مشهور بودند و از اين رو فاطمه را امّ البنين [= مادر پسران] ناميدند. خود او در يكى از اشعارش به اين نكته اشاره دارد. اين 4 تن در كربلا در كنار برادر و پيشواي خود امام حسين بن على(ع) به شهادت رسيدند (ابوالفرج، 82 -84؛ ابن عنبه، 356؛ حسّون، 496).
ام البنين در واقعة كربلا حضور نداشت، اما هنگامى كه كاروان سفر كربلا وارد مدينه مىشد، كسى خواست خبر شهادت فرزندانش را به او بدهد و او گفت از حسين(ع) برايم بگوييد. چون شنيد كه 4 فرزندش همراه حسين(ع) كشته شدهاند، گفت: اي كاش فرزندانم و تمامى آنچه در زمين است فداي حسين مىشد و او زنده مىماند. اين سخن او را دليل اخلاص كامل او به اهل بيت و امام حسين(ع) دانستهاند (همو، 496-497؛ محلاتى، 3/293). آوردهاند كه زينب (ع) پس از ورود به مدينه به ديدار امالبنين رفت و شهادت فرزندان او را به وي تعزيت گفت (موسوي، 16)، و اين از منزلت بلند امالبنين حكايت دارد. از آن پس امالبنين هر روز با نوهاش عبيدالله (فرزند عباس) به گورستان بقيع مىرفت و در آنجا اشعاري كه خود سروده بود، مىخواند و دردمندانه مىناليد و مىگريست. مردمان بر او گرد مىآمدند و با او در گريستن همنوا مىشدند. حتى گفتهاند مروان بن حكم نيز مىآمد و در آنجا مىگريست (ابوالفرج، 85). او را اديب و شاعري فصيح و اهل فضل و دانش دانستهاند (حسون، همانجا). سال مرگ او دانسته نيست. چنانكه از تاريخ تولد او نيز اطلاعى نداريم.
مآخذ: ابن عنبه، احمد، عمدة الطالب، نجف، 1381ق/1961م؛ ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، بهكوشش احمد صقر، قاهره، 1368ق/1949م؛ حسون، محمد و امّعلى مشكور، اعلام النساء المؤمنات، تهران، 1411ق؛ طبري، تاريخ؛ غفاري، حسن، تعليقات بر مقتل الحسين ابومخنف، قم، 1364ش؛ محلاتى، ذبيحالله، رياحين الشريعة، تهران، 1364ش؛ موسوي مقرم، عبدالرزاق، قمر بنى هاشم، نجف، 1369ق/ 1950م. حسن يوسفىاشكوري
امّ البنين در فرهنگ عامه: حضرت فاطمة امالبنين - كه نزد عامة مردم ايران به مادر حضرت عباس شناخته شده، و به «ام البنى» معروف است - در ميان زنان مسلمان شيعه پايگاه قدسى و منزلت والايى دارد. زنان ايرانى براي اين بانوي بزرگوار ارزش نمادي ويژهاي قائلند و براي برآورده شدن آرزوها و حاجتها و سامان گرفتن كارها و بالا بردن نيروي شكيبايى خود در تحمل مصايب و رنجها به او توسل مىجويند.
توسلجويى: قرنهاست كه زنان شيعه براي دور كردن بلا و نقمتى و دست يافتن به خواسته و نعمتى به اين خاتون بزرگوار توسل مىجويند و از او طلب ياري و مرادخواهى مىكنند. توسل به امالبنين معمولاً از طريق نذر (ه م) و دادن نذريهايى مانند انداختن سفرة نذري (ه م)، پختن آش و حلواي نذري، و خير كردن خرما در راه خدا و به نام او صورت مىپذيرد. مردم با برگذاري اينگونه مراسم و شعاير دينى معتقدند كه مىتوانند ارواح مقدسان را به ياري بطلبند و با كمك آنها تنگيها و مصايب زندگى را از ميان بردارند. اين مراسم و شعاير يك واقعيت اجتماعى است و بخشى از حيات دينى و زندگى معنوي مردم مسلمان در جامعههاي سنتى را شكل مىدهد و كاركردي روانى - اجتماعى در انسجام نظام زندگى و پاسخگويى به خواستها و انتظارات عاطفى برگذاركنندگان مراسم دارد.
در اهداي نذري به ام البنين، يا هر شخصيت مقدس ديگر، عقيده و عملِ صاحب نذر، و اسباب و مواد نذري نقشى مهم و اساسى ميان نذر دهنده و نذر گيرنده دارد. وضع و حالت احساسى و معنوي و قصد و نيت خالص و پاك نذر دهنده، پاكيزه و حلال بودن اسباب و خوراكيهاي نذري، ادعيه و اوراد مخصوص آيينهاي نذري و توسل، و كامل و دقيق انجام دادن اعمال مربوط به مراسم و شعاير نذر و نياز، صاحبان نذر را در نزديكى به مقدسان و رسيدن به آرمانها و آرزوهايشان كمك مىكند.
سفرة ام البنين: اين سفره در ميان مردم برخى از شهرها و آباديهاي ايران به «سفرة مادر حضرت ابوالفضل» يا «سفرة مادر حضرت عباس» نيز شهرت دارد. سفرهاي به نام «بى بى سهشنبه» را نيز در جاهايى، مانند خراسان (شكورزاده، 28) به حضرت فاطمة امالبنين، و در جاهايى ديگر مانند شاهرود (شريعتزاده، 2/390-394) به حضرت فاطمة زهرا (ع) نسبت دادهاند و به نام آن دو بىبى «سفرة امالبنى» و «سفرة حضرت فاطمه» ناميدهاند.
در پندار عامه، بىبى سهشنبه زنى نيكوكار بوده كه در روز سهشنبه زاده شده، و سهشنبه ازدواج كرده، و سهشنبه نيز مرده است (اسديان، 200؛ شكورزاده، 40). شايد منسوب كردن سفرههاي حضرت فاطمة زهرا و فاطمة ام البنين به بىبى سهشنبه، به اين سبب بوده است كه در گذشته سفرههاي نذري اين دو خاتون را در روز سهشنبه مىانداختهاند. هنوز هم در بعضى از مناطق ايران، آش ام البنين را در روز سهشنبه مىپزند و سفرهاش را هم در اين روز مىاندازند (همو، 29).
ام البنين، اين مادر مقدس مثالى نيز در آيين اهداي نذري با حضور خود همچون يك ميانجى نمادي ميان آدميزادگان و پروردگار عمل مىكند و زمينة نزديكى نذر دهندگان را با خداوند براي برآورده شدن حاجاتشان و رهايى آنان از تنگى و سختى معيشت، فراهم مىنمايد.
اسباب و خوراكيهاي سفرة ام البنين، سادهتر و كمتر از سفرة حضرت ابوالفضل است. قرآن، شمع، آينه، جانماز، مهر، تسبيح و كتاب دعا از اسباب مخصوص سفره؛ كاچى، نان، پنير، سبزي، ماست و آجيل مشكلگشا و خرما از خوراكيهاي نذري سفره است. آش و حلوا و پلو و چند گونه خوراكى و ميوة ديگر نيز از خوراكيهاي ديگر سفرة امالبنين است كه برخى از آنها جنبة نذري، و برخى ديگر جنبة تشريفاتى دارد (نك: صفىنژاد، 401).
صاحبان نذر، بنابر نيتهايى كه مىكنند، سفرههاي نذري خود را پيش يا پس از بر آورده شدن حاجاتشان مىاندازند و اهدا مىكنند. خوراكيهاي نذري را صاحب سفره، خود به تنهايى يا با مشاركت زنان حاجتمند و نذردار ديگر فراهم مىكند. مشاركت مردم در انداختن سفرة ام البنين به اينگونه است كه هر كس هر نوع خوراكى را كه نذر كرده است، تهيه مىكند و به صاحب سفره مىدهد كه در سفرهاش بگذارد.
حلال بودن اسباب و خوراكيهاي سفره و پولى كه اين اسباب و خوراكيها با آن فراهم مىشود، همچنين پاكيزگى و مطهر بودن زنان شركت كننده در پاي سفرة نذري از شرايط بنيادي در آيين سفرههاي نذري است. برخى نيز براي فراهم كردن مواد خوراكيهاي نذري سفره، دوشيزگان نابالغى را كه فاطمه ناميده مىشوند و در پندار عامه پاك و معصوم انگاشته مىشوند، برمىگزينند.
آداب سفرهاندازي: انداختن سفرة ام البنين معمولاً زمان معين و مشخصى ندارد و آن را در هر روز از سال و در هر موقع از روز مىتوان انداخت. در بعضى جاها، از جمله خراسان، اين سفره را در روز سهشنبه مىاندازند.
سفرة ام البنين را كه يك سفرة پارچهاي سفيد است، در ميان اتاقى در خانه مىگسترند و اسباب و خوراكيها را روي آن مىچينند. از آداب سفره نماز و دعاست. نماز سفره، دو ركعت نماز حاجت است كه آن را صاحب سفره و زنانى كه حاجت و نيازي دارند، روي سجاده و در پاي سفره مىخوانند. زنان به هنگام نيت كردن، حضرت فاطمة امالبنين را به دستهاي بريدة فرزندش ابوالفضل قسم مىدهند كه حاجتشان را برآورده كند. در برخى از مناطق ايران، پيش از خواندن نماز امالبنين، دو ركعت نماز هم به نام حضرت ابوالفضل، باب الحوائج، مىخوانند و حاجت خواهى مىكنند.
پس از پايان نماز، دعاي توسل مىخوانند. آنگاه صد بار به شمار دانههاي تسبيح اين اوراد (نك: شكورزاده، 29؛ صفىنژاد، 402) را كه مخصوص سفرة ابوالفضل است (نك: دولتى، 194)، مىخوانند: اي ماه بنىهاشم، خورشيد لقا عباس {} اي نور دل حيدر، شمع شهدا عباس از رنجوغم و محنت،ما رو بهتوآورديم {} دستمنمحزونگير،ازبهر خدا عباس
دعا و اوراد سفره را معمولاً ملاّ يا روضه خوان زن كه او را در خراسان «آتو» (نك: شكورزاده، 31) و در تهران «خانم درسى» مىگويند، مىخواند و بانوان پاي سفره پس از او تكرار مىكنند. سرانجام، حاضران در مجلس خوردن خوراكيهاي سفره را آغاز مىكنند.
سفرة ام البنين اختصاص به بانوان دارد و مردان نبايد در مراسم سفرهاندازي شركت كنند. خوردن بعضى از خوراكيهاي نذري اين سفره، مانند كاچى، حلوا، خرما و آش براي مردان و پسر بچهها ممنوع است (نك: هدايت، 41؛ فقيري، 54). خراسانيها خوردن آش ام البنين را براي مردان ناشايست مىدانند و مىگويند كه اگر مردي از اين آش بخورد، به زندان مىافتد. زنان باردار را نيز از خوردن اين آش باز مىدارند تا اگر طفل در شكم آنان پسر باشد، در بزرگى به زندان نيفتد (شكورزاده، 32).
آش و حلواي نذري: از نذريهاي ديگري كه به نام فاطمة ام البنين مىدهند، آش و حلواست. اين آش و حلوا در بيشتر جاها و در ميان مردم به نام آش مادر ابوالفضل و حلواي ام البنين (فقيري، همانجا)، و در خراسان به نام آش اُماج كُماج (شكورزاده، 28) معروف است.
فراهم كردن مواد آش و طرز پختن آن آداب خاصى دارد. معمولاً آرد آش، يا پول خريد آرد را زنان در شب سهشنبه با گدايى از 7 خانه كه در آن زنى به نام فاطمه باشد، به دست مىآورند. بُنشَن و مواد آش را هم از دكانهاي سرگذر و محله مىخرند. آرد را در سينى يا بشقابى مىريزند و در همان شب سهشنبه همراه با شمع يا چراغى افروخته در اتاقى روي سفرة نذري مىگذارند و در اتاق را مىبندند. سپيده دم روز سهشنبه در اتاق را مىگشايند و آرد را كه مىپندارند ام البنين تبرك كرده، بر مىدارند و خمير مىكنند و از آن اُماج (دانههايى گرد به شكل و اندازة ماش) و يا رشته درست مىكنند و در آش نذري مىريزند. كسانى كه حلوا يا كاچى نذر كردهاند، آرد را با آب و روغن و زعفران و شكر يا عسل مىآميزند و حلوا و كاچى مىپزند. خراسانيها با مقداري از اين آرد چند قرص نان هم به نام كُماج روي ساج مىپزند. آش و حلواي نذري را كاسه كاسه و بشقاب بشقاب ميان خويشان و همسايگان پخش مىكنند، يا در سفرة نذري ام البنين كه خود يا ديگران انداختهاند، مىگذارند.
در خراسان آش اُماج كُماج را با چند شمع روي سفره مىچينند. وقتى همةزنان پاي سفره نشستند، آتو روضه مىخواند و 7 آيه از آيههاي سورة يس را كه مخصوص سفرة ام البنين است، قرائت مىكند.
زنان پس از خواندن هر آيه، يك صدا مىگويند: السلام عليك يا اميرالمؤمنين. دختر نابالغى به نام فاطمه نيز كه پاي سفره و رو به قبله نشسته است، پس از هر آيه مقداري آش را با قاشقى كه در دست دارد، از كاسهاش بر مىدارد و در بشقابى مىريزد و در آخر آش را در كاسه برمىگرداند. پس از پايان خواندن دعا و اوراد، آش را در بشقابهايى مىريزند و ميان زنان مجلس پخش مىكنند (براي آگاهى بيشتر، نك: همو، 28-32).
پذيرش نذري: نذر دهندگان معتقدند كه اگر نذرشان در پيشگاه حق پذيرفته گردد، حضرت ام البنين شب هنگام با حضور روحانى خود در پاي سفرة گسترده در اتاق در بسته، آرد مخصوص آش يا حلوا يا كاچى نذري آنها را تبرك مىكند. نشانة حضور نمادين بى بى ام البنين، و تبرك آرد را اثري مىپندارند كه بر روي آرد افتاده است. اين اثر را نقشى رمزي و نمادين از پنجه يا مُهر يا تسبيح ام البنين مىانگارند و آن را علامت قبول نذر و برآورده شدن حاجاتشان مىپندارند.
نظير چنين پنداشتى از قديم در ميان جامعة زرتشتى ايران نيز رواج داشته است. زرتشتيان معتقدند كه نذر و حاجتشان هنگامى پذيرفته و برآورده مىشود كه دختر شاه پريان بيايد و از خوراكيهاي سفرة نذريشان بخورد.
زرتشتيان سفرههاي نذري خود را در سفرهخانههاي خانهشان مىاندازند و يك شب درِ سفرهخانه را مىبندند تا دختر شاه پريان بر سر سفره بيايد. نشانة حضور دختر شاه پريان و پذيرش نذريشان از پديد آمدن علامتى روي تخم مرغى كه در پنبه گذارده شده است و رويش آويشن پاشيدهاند، آشكار مىگردد (تجربهكار، 197- 198).
مآخذ: اسديان خرمآبادي، محمد و ديگران، باورها و دانستهها در لرستان و ايلام، تهران، 1358ش؛ تجربهكار، نصرت، «بعضى از رسوم باستانى»، مجلة مردمشناسى، تهران، 1335ش، شم 2؛ دولتى، فرخنده، «سفرهها»، سخن، 1344ش، س 16، شم 2؛ شريعتزاده، علىاصغر، فرهنگ مردم شاهرود، تهران، 1371ش؛ شكورزاده، ابراهيم، عقايد و رسوم مردم خراسان، تهران، 1363ش؛ صفىنژاد، جواد، مونوگرافى ده طالبآباد، تهران، 1355ش؛ فقيري، ابوالقاسم، «سفرهها در شيراز»، هنر و مردم، تهران، مرداد 1350ش، شم 106؛ هدايت، صادق، نيرنگستان، تهران، 1334ش.
على بلوكباشى
![]()

![]()
