سلام بر ام العشق

من غام قمـــــــرم ، غير قمــــــر هيچ مگو

سلام بر امیر عشق.درابتدا فضای وبلاگ خویش را معطر به کلام ام العشق مینمایم.

 یا لیت شعری اکما اخبروا بان عباسا قطیع الیمین

اری ای مادر عشق عزیزت در راه مولایش نه فقط دست بلکه هستیش رادادتابه عالمیان معنای عشق رابفهماند. 

حکایت نوحه سرائی ام البنین برای حضرت ابوالفضل

 

مقام جناب ابوالفضل بسیار بالاست. ائمه ما فرموده اند: «ان للعباس منزله عند الله یغبطه بها جمیع الشهداء» (ابصار العین فی انصار الحسین ص 27، بحار الانوار ج 44 ص 298 به نقل از امالی صدوق مجلس 70 رقم 10) عباس مقامی نزد خدا دارد که همه شهداء غبطه مقام او را می برند. متاسفانه تاریخ از زندگی آن بزرگوار اطلاعات زیادی نشان نداده، یعنی اگر کسی بخواهد کتابی در مورد زندگی ایشان بنویسد، مطلب زیادی پیدا نمی کند. ولی مطلب زیاد به چه درد می خورد، گاهی یک زندگی یک روزه یا دو روزه یا پنج روزه یک نفر که ممکن است شرح آن بیش از پنج صفحه نباشد، آنچنان درخشان است که امکان دارد به اندازه دهها کتاب ارزش آن شخص را ثابت بکند، و جناب ابوالفضل العباس چنین شخصی بود.

سن ایشان در کربلا در حدود 34 سال بوده است و دارای فرزندانی بوده اند که یکی از آنها به نام عبیدالله بن عباس بن علی بن ابیطالب است و تا زمانهای دور زنده بوده است. نقل می کنند که روزی امام سجاد علیه السلام چشمشان به عبیدالله افتاد، خاطرات کربلا به یادشان افتاد و اشکشان جاری شد. جناب ابوالفضل در وقت شهادت امام علی علیه السلام، کودکی نزدیک به حد بلوغ ، یعنی در سن چهارده سالگی بوده است. من از «ناسخ التواریخ» الان یادم هست که جناب ابوالفضل در جنگ صفین حضور داشته اند. ولی چون هنوز نابالغ و کودک بوده اند (حدود دوازده سال داشته اند، زیرا جنگ صفین تقریبا سه سال قبل از شهادت امیرالمؤمنین است)، امیرالمؤمنین به ایشان اجازه جنگیدن نداده اند. همین قدر یادم هست که نوشته بود ایشان در جنگ صفین در عین اینکه کودک بودند، سوار بر اسب سیاهی بودند. بیش از این چیزی ندیدم. ولی این موضوع را خیلی ها نوشته اند، در مقاتل معتبر این مطلب را نوشته اند که امیرالمؤمنین علی علیه السلام یک وقتی به برادرشان عقیل فرمودند برای من زنی انتخاب کن که «ولدتها الفحوله» یعنی نژاد از شجاعان برده باشد.

عقیل که برادر امیرالمؤمنین است، نسابه است، نسب شناس و نژادشناس بوده و عجیب هم نژاد شناس بوده و قبائل و پدرها و مادرها و اینکه کی از کجا نژاد می برد را می شناخته است. فورا گفت: «عنی لک بام البنین بنت خالد»؛ آن زنی که تو می خواهی ام البنین است. ام البنین یعنی مادر پسران (مادر چند پسر) ولی خود این کلمه مثل ام کلثوم است که حالا ما اسم می گذاریم. مخصوصا در تاریخ دیدم که یکی از جدات یعنی مادر بزرگهای ام البنین اسمش ام البنین بوده و شاید هم به همین مناسبت، اسم ایشان را هم ام البنین گذاشته اند. همین دختر را برای امیرالمؤمنین خواستگاری کردند و از او چهار پسر برای امیرالمؤمنین متولد شد و ظاهرا دختری از او به دنیا نیامده است. بعد این زن به معنی واقعی، ام البنین یعنی مادر چند پسر شد.

امیرالمؤمنین فرزندان شجاع دیگر هم داشت، اولا خود حسنین (امام حسین و امام حسن) شجاعتشان محرز بود، مخصوصا امام حسین که در کربلا نشان داد که چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود. محمد بن حنفیه از جناب ابوالفضل خیلی بزرگتر بود و در جنگ جمل شرکت کرد و فوق العاده شجاع و قوی و جلیل و زورمند بود. حدس زده می شود که امیرالمؤمنین به او عنایت خاصی داشته است (البته این مطلب در متن تاریخ نوشته نشده، حدس است).

مطابق معتبرترین نقلها اولین کسی که از خاندان پیغمبر شهید شد، جناب علی اکبر و آخرینشان جناب ابوالفضل العباس بود. یعنی ایشان وقتی شهید شدند که دیگر از اصحاب و اهل بیت کسی نمانده بود، فقط ایشان بودند و حضرت سید الشهداء. آمد عرض کرد برادر جان! به من اجازه بدهید به میدان بروم که خیلی از این زندگی ناراحت هستم. جناب ابوالفضل سه برادر کوچکترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد، گفت بروید برادران، من می خواهم اجر مصیبت برادرم را برده باشم. می خواست مطمئن شود که برادران مادریش حتما قبل از او شهید شده اند و بعد به آنها ملحق بشود. بنابراین ام البنین است و چهار پسر، ولی ام البنین در کربلا نیست، در مدینه است. آنان که در مدینه بودند که از سرنوشت کربلا بی خبر بودند به این زن، مادر این چند پسر که تمام زندگی و هستیش همین چهار پسر بود خبر رسید که هر چهار پسر تو در کربلا شهید شده اند. البته این زن، زن کامله ای بود، زن بیوه ای بود که همه پسرهایش را از دست داده بود. گاهی می آمد در سر راه کوفه به مدینه می نشست و شروع به نوحه سرائی برای فرزندانش می کرد.

تاریخ نوشته است که این زن، خودش یک وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنی امیه بود. هر کس که می آمد از آنجا عبور بکند، متوقف می شد و اشک می ریخت. مروان ابن حکم که یک وقتی حاکم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است، هر وقت می آمد از آنجا عبور کند، بی اختیار می نشست و با گریه این زن می گریست. این زن، اشعاری دارد و در یکی از آنها می گوید:

لا تدعونی ویک ام البنین *** تذکرینی بلیوث العرین
کانت بنون لی ادعی بهم *** و الیوم اصبحت و لا من بنین
(منتهی الامال ج 1 ص 386، ابصار العین فی انصار الحسین علیهم السلام ص 31 )

مخاطب را یک زن قرار داده می گوید: ای زن، ای خواهر! تا بحال اگر مرا ام البنین می نامیدی بعد از این دیگر ام البنین نگو، چون این کلمه خاطرات مرا تجدید می کند، مرا بیاد فرزندانم می اندازد. دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید. بله در گذشته من پسرانی داشتم ولی حالا که هیچیک از آنها نیستند. رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص برای جناب ابوالفضل، مرثیه بسیار جانگدازی دارد، می گوید:

یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد *** و وراه من ابناء حیدر کل لیث فی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید *** ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد (همان مدرک)::
ای کسی که عباس را دیدی که بر دسته های گوسفندان چون شیر حمله می کرد و در پشت سر او فرزندان حیدر مانند شیران ژیان ایستاده بودند به من گزارش داده اند که پسرم در حالی که دستش جدا شده بود ضربه به سرش اصابت کرد وای بر من که به سر بسرم ضربه عمود فرود آمد ولی اگر شمشیر در دست تو بود کسی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت.

پرسیده بود که پسر من، عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد؟ دلاوری حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است. او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکی به او می گفتند قمر بنی هاشم، ماه بنی هاشم، در میان بنی هاشم می درخشیده است. اندامش بسیار رشید بوده که بعضی از مورخین معتبر نوشته اند هنگامی که سوار بر اسب می شد، وقتی پایش را از رکاب بیرون می آورد، سر انگشتانش زمین را خط می کشید، بازوها بسیار قوی و بلند، سینه بسیار پهن داشت. می گفت که پسرش به این مفتیها کشته نمی شد. از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند؟ به او گفته بودند که اول دستهایش را قطع کردند و بعد به چه وضعی او را کشتند. آن وقت در این مورد مرثیه ای گفت. می گفت ای چشمی که در کربلا بودی! ای انسانی که در صحنه کربلا بودی!، آن زمانی که پسرم عباس را دیدی که بر جماعت شغالان حمله کرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوی پسر من فرار می کردند.

یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد *** و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد

پسران علی پشت سرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر، پشت پسرم را داشتند، وای بر من، به من گفته اند که بر شیر بچه تو، عمود آهنین فرود آوردند. عباس جانم، پسر جانم، من خودم می دانم که اگر تو دست در بدن می داشتی، احدی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت.

عباس علیه السلام

در سال 26 هجری قمری، حضرت عباس علیه السلام پا به عرصه گیتی نهاد. مادر گرامیش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربیعه بن عامر كلبی و كنیه اش "ام البنین" بود. چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود كه امیرالمومنین از برادرش عقیل، كه به اصل و نسب قبایل آگاه بود، درخواست كرد زنی را از دودمانی شجاع برای او خواستگاری كند و عقیل، فاطمه كلابیه (ام البنین) را برای آن حضرت خواستگاری كرد و ازدواج صورت گرفت. امیرالمومنین علیه السلام از این بانوی گرامی صاحب چهار پسر به نامهای عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد. عباس علیه السلام از برادران دیگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خویش، حسین علیه السلام وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند. ارادت قلبی ام البنین (س) به خاندان پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم آنقدر بود كه امام حسین علیه السلام را از فرزندان خود بیشتر دوست می داشت بطوری كه وقتی به این بانوی گرامی خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسین علیه السلام باخبر سازید و چون خبر شهادت امام حسین علیه السلام به او داده شد، فرمود رگهای قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زیر این آسمان كبود است، فدای امام حسین علیه السلام.

دوران كودكی حضرت ابوالفضل العباس (ع):
در روزهاى كودكى عباس، پدر گرانقدرش چون آیینه معرفت، ایمان، دانایى و كمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانى اش بر وى تاثیر مى نهاد. او از دانش و بینش على علیه السلام بهره مى برد. حضرت در باره تكامل و پویایى فرزندش فرمود: «ان ولدى العباس زق العلم زقا»; همانا فرزندم عباس در كودكى علم آموخت و به سان نوزاد كبوتر، كه از مادرش آب و غذا مى گیرد، از من معارف فرا گرفت. در آغازین روزهایى كه الفاظ بر زبان وى جارى شد، امام علیه السلام به فرزندش فرمود: بگو یك. عباس گفت: یك. حضرت ادامه داد: بگو دو. عباس خوددارى كرد و گفت: شرم مى كنم با زبانى كه خدا را به یگانگى خوانده ام، دو بگویم. پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده اى پاك و مبارك براى ایام نوجوانى و جوانى عباس فراهم كرد تا در آینده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد. گاه كه على علیه السلام با نگاه بصیرت آمیز خود آینده عباس را نظاره مى كرد، با لبختدى رضایت آمیز، سرشك غم از دیدگان جارى مى كرد و چون همسر مهربانش از علت گریه مى پرسید، مى فرمود: دستان عباس در راه یارى حسین علیه السلام قطع خواهد شد آنگاه از مقام و عظمت پور دلبندش نزد خداوند چنین خبر مى داد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمویش جعفر بن ابى طالب در بهشت پرواز كند. محبت پدرى گاه على علیه السلام را بر آن مى داشت تا پاره پیكرش را ببوسد، ببوید و با آداب و اخلاق اسلامى آشنا سازد از اینرو لحظه اى عباس را از خود دور نمى ساخت. فرزند پاكدل على علیه السلام در مدت 14 سال و چهل و هفت روز كه با پدر زیست، همیشه در حرب و محراب و غربت و وطن در كنار او حضور داشت. در ایام دشوار خلافت، لحظه اى از وى جدا نشد و آنگاه كه در سال 37 هجرى قمرى جنگ صفین پیش آمد، با آن كه حدود دوازده سال داشت، حماسه اى جاوید آفرید.

مقام علمی حضرت عباس (ع):
حضرت عباس علیه السلام در خانه ای زاده شد كه جایگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر امیرمومنان علیه السلام و امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام كسب فیض كردند و از مقام والای علمی برخوردار شدند. لذا از خاندان عصمت علیه السلام در مورد حضرت عباس علیه السلام نقل شده است كه فرموده اند: «زق العلم زقا»؛ یعنی همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقیما غذا می دهد، اهل بیت علیه السلام نیز مستقیما به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند. علامه محقق، شیخ عبدالله ممقانی در كتاب نفیس تنقیح المقال در مورد مقام علمی و معنوی ایشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقیه و دانشمندان ائمه علیه السلام و شخصیتی عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود.

مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع):
اگر بخواهیم مقام و منزلت حضرت عباس علیه السلام را از دیدگاه امامان معصوم علیه السلام دریابیم، كافی است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس علیه السلام توجه كنیم. در شب عاشورا، وقتی دشمن در مقابل كاروان امام حسین علیه السلام حاضر شد و در راس آنها عمربن سعد شروع به داد و فریاد كرد، امام حسین علیه السلام به حضرت عباس علیه السلام فرمود: برادر جان، جانم به فدایت، سوار مركب شو و نزد این قوم برو و از ایشان سوال كن كه به چه منظور آمده اند و چه می خواهند. در این ماجرا دو نكته مهم وجود دارد یكی آنكه امام به حضرت عباس می فرماید: من فدایت شوم. این عبارت دلالت بر عظمت شخصیت عباس علیه السلام دارد زیرا امام معصوم العیاذ بالله سخنی بی مورد و گزاف نمی گوید و نكته دوم آنكه، حضرت به عنوان نماینده خود، عباس علیه السلام را به اردوی دشمن می فرستد. روز عاشورا هنگامی كه حضرت عباس علیه السلام از اسب بر روی زمین افتاد، امام حسین علیه السلام فرمودند: «الان انكسر ظهری و قلت حیاتی» یعنی «اكنون پشتم شكست و چاره ام كم شد». این جمله بیانگر اهمیت حضرت عباس علیه السلام و نقش او در پشتیبانی از امام حسین علیه السلام است.

امام زمان علیه السلام، در قسمتی از زیارتنامه ای كه برای شهدای كربلا ایراد كردند، حضرت عباس علیه السلام را چنین مورد خطاب قرار می دهند: «السلام علی ابی الفضل العباس بن امیرالمومنین المواسی اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادی له، الوافی الساعی الیه بمائه، المقطوعه یداه لعن الله قاتله یزید بن الرقاد الجهنی و حكیم بن طفیل الطائی؛ سلام بر ابوالفضل العباس پسر امیرالمومنین که با جانش در حق برادرش مواسات کرد و از امروز زندگانی دنیایش برای فردای قیامتش ذخیره کرد و خود را فدای برادرش کرد و با تمام توان و وجودش در راه او کوشید یا دو دستش را جدا کردند. خداوند کشندگانش را که یزیدبن رقاد جهنی و حکیم بن طفیل طائی اند لعنت کند».

امام زین العابدین علیه السلام به عبیدالله بن عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام نظر افكند و اشكش جاری شد سپس فرمود: هیچ روزی بر رسول خدا صلی الله و علیه و آله و سلم سخت تر از روز جنگ احد نبود زیرا در آن روز عموی پیامبر، شیر خدا و رسولش حمزه بن عبدالمطلب كشته شد و بعد از آن روز بر پیامبر هیچ روزی سخت از روز جنگ موته نبود، زیرا در آن روز پسر عموی پیامبر جعفر بن ابی طالب كشته شد سپس امام زین العابدین علیه السلام فرمود: هیچ روزی همچون روز مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام نیست كه سی هزار تن در مقابل امام حسین علیه السلام ایستادند و می پنداشتند كه از امت اسلام هستند و هر یك از آنها می خواستند از طریق ریختن خون امام حسین علیه السلام به نزد پروردگار تقرب پیدا کنند و كار را تا آنجا كشاندند كه آن حضرت را از روی ظلم و جور و دشمنی به شهادت رساندند آنگاه امام زین العابدین علیه السلام فرمود: خداوند حضرت عباس علیه السلام را رحمت كند كه به حق ایثار كرد و امتحان شد و جان خود را فدای برادرش كرد تا آنكه دو دستش قطع شد و خداوند عزوجل در عوض، دو بال به او عطا كرد تا همراه ملائكه در بهشت پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابی طالب علیه السلام هم دو بال عطا فرمود و به تحقیق، حضرت عباس علیه السلام نزد پروردگار مقام و منزلتی دارد كه روز قیامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه می خورند.

ایثار و جانبازی، راز و رمز تعالی حضرت عباس (ع):
با توجه به روایاتی كه در شان حضرت عباس علیه السلام از ائمه علیهم السلام رسیده و در آن به ایثار و فداكاری در راه امام خویش تصریح شده است، به روشنی، فضیلت و مقام آن بزرگوار آشكار می شود. حضرت عباس علیه السلام فرزند كسی است كه آیه 207 سوره بقره («و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله؛ و از مردم کسی است که در طلب رضای خدا از سر جان می گذرد») در شأنش نازل شد و از سلاله دودمانی است كه اسوه ایثار و از خودگذشتگی بودند و سوره هل اتی، در شان ایثار ایشان نازل شده است. فداكاری، ایثار و جانبازی در اسلام و مكتب اهل بیت علیهم السلام از جایگاه ویژه ای برخوردار است؛ به طوری كه امیرمومنان در جایی ایثار را برترین فضیلت اخلاقی می داند. در جایی دیگر علی علیه السلام ایثار را بالاترین عبادت معرفی می نماید و در روایتی دیگر غایت و هدف تمام مكارم اخلاقی را ایثار و از خودگذشتگی می داند. علی علیه السلام در قسمتی از نامه خود به حارث همدانی می فرماید: بدان كه برترین مومنان كسی است كه در گذشتن از جان و خانواده و مال خویش از دیگر مومنان برتر باشد. حال در اینجا این سوال مطرح می شود كه مگر سایر شهیدان از جان خود نگذشتند، پس چه چیزی حضرت عباس را از سایر شهیدان متمایز می سازد؟ جواب این است كه معرفت حضرت عباس علیه السلام از همه شهیدان والاتر و اطاعتش از امام خویش، كاملتر بود. براساس دیدگاه اسلام و مكتب اهل بیت علیه السلام آنچه اعمال نیك را از یكدیگر متمایز می سازد و ارزش اعمال را متفاوت می كند، همان معرفت و بینش و نیت شخص است و كلام پیامبر اسلام صلی الله و علیه و آله و سلم كه فرمود: «ضربه علی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین؛ ارزش ضربت علی علیه السلام در جنگ خندق از عبادت جنیان و آدمیان برتر است» شاید ناظر به این معنا باشد. در ضمن روایاتی كه در مورد ثواب و عقاب عمل به صورتهای گوناگون و متفاوت نقل شده، به این دلیل است كه ثواب یا عذاب یك عمل معین، با توجه به معرفت و نیت عامل آن متفاوت می شود. به عنوان مثال، ثواب زیارت امام رضا علیه السلام در روایتهای معتبر به صور متفاوت نقل شده است و در بعضی روایات تصریح شده كه این تفاوت ثواب، به دلیل تفاوت در معرفت اشخاص است. آری حضرت عباس علیه السلام با كمال معرفت در راه دین و امام خویش جانبازی نمود و مراحل كمال و تعالی را طی كرد.

القاب تابناك حضرت ابوالفضل العباس (ع)
1. قمر بنى هاشم
بهره مندى بسیار عباس از جمال و جلال و سیماى سپید و زیبا و سیرت سبز و نورانى، زمینه ساز این لقب است.
2. باب الحوائج
كریمى از دودمان كریمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته هایش را برآورده مى سازد.
3. طیار
بیانگر مقام و عظمت حضرت عباس علیه السلام در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.
4. الشهید
شهادت، كه نشان نمایان ابوالفضل علیه السلام است و در چهره حیات او درخشندگى بسیار دارد زمینه ساز این لقب است.
5.سقا
دلاورى عباس در صحنه هاى حیرت آور آب رسانى به تشنگان، سبب این لقب شد.
6. عبد صالح
لقبى كه حضرت صادق علیه السلام در زیارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد: «السلام علیك ایها العبد الصالح؛ سلام بر تو، اى بنده صالح خدا».
7. سپه سالار
صاحب لواء یا سپه سالار لقب بزرگترین شخصیت نظامى است و عباس در روز عاشورا این لقب را از آن خود ساخت.
8. پرچمدار و علمدار
یادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس علیه السلام این لقب را برایش به ارمغان آورد.
9. ابوقربه (صاحب مشك)، عمید (یاور دین خدا)، سفیر (نماینده حجت خدا)، صابر (شكیبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات دیگران) و ... از دیگر لقبهاى ابوالفضل است.

حکایت ارادت حضرت ابوالفضل به امام حسین علیه السلام در واقعه کربلا

 

 

امام حسین (ع ) فرمود اینها فقط به من کار دارند و اگر مرا بکشند، به هیچ کس دیگری کار ندارند. وقتی که شمربن ذی الجوشن می خواست از کوفه به طرف کربلا حرکت کند، یکی از حضاری که در آنجا بود، به ابن زیاد اظهار کرد که بعضی از خویشاوندان مادری ما همراه حسین بن علی هستند، خواهش می کنم امان نامه ای برای آنها بنویس. ابن زیاد هم نوشت. شمر در یک فاصله دور، از قبیله ای بود که قبیله ام البنین با آنها نسبت داشتند. این پیام را در عصر تاسوعا شخص او آورد. این مرد پلید آمد کنار خیمه حسین بن علی علیه السلام و فریادش را بلند کرد: این بنوا اختنا (مقتل الحسین مقرم ص 252 و بحارالانوار ج 44 ص 391 و اللهوف ص 37) خواهرزادگان ما کجا هستند؟ ابوالفضل علیه السلام در حضور اباعبدالله علیه السلام نشسته بود، برادرانش همه آنجا بودند، یک کلمه جواب ندادند تا امام فرمود: «اجیبوه و ان کان فاسقا» (همان مأخذ) جوابش را بدهید هر چند آدم فاسقی است.

آقا که اجازه داد، جواب دادند. گفتند: ما تقول، چه می گوئی؟ مژده ای برای شما آورده ام، بشارتی برای شما آورده ام. برای شما از امیرعبیدالله امان آورده ام، شما آزادید، اگر الان بروید، جان بسلامت می برید. گفتند خدا ترا لعنت کند و امیرت ابن زیاد و آن امان نامه ای که آورده ای. ما امام خودمان، برادر خودمان را رها کنیم به موجب اینکه تامین داریم؟! در شب عاشورا، اول کسی که اعلام یاری نسبت به اباعبدالله کرد، برادر رشیدش ابوالفضل بود. بگذریم از آن مبالغات احمقانه ای که می کنند، ولی آنچه که در تاریخ مسلم است، این است که ابوالفضل بسیار رشید، بسیار شجاع، بسیار دلیر، بلند و خوشرو و زیبا بود.

«و کان یدعی قمر بنی هاشم» (العباس تألیف عبدالرزاق الموسوی المقرم ص81، مناقب ابن شهرآشوب ج4 ص108) او را ماه بنی هاشم لقب داده بودند، اینها حقیقت است، البته شجاعتش را از امام علی علیه السلام به ارث برده بود. داستان مادرش حقیقت است که علی علیه السلام به برادرش عقیل فرمود زنی برای من انتخاب کن که «ولدتها الفحولة» (العباس تألیف عبدالرزاق الموسوی المقرم ص 69) یعنی از شجاعان بدنیا آمده باشد. عقیل ام البنین را انتخاب می کند و می گوید این همان زنی است که تو می خواهی. «لتلدلی فارسا شجاعا» (ابصارالعین فی انصار الحسین علیه السلام ص 26) دلم می خواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیری بدنیا بیاید. تا این مقدار حقیقت است. آرزوی علی در ابوالفضل تحقق یافت.

روز عاشورا می شود، بنابر یکی از دو روایت ابوالفضل جلو می آید، عرض می کند برادرجان به من هم اجازه بفرمائید، این سینه من تنگ شده است، دیگر طاقت نمی آورم، می خواهم هر چه زودتر جان خودم را فدای شما کنم. من نمی دانم روی چه مصلحتی امام جواب حضرت ابوالفضل را چنین داد، خود اباعبدالله بهتر می دانست. فرمود برادرم حال که می خواهی بروی، برو بلکه بتوانی مقداری آب برای فرزندان من بیاوری. لقب ''سقا''، آب آور، قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود، چون یک نوبت یا دو نوبت دیگر در شبهای پیش ابوالفضل تواسنته بود برود صف دشمن را بشکافد و برای اطفال اباعبدالله آب بیاورد. این جور نیست که سه شبانه روز آب نخورده باشند، نه، سه شبانه روز بود که ممنوع بودند، ولی در این خلال توانستند یکی دوبار از جمله در شب عاشورا آب تهیه کنند، حتی غسل کردند، بدنهای خودشان را شستشو دادند. ابوالفضل فرمود چشم.

ببینید چقدر منظره باشکوهی است، چقدر عظمت است، چقدر شجاعت است، چقدر دلاوری است، چقدر انسانیت است، چقدر شرف است، چقدر معرفت و فداکاری است؟! یک تنه خودش را به جمعیت می زند. مجموع کسانی را که دور آب را گرفته بودند چهارهزار نفر نوشته اند. وارد شریعه فرات شد، اسب را داخل آب برد (این را همه نوشته اند). اول مشکی را که همراه دارد پر از آب می کند و به دوش می گیرد. تشنه است، هوا گرم است، جنگیده است. همان طور که سوار است و آب تا زیرشکم اسب را فرا گرفته است، دست زیر آب می برد، مقداری آب با دو دستش تا نزدیک لبهای مقدسش می آورد. آنهائی که از دور ناظر بوده اند، گفته اند اندکی تامل کرد، بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد، آبها را روی آب ریخت. کسی نفهمید که چرا ابوالفضل در آنجا آب نیاشامید؟! اما وقتی که بیرون آمد رجزی خواند که در این رجز، مخاطب، خودش بود نه دیگران. از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید:

یا نفس من بعد الحسین هونی *** فبعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین شارب المنون *** و تشربین بارد المعین
و الله ما هذا فعال دینی *** و لا فعال صادق الیقین
(نابیع الموده ج 2 ص 165، بحارالانوار ج 45 ص 41)

ای نفس ابوالفضل! می خواهم بعد از حسین زنده نمانی. حسین شربت مرگ می نوشد، حسین در کنار خیمه ها با لب تشنه ایستاده باشد و تو آب بیاشامی ؟! پس مردانگی کجا رفت، شرف کجا رفت، مواسات و همدلی کجا رفت؟ مگر حسین امام تو نیست، مگر تو ماموم او نیستی، مگر تو تابع او نیستی ؟!

هیهات! هرگز دین من چنین اجازه ای به من نمی دهد، هرگز وفای من چنین اجازه ای به من نمی دهد. ابوالفضل مسیر خود را در برگشتن عوض کرد. از داخل نخلستانها آمد. قبلا از راه مستقیم آمده بود. چون می دانست همراه خودش امانت گرانبهایی دارد، راه خود را عوض کرد و تمام همتش این بود که آب را به سلامت برساند، چون امکان داشت تیری بیاید و به مشک بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدفش برسد. در همین حال بود که دیدند رجز ابوالفضل عوض شد. معلوم شد حادثه زیادی پیش آمده است. فریاد زد:

والله ان قطعتم یمینی *** انی احامی ابداعن دینی
و عن امام صادق الیقین *** نجل النبی الطاهر الامین
(بحارالانوار ج45 ص40)

بخدا قسم اگر دست راست مرا ببرید من دست از دامن حسین بر نمی دارم، و از امامی که فرزند پیامبر پاک و امین است و به مقام یقین رسیده است حمایت می کنم. طولی نکشید که رجز عوض شد:

یا نفس لا تخشی من الکفار *** و ابشری برحمة الجبار
ای نفس از کافران نهراسی و به رحمت خدای جبار آرام باش
(بحارالانوار ج 45، ص 40)

در این رجز فهماند که دست چپش هم بریده شده است. نوشته اند با آن هنر و زیرکی که داشت، به هر زحمت بود مشک آب را چرخاند و خودش را روی آن انداخت. من نمی گویم چه حادثه ای پیش آمد، چون خیلی جانسوز است . در شب تاسوعا معمول است که ذکر مصیبت این مرد بزرگ می شود. این را هم عرض کنم که ام البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه کربلا زنده بود ولی در کربلا نبود، در مدینه بود. به او خبر دادند که در حادثه کربلا هر چهار پسر تو شهید شدند. این زن بزرگوار به قبرستان بقیع می آمد و برای فرزندان خودش نوحه سرایی می کرد نوشته اند نوحه سرایی این زن آنقدر دردناک بود که هر کس می آمد گریه می کرد، حتی مروان حکم که از دشمن ترین دشمنان بود. در نوحه سرایی خود، گاهی همه فرزندانش و گاهی ارشد آنها را بالخصوص یاد می کرد. ابوالفضل ، هم از نظر سنی و هم از نظر کمالات روحی و جسمی ارشد فرزندانش بود. من یکی از این دو مرثیه ای را که از این زن بخاطر دارم برای شما می خوانم. این مادر داغدار در آن مرثیه های جانسوز خودش (بطور کلی عربها مرثیه را خیلی جانسوز می خوانند) این جور می خواند:

یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد *** و وره من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید *** ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
(منتهی الامال ج 1 ص 386)
لو کان سیفک فی یدیک لمادنی منه احد

ای چشم ناظر، ای چشمی که در کربلا بودی و آن مناظر را می دیدی، ای کسی که آن لحظه را تماشا کردی که شیر بچه من ابوالفضل از جلو و شیر بچه گان دیگر من از پشت سرش بر این جماعت پست حمله برده بودند، برای من قضیه ای نقل کرده اند، نمی دانم راست است یا دروغ؟ گفته اند در وقتی که دستهای بچه من بریده بود، عمود آهنین بر فرق فرزند عزیز من وارد شد، آیا راست است؟! بعد می گوید، ابوالفضل! فرزند عزیزم، من خودم می دانم، اگر دست می داشتی مردی در جهان نبود که با تو روبرو شود. اینکه آنها چنین جسارتی کردند برای این بود که دستهای تو از بدن بریده شده بود.

كسب معرفت از زيارت نامه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام

 

سلام الله و سلام ملائكته المقربين و انبيائه المرسلين و عباده الصالحين... عليك يابن امير المؤمنين

سلام خدا و درود فرشتگان مقرب او، انبياء مرسل او، عباد صالح پروردگار و... بر تو اي فرزند امير مؤمنان.»

زيارت تنها ورد نيست بلكه انديشه است. در ژرفاي اين كلمات نوراني دريايي از معرفت همگان را به سوی خود مي‌خواند.

زيارت‌ها با سلام و درود آغاز مي‌شوند آغازگر اين سلام، مقدس‌ترين موجودات هستي می‌باشند. از خداوند باري تعالي تا ملائكه مقرب عرش تا اوصياء و ابرار در اين سلام شریک هستند. مخاطب اين درود مقدس بنده‌اي صالح از بندگان الهي است. او شاگرد ممتاز مكتب كربلاست.

اشهد انك بالتسليم و التصديق و الوفاء و النصيحة لخلف النبي

گواهي مي‌دهم بر تو به تسليم و تصديق و وفاداري و خيرخواهي كه براي جانشين پيامبر مبذول داشتي

اگر سلام زائر از سر صدق و اخلاص انجام گيرد، شهادت بر جان و دل او جاري مي‌شود.

در زيارت، زائر به تصديق اعتقادات و باورهاي خويش مي‌پردازد. او در زيارت عباس بن علي عليه السلام با زبان جان به وفاداري علمدار كربلا اقرار مي‌كند و خيرخواهي سرباز ممتاز مكتب حسين را بازگو مي‌نمايد. صفت تسليم در برابر ولي خدا در وجود عباس مي‌درخشد و اينها همه الگويي جاودان در برابر ديدگان زائر به نمايش مي‌گذارد. زيارت يعني كسب معرفت و افزوني ظرفيت در دل

انديشه و حركت زائر

عباس وفادار به ولي بود. برخي پا به عرصه حق مي‌گذارند و دل به ولايت امام مي‌سپارند اما در هنگامه خطر به كنجي پناه مي‌برند و يا به عقب مي‌نشينند و منفعت را فداي حقيقت مي‌كنند؛ زائر بر وفاداري اباالفضل گواهي مي‌دهد. وفادار كسي است كه از طوفان‌ها نمي‌هراسد؛ راحتي‌ها و سختي‌ها در او تاثيري ندارد و هماره در ميانه ميدان مي‌ايستد و از امام اطاعت مي‌كند. زائر كسي است كه عاطفه، انديشه و حركت او عطر وفاداري دهد.

***

لعن الله من قتلك و لعن الله من جهل حقك و استخف بحرمتك

از رحمت خداوند بدور باد كسي كه تو را كشت و حق تو را ندانست و احترامت را سبك شمرده دانست...

اكنون زائر لب به تبرّي مي‌گشايد. از ناي جان آه مي‌كشد و از ظلم دونان فزع مي‌كند.

آنگاه كه حقيقت از ديده مردم مغفول شد سايه ظلم و تعدي بر جامعه مستولي مي‌گردد. ظلم و تاريكي شيطان را آبرو مي‌بخشد و حق را به انزوا مي‌كشاند. در چنين جامعه‌اي حق، سبك شمرده خواهد شد و حقيقت گويان به مسلخ خون خواهند رفت.

زائر در اين فراز از زيارت به خود نهيب مي‌زند كه جهل از حق، بلائي است خانمان‌سوز و اين جهل تنها با مدد امام به عنوان ريسمان اتصال به حق و حصن حصين هدايت جبران خواهد شد.

***

لعن الله من حال بينك و بين ماء الفرات

خداوند لعنت فرستد بر كسي كه ميان تو و آب فرات مانع شد

فرات بهانه هدايت است. و عباس سقاي هدايت انسان تا آب ولايت را به كام تشنه كامان حقيقت برساند. در اين ميان انسان‌ها به چند دسته تقسيم مي‌شوند گروهي راه را باز مي‌گذارند تا ساقي، مشك هدايت را بر ظرف دل آنها متصل سازد. گروهي خود به استقبال عباس مي‌روند تا او بر ظرف معرفتشان بيفزايد. گروهي در برابر علمدار كربلا قد علم مي‌كنند تا مسير هدايت مسدود شود. انديشه اين گروه بدسيرت با مشرب شيطان سيراب است.

جئتك يابن امير المؤمنين وافداً اليكم و قلبي مسلم لكم و تابع و انا لكم تابع و نصرتي لكم معد

اي فرزند امير المؤمنين عليه السلام به زيارت شما و به ميهماني شما آمدم دل و جانم تسليم امر شماست و خود مطيع شماو براي ياري‌تان مهيا هستم.

زائر پس از تصديق بر تولّي و اقرار بر تبرّي براي يك اقدام آماده مي‌شود.

او سرود تسليم سر مي‌دهد و وجود خويش را در تبعيت از حق و هدايت آماده مي‌سازد. او تبعيت را تنها يك اقرار لفظي نمي‌پندارد كه نصرت عملي اوج تبعيت از حق است. عباس كه جانش از ولايت محمدي آكنده، انديشه‌اش با معرفت علوي سيراب گشته و قدم‌هايش در راه حسين فاطمه پرتوان و استوار حركت مي‌كند؛ الگويي براي حق پويان است. آنگاه كه زائر به ژرفاي معرفت عباس دست يافت تمام قد در برابر اين اسطوره تاريخ مي‌ايستد دست بر سينه مي‌گذارد و آب از ديده مي‌افشاند و مي‌گويد:

السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لأمير المؤمنين و...

يعني ابالفضل آنگاه نور افشاند كه به مقام بندگي رسيد و آنگاه به مدال بندگي نائل آمد كه صالح شد و آنگاه به صلاحيت دست يافت كه رداي اطاعت از ولي را بر قامت پوشانيد.

((«مادر ادب»))

 

ای همسر بافضیلت امیرالمؤمنین علیه‏السلام ، دختر دلاوران عرب، ام البنین!
خدا تو را رحمت کند! نیک همسری برای علی علیه‏السلام بودی؛ هم او که به برادرش عقیل فرمود: زنی را به همسریم اختیار کن که فرزندانی شجاع برایم به دنیا آورد و «عقیل»، نام تو را بر زبان آورد که شجاع‏تر از پدران تو، در عرب نبوده است.
و تو، چهار پسر رشید برای علی علیه‏السلام آوردی تا دوست داران فرزندان زهرا علیهاالسلام باشند و فدائیان حسین علیه‏السلام در روز عاشورا.
اگر تو نبودی، چگونه در کربلا، «عباس» دلاور، علمدار دلیر حسین می‏شد که یزید، لعنت خدا بر او باد ـ از شجاعت او در نگهداری عَلَم در شگفت مانده بود؛ آن‏جا که دید بر پیکر علم سپاه حسین، تیر بسیار نشسته، مگر جای دست‏های علمدار. حیرت‏زده پرسید: این عَلَم در دست چه کسی بوده است، که با این همه تیر، علم را رها نکرده است؟
ای بانوی شرافت و ادب! کرامت تو را می‏شود در زلال آیینه اباالفضلت دید؛ آن‏جا که امان نامه شیطان را به سینه خاک کوبید و گفت: حیرتا! زاده ام البنین امان داشته باشد، اما میوه نازنین رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم زاده زهرای مطهّر، امان نداشته باشد؟
اگر تو همسر امیرالمؤمنین نبودی، چه کسی ماه بلند بالای بنی هاشم را به دنیا می‏آورد، که از طلعت زیبا و جمال دل آرایش، عرب، انگشت حیرت به دندان می‏گزید؟
بانوی بافضیلت بودی که ابوالفضل را چنان تربیت کردی، تا پشت و پناه حسین و لشگرش باشد و از کشته‏های دشمن، پشته بسازد.
مرحبا به مادریت، ای مادر ادب! که به نوباوگان خویش فرمودی: از سر ادب. به گل‏های زهرا علیهاالسلام ، «آقا و مولا» خطاب کنند، نه «برادر». خدا تو را رحمت کند.
هنوز صدای مرثیه‏هایت در بقیع، در گوش زمان جاری است:
دیگر به من «مادرِ پسران» نگویید؛ چون مرا به یاد شیران قوی پنجه‏ام می‏اندازید. من پسرانی داشتم که مرا به نام آنها، «ام البنین» می‏خواندند.
اما اکنون دیگر برای من پسری نمانده است؛ چهار فرزندم، همچون عقابان تیز پنجه بودند که با مرگ سرخ، زندگی را وداع گفتند.
ای مادر وفا، که روح شریف چهار پسر وفادارت ـ «عباس و جعفر و عثمان و عبداللّه‏» تجلی‏گاهِ وفای تو به علی علیه‏السلام و اولاد علی علیه‏السلام گردید.
که وفای آنان، درخششی از وفای تو بود!
آیا از شجاعت پدرانت که در رگ‏های تو جاری بود و از شرافت و فضیلتی که در تو می‏جوشید، غیر از این انتظار می‏رفت که فرزندت، قمر بنی هاشم، عبّاس رشید باشد که بر فوج اهریمنان تاخت.
چه نیک می‏شناختی فرزندانت را که در رثای آنان سرودی:
به من خبر دادند که عباس، با دست‏های بریده، با صورت به زمین افتاده اما پسرم! می‏دانم که اگر عمود آهنین بر سرت نمی‏کوفتند و شمشیر در دست می‏داشتی، هیچ کس یارای نزدیک شدن به تو را نداشت.
خدا تو را رحمت کند، ای شجاع‏زاده شجاع پرور، مادر پسران، ام البنین!
ام البنین صدایت کنم یا...؟

((«سوگ‏نشین نهر علقمه»))

 

مادر؛ مادری که اگر چه در کربلا نبود، ولی دلش تا ابد در کربلا ماند و نگاهش بر افق، که آیا «کاروان عشق» را بازگشتی خواهد بود؟
مادری که دلش برای همیشه در کنار «نهر علقمه»، سوگ نشین فرزندی شد که نظیر نداشت در زیبایی و شجاعت!
مادری که دلش در میدان «قتلگاه» بود و نگاهش بر آسمان، که چه وقت، «ماه»، بار دیگر خواهد تابید!
مادری که یک عمر، دست از «حسین حسین» گفتن بر نداشت و تمام غریبانه‏هایش را، حتی سوگ عزیزانش را با نام حسین علیه‏السلام همراهی کرد!
مادری که «ام البنین علیهاالسلام » بود، ولی آیینه نگاهش از آسمان کربلا، تنها اشکِ خونین ستارگان را چید؛ آن گاه که راوی، از عبور نیزه‏ها روایت می‏کرد!
مادری که حتی کوچه‏های «مدینه»، مرثیه‏سرای اندوه سترگ او شدند و به استقامت و صبر او ایمان آوردند!
مادری که «وفا»، اولین درس زندگی و «شجاعت»، عالی‏ترین سرشت همسری‏اش بود و «صحبت»، بالاترین باور مهر پروری‏اش
مادری که برای همیشه، با ناله‏های نینوایی، به یاد پسرانش، لالایی سرود و سروده‏هایش را فرات، هر روز، هنگام غروب نجوا می‏کند!
مادری که بعد از شهادت «عباس علیه‏السلام »، دیگر به ماه نگاه نکرد و آسمان مدینه، نعمت نورافشانی‏اش را از دست داد!
مادری که در کربلا نبود، ولی تا ابد در کربلا ماند و دل از «گودال قتلگاه» نگرفت و فریاد «یا حسین»اش را نه‏تنها در مدینه، که از صحن مطهر کربلا می‏توان شنید! درود خداوند و سلام پاکان، بر روح بلند و وفاداری بی‏نظیرش باد!
روح آسمانی‏اش، در سایه سار کوثر، شاد، و شفاعت بشکوهش، دستگیرمان باد!

«امّ العشق»

«امّ العشق»

این‏جا بقیع است
درست با چشم‏های سُست که از پشت پنجره‏ها پی در پی می‏نگری، در یک مرثیه مواج فرو می‏ریزی.
دیگر نه خود را به جا می‏آوری و نه جز اشک را می‏نگری. تا احساس بی‏قراری، طعم شور چشم‏ها را می‏چشد، بغض‏های بهاری خود را می‏تکانی، عباس علیه‏السلام را می‏بینی که ایستاده است. عباس ایستاده است و خاک ام البنین، بوی مشک عباس و عَلَم ابوالفضل علیه‏السلام را می‏دهد.
این‏جا بقیع است، چند قدم اشک که جلوتر می‏روی، عباس را در ناگهان‏ترین عظمت می‏بینی که چشم به بی‏انتهاترین مفهوم گمنام، دوخته است.
آه، پنجره‏های دیوار بقیع! آه از این بی‏قراری مجسم!
آه از این شیدایی آتش افروز! این‏جا بقیع است. هنوز آفتاب بر نتافته است که غربتی گره خورده، به گوشه بقیع را می‏نگری که رنگ و بوی عباس را در امتداد کوچه‏های مدینه، در بقیع می‏پراکند.
ما می‏رویم و دیده ما بین کوچه‏هاست   ***   چون دامن نسیم رها بین کوچه‏هاست
آه، بقیع! یا مرا آتش بزن، یا ناله‏ام را به گوش ام البنین، برسان.
بقیع! نمی‏دانم چرا به قبر ام البنین که می‏رسم، عطشی شدید سراسر احساس را فرا می‏گیرد.
ای مأوای مهربانی‏های پر پر!
ای دغدغه غربت!
ای که نامت رعشه بر اشک‏های من می‏اندازد! می‏خواهم یک آسمان بغض در تو درنگ کنم و دریا دریا و باران باران و ناله ناله در تو جاری شوم.
آه، بقیع! انحنای نحیف نگاه من، طاقت درشتی اشک‏های مرا ندارد.
ای پاییز پرستوهای یکپارچه آتش! تکیه بر غربت مدام تو می‏زنم و سلام می‏فرستم به مادر عباس، به مادر حماسه.
سلام، ام البنین! سلام بر تو که در حاشیه سکوت بقیع آرام گرفتی، تا چون همیشه، حاشیه نشین و قدم سوز غربت تربت مخفی فاطمه علیهاالسلام باشی.
همسر عدالت! این منم که از پشت پنجره‏ها، به هوای تو دخیل می‏بندم؛ چونان غنچه‏ای که به نسیم شکفتن دخیل می‏بندد.
این منم که گلدان خالی دست‏هایم را به سمت تابش شکوفایی تو دراز کرده‏ام تا در این خشکسالی رخصت، ترانه در ترانه، جوانه بزنم و بهانه در بهانه از تو بگویم.
«ای که هر صبحی که از مشرق بتافت   ***   همچو چشمه مشرقت در جوش یافت
در دل من تا سپیده روشنی است   ***   بایدت گفتن هر آنچه گفتنی است»
ای که کنیه‏ات «ام العشق» است و لقبت «ام الوفا»!
کاروان در کاروان اشک از پشت پنجره‏های بقیع، رهسپار کربلا می‏شوم، تا از گذرگاه گریه بگذرم.
آفتاب در جستجوی رنجوری خویش تا سطح سپیده دم کبود شده است. ای طاقتت قاطع! در غروب رنجوری جان مجروح خویش، چشم انتظار کدام بی‏قراری بودی که این چنین، عزلت نشین عزّتی و عظمت.
ام البنین! معجزه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله شق القمر بود و معجزه تو «ماه پاره پاره». هنوز که هنوز است، عطر دست‏های عباس به گردن گل‏های یاس مانده است.
ای کربلای ممتد مهرورزی! ای شکوه شِکوه‏ناپذیر! ای حرمت بی‏حدّ! در مدینه ماندی تا دوشادوش عشق، حجم سنگین و رنگین داغ را از شانه‏های پیامبر برداری!
ای نقطه کانون کربلا و مدینه! در مدینه ماندی تا دوش به دوش شیون و شیدایی و پهلو به پهلو بی‏قراری، سنگ صبور فاطمه علیهاالسلام باشی.
ماندی تا چون همیشه، فاطمه را در این داغ غم گستر، دستگیری کنی.
ام البنین، «ای همسر فضیلت! ای مادر شجاعت! ای که تمام زنان حجاز رنجبران توأند و تو رنجبر فاطمه علیهاالسلام ، درود بر تو که تا آخرین لحظه، دست از ایمان خود بر نداشتی!
درود بر تو که یک عمر، فاطمی زیستی و یک مدینه، کربلا گریستی!
بارورِ باوری زلال‏تر از اقیانوس‏ها بودی و چشم به راه ستاره‏ای روشن‏تر از فانوس‏ها
مدینه در مدینه ماندی و چشم به راه بیرق بی‏قرار عباس، غربت بقیع را با اشک‏های زلال خویش شستشو دادی.
ام البنین، ای قرینه غریب «ام المصایب»، ای که پشت تنهایی‏ات خم شد، امّا خم به ابروان بارانی خویش نیانداختی ـ که تو مادر عباسی و همسر علی علیه‏السلام ـ !
چهار ستون پیکر تو ـ «عباس، جعفر، عثمان و عبدالله» ـ قطعه قطعه شد، امّا ایمان تو استوار ماند و قلب تو قرص‏تر از ماه شب‏های مدینه!
اگرچه در کربلا نبودی تا حزن هزار دلهرگی را از دوش حسین علیه‏السلام برداری، امّا در مدینه ایستادی تا نبض عاشورا را در مدینه به جریان اندازی.
این‏جا بقیع است.
درست با چشم‏های مست که از پشت پنجره‏های پی در پی می‏نگری، در یک مرثیه مکرر و مواج فرو می‏ریزی؛ دیگر نه خود را به جای می‏آوری و نه جز اشک را می‏نگری
محمد کامرانی اقدام

« بانوی چهار داغ »

« بانوی چهار داغ »

نام شما را که می‏برم، بی‏اختیار دلم هوای مدینه را می‏کند، دلم پرنده می‏شود و تا پشت دیوار بقیع، یک نفس بال می‏گشاید. نام شما را که می‏برم، هوا معطّر می‏شود و سکوت از عظمت نامتان جریان می‏گیرد.
گاهی آن‏قدر، خود را ـ با تمام بزرگی‏ات ـ به من نزدیک می‏کنی که حس می‏کنم سر بر دامنت نهاده‏ام و تو با دستان سبز و گره گشا، اشک از چشمانم پاک می‏کنی، سر بر دامنت نهاده‏ام و بوی خوش بهشت را، ذرّه ذرّه، نفس می‏کشم.
«چادر سیاه پاک، که انداخته خدا   ***   ماه شبچهاردهم را به دامنت»
گاهی آن‏قدر بلند و رفیع می‏شوی که دیگر پرنده خیالم هر چه بال می‏زند، به گردِ حضورتان هم نمی‏رسد!
گاهی آن‏قدر نزدیکی، که به یک قدم، کنار شما می‏ایستم؛ کنار مهربانی‏تان، خوبی‏تان.
گاهی آن‏قدر وسیع و دور و ناممکن که هر چه می‏دوم، دورتر می‏شوی و در ابتدای راه، فرو می‏مانم!
باید خودت دست دلم را بگیری! خودت قدم به قدم به دلم راه رفتن بیاموزی!
من کجا و مادر ماه بنی هاشم کجا؟!
چه قدر پیش خدا حرمت داشتید که شایسته این انتخاب بودید!
چه قدر پاک و مطهّر بودید! افتخار بیشتر از این‏که ما در فرزندان فاطمه علیهاالسلام باشی؟! قداست بالاتر از این‏که محرم دردهای علی علیه‏السلام باشی؟!
بانو! دیگر شنیدن قصّه فرات و ادب سقّای تشنه لب، مرا به شگفتی نمی‏خواند، آن سقّا که از مشک ادب تو، سیراب شود و عبّاس نشود، عجیب است.
شنیده‏ام، زمزمه روزها و لالایی شب‏هایت این بود: «عبّاسم، مبادا فرزندان زهرا علیهاالسلام را برادر صدا بزنی؛ فرق است بین فرزندان فاطمه علیهاالسلام و ام البنین علیهاالسلام » شنیده‏ام که بارها و بارها، الفبای وفا و ادب را حرف به حرف، به گوش عبّاست هجی کردی. حالا گر ماه بنی هاشم، خدای ادب باشد عجیب نیست؟!
آموزگار عشق و ارادت! آن‏قدر در لحظه‏هایت شگفتی آفریدی که تاریخ، انگشت تحیّر به دندان می‏کرد. کدام ماجرایت را بگویم؟ کدام لحظه‏ات را بسرایم، که لحظه‏هایت، آن‏قدر مقدّسند که در واژه‏ها نمی‏گنجند. در هر ماجرا، عشق و ارادت و اخلاص می‏آموزی، آن‏گاه که قنداقه عباست را، روی دست می‏گیری و برای صدقه سری حسین علیه‏السلام ، دور سر مبارک ابا عبدالله می‏چرخانی... ، اگر فاطمه علیهاالسلام ، عبّاس تو را «پسرم» نخواند، عجیب است ...
تو آمدی؛ در یک روز خوب و قدم به خانه علی علیه‏السلام نهادی و سایه مهربانی‏ات را پناه کودکان داغدیده زهرا علیهاالسلام کردی.
تو آمدی و خشتْ خشتْ خانه پر شد از بوی تنت. و تو لبریز از بوی فاطمه علیهاالسلام
بانوی چهار داغ! محبت از این بالاتر، که به همسر بگویی: «مرا فاطمه مخوان، چون حسن و حسین و زینب با شنیدن این نام محزون می‏شوند» و تو، ام البنین یگانه روزگار شدی.
دسته دستاس، با دست‏های تو خو گرفت و...
تو می‏روی و خانه، داغ رفتنت را ضجّه می‏زند.
تو می‏روی؛ با تمام مهربانی‏ات؛ با سینه‏ای که داغ چهار کوه را به سوگ نشسته!
و من، هنوز پشت دیوار بقیع، مهربانی‏ات را ضجّه می‏زنم.
و من هنوز پشت دیوار بقیع، در جستجوی دست‏های گره‏گشای توام ...
و من هنوز حس می‏کنم که سر بر دامن تو نهاده‏ام و بوی یاس را از دامن تو می‏شنوم.
یا ام البنین ... !
خدیجه پنجی

«مادر شیر مردان شهید»

 

«مادر شیر مردان شهید»

شیر زن بودی و شیر پرور.
دلیر بودی و دلیرپرور.
غیور بودی و غیورپرور.


وقتی پا به خانه علی علیه‏السلام نهادی، خود را نه بانوی خانه، که کنیز کودکان یتیم فاطمه دانستی و از این خاکساری عاشقانه، ادب و عشق به دردانه‏هایت آموختی.
وقتی غبار بی‏کسی از روی زینب می‏زدودی، مهر خواهرانه و وفای برادری را به پسران رشیدت می‏خوراندی، تا سایه‏سار عقیله بنی هاشم و سپر بلای خون خدا باشند.
وقتی دستان رشید عباس را در دستان حسین علیه‏السلام می‏نهادی، علمداری یک انقلاب را در سایه اطاعت از ولایت به او می‏آموختی.
وقتی قدم به قدم، لحظه به لحظه و نفس در نفس، کودکانت را پای کلاس درس فرزندان زهرا بزرگ می‏کردی، جان‏هایشان را به قله‏های رفیع امامت می‏سپردی تا تیز پروازان وادی معرفت و راهیان صراط هدایت شوند.
تو در اوج صفا و صداقت، بانوی کلبه غمزده علی علیه‏السلام شدی؛ بانوی کلبه‏ای که بیت الاحزان فرزندان فاطمه بود و یادآور غصّه‏های دختر پیامبر.
تو انتخاب شده بودی تا از گنجینه ایمان، عشق و احساست، این کلبه را دوباره گرم کنی.
انتخاب شده بودی تا از خزانه رشادت و شهامتت، علمدار وفاداری به کربلای حسین تقدیم نمایی.
انتخاب شده بودی تا در قیام سرخ عاشورا و در انقلاب مظلومانه خدا، سهیم باشی؛ همراه چهار پسر، چهار شیر مرد، چهار دلیرمرد غیور.
تو آمده بودی تا همدم تنهایی‏های مظلوم‏ترین سردار عالم باشی. چه خوب توانستی مادر غصه‏های فرزندان فاطمه و مرهم زخم‏های کهنه مولا باشی!
ای همنشین علی و فاطمه!
ای چراغ بیت الاحزان فرزندان زهرا! شفاعت حسین علیه‏السلام و فاطمه علیهاالسلام شاه بیت غزل عاشقانه زندگی‏ات خواهد بود و ماه درخشان وجودت، سرو رعنای امیدت، عباس، سرمایه جاودانه دنیا و آخرتت. خوشا به سعادتت ای مادر پسران دلیر! ای مادر شیرمردان شهید
حورا طوسی

«از آن گلایه تلخ»

 

«از آن گلایه تلخ»

چهار مرتبه بانو! برای تو خبر آمد   ***   چهار بار دلت کوه شد به لرزه درآمد
تو منتظر، تو گدازنده بر معابر خونین   ***   مسافر تو نیامد مسافری اگر آمد
چهار مرتبه شن‏زارهای ظهر، تنت را   ***   گریستند و تو را داغ‏های مستمر آمد
چنان گریسته‏ای روزهای خستگی‏ات را   ***   که تکّه تکّه خاک بقیع نوحه‏گر آمد
از آن گلایه تلخت به گوش علقمه بانو!   ***   هر آنچه رود از آن لحظه سر به زیرتر آمد
چهار بار پسر رفت و اسب رفت و تو بودی   ***   چهار بار تو بودیّ و اسب بی‏پسر آمد
تو کوه بودی و از پشتِ شانه‏های بلندت   ***   چهار مرتبه خورشید سر بریده برآمد

«آن سحرگاهان بی‏فانوس»

 

«آن سحرگاهان بی‏فانوس»

رودها چشمان خیست را برابر داشتند   ***   آسمان‏ها را نفس‏هایت مکدّر داشتند
دست‏هایت در میان خانه مولا وزید   ***   کودکانِ فاطمه انگار مادر داشتند
موج‏ها از بسترِ چشمان تو برخاستند   ***   ابرها از سوز دامان تو سر برداشتند
خانه بی‏سقّا و چشمت خیس و اندوه تو را   ***   آن سحرگاهان بی‏فانوس باور داشتند
بی‏علمدار است صف‏های خیالت سال‏ها   ***   سال‏هایت حال و روزی گریه‏آور داشتند
اشک‏هایت هفت دریا را به جان آورده بود   ***    ناله‏هایت را زنان هفت کشور داشتند
مادرِ پروانه‏هایِ بی‏قرارِ نینوا   ***   سنگ‏ها پروانه‏ات بودند اگر پر داشتند
حمیده رضایی

مادر ماه/ پژوهشی در زندگی و شخصیت ام‏البنین(س)

 

آفرینش هماره در دامان مادران می‏شکفد و در دستان تربیت آنان به رشد و بالندگی می‏رسد. و این برق مهر و عاطفه است که در نگاه به انتظار نشسته آنان نمایان است.
شجاعت، ادب، ایثار و هزاران صفت نیک که در رگهای کودکان جاری است سرچشمه در وجود نیکو مادرانی دارد که خوبیهای هستی قسمتی از ارث آنان است. و همیشه تاریخ، مادران برجسته، این بهشتیان زمینی، مادر خوبیها و جوانمردیها و رشادتها بوده‏اند.
با نگاهی، هر چند گذرا، به کتاب قطور تاریخ، برگهای زرّینی خواهیم یافت که به دست توانای بزرگ‏مردان بشریت نگاشته شده است. دقت در این سطور ما را به حقیقتی ژرف می‏رساند و آن اینکه این سطور نگاشته شده در پی سرمشقی است که مادران برای فرزندان خویش نوشته‏اند. سرمشقی از صفات والای انسانی.
از میان جوانمردان جاودانه تاریخ، عباس بن‏ علی(ع)، تندیس ادب و شجاعت، درخششی دارد به وسعت تمامی هستی و این درخشندگی نخواهد بود مگر از پشت چهره مهربان و برجسته مادری به نام ام‏البنین. اینک بر آن شدیم تا ام‏البنین، مادر فضیلتها را که به عباس جاودانگی بخشید شناخته و از زندگانی درس‏آموز وی توشه‏هایی از آزادگی و ادب و شجاعت و بصیرت و ... بر گیریم.
زندگانی فاطمه کلابیه معروف به‏ام‏البنین را شاید بتوان در ابعاد زیر مورد پژوهش و بررسی قرار داد:
الف) ام‏البنین در آینه خاندانی پاک [تبار تابناک]
ب) تولد بانوی خجسته عرب [تولدی نورانی]
ج) ویژگیهای والا و صفات آسمانی ام‏البنین [سینای صفات]
د) ازدواج دختر شجاعت باعلی علیه السلام، امیر مؤمنان [پیوند آسمانی]
ه••• ) ام‏البنین و تربیت فرزندانی شایسته و جاودانه [بر کرانه تعلیم و تربیت]
و) ابعاد سیاسی، اجتماعی زندگانی ام البنین[جلوه‏های سیاسی، اجتماعی]
ز) پایان یک زندگی پاک و درس‏آموز [غروب غمبار]
* تبار تابناک
ام‏البنین دختر «حرام بن‏خالد بن‏ربیعه بن‏الوحید بن‏کعب بن‏عامر بن‏کلاب» است و مادر بزرگوار او «ثمامه» دختر سهیل بن‏عامر بن‏مالک بن‏جعفر بن‏کلاب(۱) بوده و پدر و مادرش از خاندان بنی‏کلاب، هستند و دارای خوبیها و صفات خانوادگی مشترک می‏باشند.
ابوالفرج در کتاب مقاتل نام یازده تن از
مادران ام‏البنین را ذکر می‏کند که همگی دارای نسب پاک و ویژگیهایی شناخته شده در عرب می‏باشند.
مورخان در مورد شرافت نسب ام‏البنین می‏نویسند:
«تاریخ پدران و داییهای ام‏البنین را به ما می‏شناساند و ما دانستیم که آنان از سوارکاران شجاع عرب در جاهلیت بوده و شرافت و آقایی (سیادت) آنها به حدی بوده است که حتی پادشاهان نیز به آن اذعان داشته‏اند.»(۲)
ابوالمحل حرام بن‏خالد از «آل وحید» است و از سادات و اشراف عرب و در خاندان او مردان بزرگی می‏زیسته‏اند که هر یک در بزرگی و شرافت به گونه‏ای مشهور گشته‏اند و ما جهت اختصار به برخی از ویژگیهای آنان می‏پردازیم.
جد دوم (مادری) فاطمه، ام‏البنین، ابوبراء عامر بن‏مالک است که در عرب معروف است به «ملاعب الاسِنَّهَ» یعنی بازی‏کننده با نیزه‏ها، زیرا شجاعت و دلاوری او به حدی بود که جنگ برایش بازی با نیزه‏ها بود. عقیل به برادر بزرگوارش علی(ع) می‏گوید:
«ابوبراء عامر بن‏مالک جدّ دوم فاطمه در شجاعت در میان قبایل بی‏نظیر بوده و کسی را شجاعتر از او جز حضرتت نمی‏شناسم و از این‏رو او را «ملاعب الاسنّه» می‏خوانند.»(۳)
مورخان او را جنگاوری توانا و اسب‏سواری بی‏نظیر و در حفظ عهد و پیمان کوشا می‏دانند. «عامر» برادری به نام «طفیل» داشت که از جمله شجاعان عصر خود بود و تمام جنگجویان به قدرت بازو و مهارت وی در شمشیر زدن اعتراف می‏کردند. او عموی مادر ام‏البنین بود.
یکی دیگر از چهره‏های برجسته خاندان خجسته تاریخ، «لبید» پسر سهیل بن‏عامر است که از شاعران برجسته عرب بوده و در عرصه شعر و ادب کم‏نظیر می‏باشد؛ او دایی ام‏البنین است. «لبید» برای نعمان بن‏منذر، پادشاه حیره، شعر زیبایی را در شأن شجاعت قبیله بنی‏کلاب و خاندان خود، بنی‏عامر،
می‏سراید که در عرب هیچ کس وی را انکار نکرد و این نمایانگر شناخت مردم نسبت به ویژگیهای والای این خاندان است. او چنین می‏خواند:
یا واهبَ الخیر الجزیل من سعه
نحن بنو ام‏البنین الاربعه
و نحن خیر عامر بن‏صعصعه
المطعمون الجفنه المدعدعه(۴)
«ای بخشنده خیر فراوان! ما فرزندان مادر چهار پسریم و از نسل خوب صعصعه هستیم که در جنگ، با ضربات شکننده، جمجمه دشمن را در هم می‏شکنیم.»
در مورد نَسب مادری ابوالفضل العباس(ع) در کتب تاریخی مطالب زیادی هست که صاحب کتاب بطل العلقمی در حدود ۹۵ صفحه از این خاندان سخن می‏گوید و از خصلتهای پسندیده آنان با دقت و ظرافت تمام می‏نویسد. شاید بتوان با یک جمله تصویری از خاندان «ام‏البنین» ترسیم کرد و آن اینکه پدران و مادران و خاندان ام‏البنین در شجاعت، کرم، اخلاق، هنر و وجاهت اجتماعی و بزرگواری پس از قریش، سرآمد قبایل گوناگون عرب بوده‏اند.
شجاعت، ادب، ایثار و هزاران صفت نیک که در رگهای کودکان جاری است سرچشمه در وجود نیکو مادرانی دارد که خوبیهای هستی قسمتی از ارث آنان است. و همیشه تاریخ، مادران برجسته، این بهشتیان زمینی، مادر خوبیها و جوانمردیها و رشادتها بوده‏اند.
گفتنی است که آشنایی با اخلاق و خصلتهای یک خانواده و حتی خاندان، ما را در شناخت ویژگیهای فردی افراد و خویها و خصلتهای آنان یاری می‏کند زیرا قانون وراثت از جمله قوانین علمی است که با گذشت زمان بیش از پیش اثبات شده و می‏شود و آثار آن برای غیر عالمان نیز مشهود و هویداست.
اسلام بیش از هر آیین دیگری به قانون وراثت و ژنتیک احترام گذاشته و ما به وضوح در معارف و مبانی اسلامی اهمیت آن را می‏بینیم.
به عنوان نمونه، پیامبر بزرگ اسلام، این سفیر سعادت، در مورد انتخاب همسر می‏فرماید:
«علیکم بذات الدّین»(۵) بر شما باد که همسر دیندار انتخاب کنید.
و نیز می‏فرماید: «اذا جاءکم من ترضون خُلقَه و دینَهُ فزوّجوه و ...»(۶) با کسانی ازدواج کنید که اخلاق و دین آنان پسندیده باشد و ...»
این دو نکته مورد نظر پیامبر گرامی اسلام(ص) در مورد شخص و شخصیت همسر است که متدین و خوش‏اخلاق باشد. آنگاه که رسول خدا(ص) به افقی دورتر می‏نگرد به امت خود چنین می‏فرماید:
«تزوّجوا فی الحجر الصالح فانّ العِرْقَ دسّاس».(۷)
در دامان (خانواده) صالح و شایسته ازدواج کنید زیرا عِرْق (ژنها) تأثیرگذار هستند.
اثرگذاری ژنها در فرزندان چنان زیاد است که رسول خوبیها، حضرت محمد صلی‏اللّه‏ علیه و آله، به جوانان امر می‏کند که برای ایجاد نسل خوب، به خانواده همسر آینده توجه داشته باشند. و با عبارت اندیشمندانه خود در زمانی که هیچ گونه آزمایشگاه «ژنتیک» وجود نداشت می‏فرماید: «فانّ الابناء تشبَهُ الاخوال»(۸) همانا فرزندان از داییها شکل می‏گیرند و همواره
از میان جوانمردان جاودانه تاریخ، عباس بن‏علی(ع)، تندیس ادب و شجاعت، درخششی دارد به وسعت تمامی هستی و این درخشندگی نخواهد بود مگر از پشت چهره مهربان و برجسته مادری به نام ام‏البنین.
مردم را نهی می‏کرد از ازدواج با دختران خوب و زیبایی که در دامان خانواده‏های پلید و ناصالح رشد کرده‏اند. (خضراءالدمن)
اکنون که تا حدی به اهمیت خانواده و خاندان در شکل‏گیری شخصیتها پی بردیم و دانستیم که اصل پاک و ریشه پاک، به یقین میوه‏ای طاهر خواهد داد ارزش «علمِ انساب» بر ما مشخص می‏شود و به عظمت جمله عقیل آنجا که به علی(ع) می‏گوید:
«تزوّج ام‏البنین الکلابیه فانه لیس فی العرب اشجعُ من آبائها»(۹)
«با ام‏البنین کلابیه ازدواج کن زیرا شجاعتر از پدران و اجداد وی در عرب نیست» واقف می‏شویم.
* تولدی نورانی
در کتب تاریخی نوشته‏اند:
حَرام بن‏خالد به همراه جمعی از «بنی‏کلاب» به سفر رفته بود. در یکی از شبها به خواب فرو رفته و در عالم رؤیا دید که در زمین سرسبزی نشسته است و مرواریدهای درخشانی از اطراف بر جماعت و بر دستان او می‏ریزد و او از زیبایی آنها متعجب می‏شود. سپس مردی را می‏بیند که به سوی او می‏آید ـ از طرف بلندی ـ و هنگامی که به او می‏رسد سلام می‏کند و حرام او را جواب می‏دهد. آن مرد به او می‏گوید:
«این مروارید را به چه قیمت می‏فروشی؟»
حرام نگاه کرد و آن درّ زیبا را در دستان خود دید؛ رو به مرد کرده و گفت:
«من قیمت این درّ را نمی‏دانم که به شما بگویم، شما آن را به چه قیمت خریداری؟»
مرد گفت: من نیز نمی‏دانم قیمت او را ولی این هدیه‏ای است که یکی از پادشاهان عطا کرده است. و من ضامن هستم برای تو به چیزی که از درهم و دینار بالاتر است.»
حرام گفت: آن چیز چیست؟
مرد گفت: تضمین می‏کنم که او شرافت و سیادت ابدی دارد و بهره و بزرگی از او است. حرام گفت: آیا این را برایم ضمانت می‏کنی.
و مرد پاسخ داد: آری.
و حرام در پایان به مرد گفت: و تو اکنون واسطه در این امر می‏شوی.
و مرد نیز گفت: و من واسطه می‏شوم؛ او را به من اعطاء کرده‏اند و من به تو عطا می‏کنم.
وقتی حرام از خواب بیدار شد رؤیای خود را برای بنی‏کلاب گفت و خواستار تعبیر آن شد. یکی از خاندان وی گفت:
«اگر رؤیای صادقه باشد دختری روزی تو خواهد شد که یکی از بزرگان او را عقد خواهد کرد و به سبب این دختر مجد و شرافت و آقایی نصیب تو خواهد شد.»
و هنگامی که او از سفر برگشت، ثمامه بنت سهیل، همسر باوفای او، حامله بود و هنگام بازگشت همسرش از سفر وضع حمل کرده و دختری چونان مروارید درخشان به دنیا آورد.
حرام پس از آگاه شدن از تولد دخترش به خود گفت:
«قد صدّقت الرؤیا» و از این بشارت شاد و مسرور شد.(۱۰)
نام او را «فاطمه» نهاد، و به رسم عرب کنیه‏ای برای وی برگزیدند که «ام‏البنین» بود.
پدران و مادران و خاندان ام‏البنین در شجاعت، کرم، اخلاق، هنر و وجاهت اجتماعی و بزرگواری پس از قریش، سرآمد قبایل گوناگون عرب بوده‏اند.
گفتنی است اگر چه خواب همواره حجت نیست ولی می‏تواند راهنما و دلیل خوبی باشد و در تاریخ می‏بینیم که بسیاری از انبیاء و اولیاء خدا در زندگانی خویش خوابهایی می‏دیدند که در مسیر زندگی با آنها راهنمایی می‏شدند. خواب حضرت یوسف(ع) در کودکی و خواب عبدالمطلب برای قربانی فرزند خود و خواب پیامبر(ص) در جنگها و نمونه‏های فراوان دیگری وجود دارد که در قرآن یا کتب روایی یافت می‏شوند که نباید به آنان با دیده حقارت نگریست.
به هر حال پس از این رؤیای صادقه فاطمه، مادر فضلیتها، به دنیا آمد و دوران کودکی را چونان دیگر کودکان گذراند و در دامان مادری مهربان و پاک و پدری شجاع که دارای سجایای اخلاقی فراوان بودند رشد کرد.
مورخان در مورد مادر بزرگوار فاطمه این گونه می‏نویسند:
و کانت ثمامه ادیبهٌ کاملهٌ عاقلهٌ فادَّبَتْ ابنتها بِآداب العرب و علَّمتها بما ینبغی ان تعلمها من آداب المنزل و تأدیه الحقوق الزوجیه و غیر ذلک مما تحتاجه فی حیاتها العامه.(۱۱)
«ثمامه، مادر ام‏البنین، بانویی ادیب و کامل و عاقل بود. آداب عرب را به دخترش آموخت و هر آنچه مورد نیاز یک دختر است در زندگانی از مسایل مربوط به خانه‏داری و اَدایِ حقوق (دیگران) و همسرداری و غیره را به او یاد داد.»
لازم به ذکر است که شایستگی تعلیم و باور حقیقتها در وجود ام‏البنین بوده است که بذر تعلیم مادر، در سرزمین افکار و اندیشه او شکوفا شده است.
و این گونه پاک بانوی بنی‏کلاب به رشد و پویایی جسمی و روانی رسید به گونه‏ای که در عرب ضرب‏المثل بود و نه تنها در حُسن و جمال و عفاف که در علم و ادب و اخلاق مورد نظر اهل دقت و بینش بوده است.
اثرگذاری ژنها در فرزندان چنان زیاد است که رسول خوبیها، حضرت محمد صلی‏اللّه‏ علیه و آله، به جوانان امر می‏کند که برای ایجاد نسل خوب، به خانواده همسر آینده توجه داشته باشند.
* سینای صفات
صفات آسمانی و ویژگیهای والای انسانهای پاک، همواره چونان فانوسی فرا راه پویندگان راه معرفت و کمال است که با این روشنگری، راه هدایت از کوره‏راههای ضلالت و جهالت باز شناخته می‏شود. در سایه شناخت این صفات نورانی و الگوگیری از شخصیتهای الهی است که می‏توان خدایی زیست و جاودانه ماند.
از جمله چهره‏های برجسته‏ای که تاریخ به ما معرفی می‏کند فاطمه کلابیه، ام‏البنین، است که فقیه فرزانه و عالم بزرگ، شهید ثانی در باره او می‏گوید:
و کانت ام‏البنین من النساء الفاضلات العارفات بحق اهل البیت مخلصه فی ولائهم ممحضه فی مودّتهم و لها عندهم الجاه الوجیه و المحلّ الرفیع.
«ام‏البنین از بانوان بامعرفت و بافضیلت بوده و نسبت به حق اهل‏بیت شناخت کامل داشته و در ولایت و محبت آنان مخلص و پا برجا بود. و او نزد اهل‏بیت منزلت بالا و وجاهت خاصی داشته است.»
اینک برخی از صفات آسمانی این پاک‏بانوی عرب را به گونه‏ای گذرا و کوتاه بررسی می‏کنیم.
* ولایت، کیمیایی بی‏همتا
ارادت و عشق به اهل‏بیت(ع) و معرفت به آنان اکسیری است که مسّ وجود آدمیان را طلا می‏کند و اساس هستی بر ولایت آنان بنیان شده است.
عالم رجالی، مامقانی در کتاب خود، تنقیح المقال، ولایت فاطمه کلابیه را این چنین به تصویر می‏کشد:
فَاِنّ علَقَتها بالحسین(ع) لیس اِلاّ لاِمامته.(۱۲)
«همانا علاقه ام‏البنین به حسین بن‏علی(ع) به خاطر امامت حضرت است.» (نه آنکه چون او را در دامان خویش پرورانده است.)
زیباترین چهره عشق به ولایت و رهبری در زندگانی فاطمه زهرا(س) وجود داشت؛ دفاع از ولایت و مبارزه برای حمایت از مقام والای امام علی(ع) و گویی فاطمه دوم، ام‏البنین، استمرار آن چهره درخشان تاریخ بود.
در جای دیگر «مامقانی» می‏نویسد:
«اینکه او به شرط سلامت حسین(ع)، مرگ چهار فرزند خویش را بر خود آسان می‏گرفت نشان درجه عالی ایمان او است. من او را از نیکان به حساب می‏آورم.»(۱۳)
عشق و ارادت ام‏البنین نسبت به مقام والای امامت و ولایت چنان بود که بعد از واقعه کربلا و شهادت چهار فرزند برومند و دلاور او بشیر، سفیر خون و شهادت، به مدینه بازگشت و ام‏البنین را ملاقات کرد. در حالی که می‏خواست خبر شهادت فرزندانش را به وی دهد ام‏البنین گفت:
اخبرنی عن ابی‏عبداللّه‏ الحسین(ع) «مرا از حسین(ع) خبر ده.»
بشیر خبر شهادت یکایک فرزندانش را به وی داد و او باز همان جمله را تکرار کرده و از امام و رهبر خویش می‏پرسید و سپس با دلی مالامال از عشق به ولایت و امامت گفت:
اولادی و مَنْ تحتَ الخضراء کُلُّهم فِداءٌ لاَبی عبداللّه‏ الحسین(ع).
«فرزندانم و آنچه زیر آسمان است جملگی فدای اباعبداللّه‏ الحسین(ع).»
و آنگاه که خبر شهادت امام، مقتدا و رهبر خویش را شنید ناله‏ای سر داد و با سوز فراوان گفت:
قد قَطّعتَ نیاطَ قلبی.(۱۴)
«آه که بندهای (رگهای) قلبم را پاره پاره کردی.»
به واقع آنگاه که مادری، فرزندان خود را فدایی ولایت و شریعت بداند حق است که جاودانه شود و برای همیشه تاریخ اسوه‏ای برای اهل ولایت باشد.
و چه زیباست شکفتن غنچه‏هایی چون عباس و برادرانش در دامن تربیت مادری این چنین. به گونه‏ای که مورخان می‏نویسند: در کربلا زمانی که شمر ـ لعنه‏اللّه‏ علیه ـ برای عباس و برادرانش امان‏نامه می‏آورد عباس می‏گوید:
زیباترین چهره عشق به ولایت و رهبری در زندگانی فاطمه زهرا(س) وجود داشت؛ دفاع از ولایت و مبارزه برای حمایت از مقام والای امام علی(ع) و گویی فاطمه دوم، ام‏البنین، استمرار آن چهره درخشان تاریخ بود.
«بریده باد دستت ای شمر و خدا لعنت کند تو را! آیا می‏خواهی ما در امان باشیم و مولا و امام خود را تنها گذاریم.»
این کلام ثمره تربیت ولایی ام‏البنین بود؛ همان که علی(ع) در آینه آینده می‏دید.
* مادر محبتها
مهر و محبت از صفات ویژه مادران است و هماره برای تفسیر واژه عاطفه از خداوندگار محبتها، مادر، استفاده می‏شود. آنچه در زندگانی ام‏البنین با نام مهر و عاطفه جلوه می‏کند تنها مهر مادری نیست که این مهر در سینه هر مادری نسبت به فرزندان و دلبندانش شعله می‏کشد.
مورخان می‏نویسند:
«آن گاه که فاطمه کلابیه، ام‏البنین، نزد امیرالمؤمنین آمد، حسن و حسین(ع) مریض بودند؛ او با مهربانی با آنان سخن می‏گفت و از صمیم قلب آنان را پرستاری می‏کرد و درست همانند مادری حقیقی با آنها برخورد می‏کرد. آنان نیز او را بسیار دوست می‏داشتند و زینب(س) پس از واقعه کربلا به دیدار او آمده و او را تسلی می‏داد اگر چه خود بیشترین مصیبت را دیده بود و در اعیاد نیز به دیدن او می‏آمدند همان گونه که اگر مادرشان، حضرت زهرا(س) بود، به دیدن وی می‏رفتند.»(۱۵)
علاقه به فرزندانی که از آنِ او نبود، به خاطر مقام و عظمت مادر و پدرشان، و همچنین پرستاری از آنان و ترجیح آنها بر فرزندان خود از صفات خاص ام‏البنین بود.
یکی از نتیجه‏های عاطفه و محبت، حس وفاداری به عزیزان است. انسانهایی که سراسر سرزمین وجودشان و قلبشان را محبت پر کرده است همواره نسبت به بستگان خود وفادار می‏مانند و در زندگی ام‏البنین این وفادار در سخنان او پس از شهادت مولای متقیان علی(ع) مشهود است. آنگاه که «امامه» یکی از همسران آن حضرت(ع) توسط «مغیره بن‏نوفل»که یکی از مشاهیر عرب است خواستگاری می‏شود با ام‏البنین در مورد ازدواج مشورت می‏کند، او در جواب می‏گوید:
«سزاوار نیست پس از علی، ما در خانه دیگری باشیم و با مرد دیگر پیمان همسری بندیم.»(۱۶)
این سخن ام‏البنین نه تنها در اَمامه که در لیلی تمیمیّه و اسماء بنت‏عمیس نیز اثر گذاشت و تا پایان عمر هر چهار همسر علی بن‏ابی‏طالب(ع) ازدواج مجدد نکردند.
در پاره‏ای از کتب نیز داریم که فاطمه کلابیه پس از ورود به خانه علی(ع) از او درخواست نمود که او را «فاطمه» صدا نکند زیرا ممکن است فرزندان زهرای مرضیه(س) با این نام، بیش از پیش به یاد مادر بزرگوار خود افتاده و غم و حزن وجودشان را فرا گیرد.
* در آینه هنر
از دیگر صفات والای ام‏البنین فصاحت و بلاغت اوست که نمود آن در اشعار زیبا و جاودانه وی متجلی است.
شعر تصویر زیبایی از احساس آدمی است که برای بیان آن و انتقال به دیگران سراینده باید در افق وسیعی از هستی قرار گیرد و خود را از زنجیر تعلقات برهاند.
در خاندان بنی‏کلاب شاعران برجسته‏ای وجود داشتند که عرب همواره به اشعار آنان استناد می‏کرد آنان در اوج فصاحت و بلاغت قرار داشتند و دقت بادیه‏نشینان در استفاده از واژه‏های اصیل و دقیق و در عین حال لطیف نیز زبانزد عام وخاص است. ام‏البنین در این خانواده‏ها و در بادیه، آنجا که نهایتی و دیواری برای زندانی کردن احساسات نیست زندگی کرد و با شعر و ادب و فصاحت بیان و صراحت لهجه به رشد و بالندگی رسید.
از جمله اشعار جاودانه وی که مورد تجلیل و تحسین بزرگان ادب قرار گرفته است شعر جانسوز وی پس از شهادت پسرش که پدر فضایل بود می‏باشد:
لا تدعونی ویک ام‏البنین
تذکرینی بلیوث العرین
کانت بنون لی ادعی بهم
و الیوم اصبحتُ و لا من بنین
اربعه مثل نسور الرّبی
قد واصلوا الموت بقطع الوتین
«مرا ام‏البنین نخوانید که به یاد شیران دلاور می‏افکنیدم.
مرا فرزندانی بود که به نام آنها خوانده می‏شدم ولی امروز فرزندی ندارم.
چهار فرزند داشتم همچون بازهای شکاری و همگی به شهادت رسیدند.»
مورخان می‏نویسند:
ام‏البنین آنچنان جانسوز برای شهادت فرزندان و بویژه برای امام حسین(ع) نوحه و گریه می‏کرد که حتی دشمن اهل‏بیت، مروان بن‏حکم، نیز از شنیدن مراثی وی گریه می‏کرد. از دیگر اشعار وی در مورد عباس، تندیس بزرگ شجاعت، است که می‏گوید:
یا من رَاَی العباس کرّ علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
نبئّت اَنّ ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمل
لو کان سیفک فی یدیک لما دنامنه احد(۱۷)
«ای کسی که عباس را دیدی که بر دشمن حمله می‏کرد و فرزندان حیدر پشت سر او بودند.
می‏گویند دست فرزندم قطع شده و بر سرش عمود فروده آمده. اگر شمشیرت را در دست داشتی کسی به تو نزدیک نمی‏شد.»
* پیوند آسمانی
پاره‏ای از مورخان بر این باور هستند که پس از مرگ دخت آفتاب، حضرت فاطمه(س)، علی بن‏ابی‏طالب ـ علیه‏السلام ـ با «اَمامه» دختر زینب، دختر رسول گرامی اسلام، ازدواج کرده و یکی از وصیتهای حضرت زهرا، یگانه درّ آفرینش، ازدواج علی(ع) با «اَمامه» دختر خواهرش بوده است و برخی دیگر معتقد هستند که حضرت علی(ع) پس از شهادت حضرت فاطمه(س) با ام‏البنین ازدواج کرده است.
به نظر می‏رسد با توجه به اینکه ابوالفضل(ع) هنگام شهادت ۳۴ سال داشت و طبق نقل مورخان «در سال ۲۶ هجری قمری به دنیا آمده است»(۱۸) و فاصله تولد عباس بن‏علی با شهادت فاطمه زهرا(س) در سال ۱۱ هجری، حدود ۱۵ سال می‏باشد؛ اولین ازدواج علی بن‏ابی‏طالب(ع) پس از فاطمه زهرا(س) با امامه بوده است و پس از وی با ام‏البنین ازدواج کرده است.
به واقع آنگاه که مادری، فرزندان خود را فدایی ولایت و شریعت بداند حق است که جاودانه شود و برای همیشه تاریخ اسوه‏ای برای اهل ولایت باشد.
به هر حال بنا به سفارش دختر گرامی پیامبر اسلام و با وجود فاصله زیاد بین تولد اولین فرزند ام‏البنین و شهادت حضرت زهرا(س) می‏توان ام‏البنین را سومین همسر علی(ع) به شمار آورد.
در ازدواج فاطمه کلابیه با ام‏البنین دو نکته مهم وجود دارد که پرداختن به آنها برای نسل امروز می‏تواند پیام‏آور سعادت و سلامت خانوادگی و اجتماعی باشد.
نکته اول چگونگی انتخاب ام‏البنین است که به زبانهای مختلف و در موارد گوناگون نویسندگان و محققان و سخنوران از آن سخن گفته‏اند و ما آن را از زاویه‏ای دیگر مورد بررسی قرار می‏دهیم.
گفته شده است که عقیل بن‏ابی‏طالب دانای به علم أنساب بود و پیشینه اخلاقی و اجتماعی و سیاسی گذشتگان را در سینه خود نگاه می‏داشت. «علم أنساب» از علومی است که در زمان جاهلیت به اوج خود رسیده بود و عالم به این علم نزد مردم احترام و عظمت خاصی داشت.
آنگاه که مولای متقیان، علی بن‏ابی‏طالب(ع)، تصمیم به انتخاب همسری شایسته گرفت نزد برادر خود، عقیل، رفته و برای این امر مهم از وی کمک خواست تا با استفاده از دانش خود، همسری شجاع و مهربان و صالح به او معرفی کند. [بحث در مورد اینکه چرا علی(ع) که خود «باب علم النبی» بود از عقیل یاری می‏خواست از حوصله مقاله ما خارج است و با رجوع به کتابهایی چون قهرمان علقمه و العباس و ... می‏توان دلیل آن را یافت.]
سخن حکیمانه علی(ع) به عقیل دارای نکات بسیار مهم تربیتی و اخلاقی است. حضرت چنین می‏فرماید:
اُنظر لی اِمرأه ولدتها الفحوله من العرب لاتزوّجها فتلد لی غلاما فارسا.(۱۹)
«برای من همسری را انتخاب کن که از نسل دلیرمردان عرب باشد تا با او ازدواج کنم و او برایم فرزندی اسب‏سوار و شجاع به دنیا آورد.»
علی(ع)، این تندیس علم و فقاهت، پیش از آنکه همسری برای خویش بخواهند مادری برگزیده با نسب پاک برای فرزندان خویش می‏طلبد. افق فکری علی(ع) آنچنان بالاست که برای پایه‏گذاری نسل پاک فردا، امروز با بصیرت و بینش ژرف به خصلتهای مادر آینده فرزندان می‏نگرد. براستی اگر مادری، «مادرِ فضیلتها» نباشد که فرزندش «ابوالفضل» نخواهد بود.
گفتنی است که مورخان می‏نویسند:
زُهیر بن‏قین در روز عاشورا، پرچم بزرگ را به دست عباس داد و گفت:
«ای پسر علی! می‏خواهم حدیثی را برای تو نقل کنم (و همین حدیث عقیل و انتخاب مادرش را نقل کرد) و به او گفت:
و قد اِدَّخرک ابوک لِمثلِ هذا الیوم.
«همانا پدرت تو را برای چنین روزی ذخیره کرده بود.»(۲۰)
فاطمه کلابیه پس از ورود به خانه علی(ع) از او درخواست نمود که او را «فاطمه» صدا نکند زیرا ممکن است فرزندان زهرای مرضیه(س) با این نام، بیش از پیش به یاد مادر بزرگوار خود افتاده و غم و حزن وجودشان را فرا گیرد.
از دیگر صفات والای ام‏البنین فصاحت و بلاغت اوست که نمود آن در اشعار زیبا و جاودانه وی متجلی است.
عقیل در پاسخ مولا و برادر خویش گفت:
تزوج ام‏البنین الکلابیه فانه لیس فی العرب اشجع من ابائها.
«با ام‏البنین کلابیه ازدواج کن. همانا در عرب شجاعتر از پدران او نیست.»
با این وصف ام‏البنین از خانواده‏ای پاک با نَسَبی معروف و برجسته و خلق و خوی شایسته به علی(ع) معرفی می‏شود و او نیز پذیرای این سخن می‏باشد و امر خواستگاری را به برادر خویش عقیل می‏سپارد.
عقیل به امر علی(ع) نزد حرام بن‏خالد می‏رود و حرام که بسیار میهمان‏دوست بود پذیرایی کاملی از او کرده و با احترام فراوان به او خیرمقدم گفته و در مقابل وی قربانی کرد. سنت و رسم عرب این بود که تا سه روز از میهمان پذیرایی می‏کردند و روز سوم حاجت او را می‏پرسیدند و از علت آمدنش سؤال می‏کردند و خانواده ام‏البنین که خارج از مدینه
زندگی می‏کردند نیز چنین رسمی را به جای آوردند.
روز چهارم با ادب و احترام از علت ورود وی جویا شدند و عقیل گفت:
به خواستگاری دخترت فاطمه آمده‏ام، برای پیشوای دین و بزرگ اوصیا و امیر مؤمنان علی بن‏ابی‏طالب. پدر فاطمه گفت:
بَه بَه چه نسب شریفی و چه خاندان با مجد و عظمتی! اما ای عقیل کسی چون امیرالمؤمنین باید همسری با معرفت و خوش‏اخلاق با آداب و منش شهری بگیرد و ما «بادیه‏نشین» هستیم و با «شهری»ها فرق می‏کنیم.
عقیل گفت: ای حرام! برادرم به همه آنچه تو می‏گویی آگاه است و با این اوصاف به ازدواج با وی تمایل دارد.
حرام، پدر دانا و صادق فاطمه، گفت:
اذا تمهل حتی اسأل عنها و أمها هل تصلح لامیرالمؤمنین ام لا؟ فَاِنَّ النساءَ اعلم ببناتهنّ من الرجال فی الاخلاق و الاداب.(۲۱)
«پس مهلت بده تا از دخترم و مادرش بپرسم که آیا امیرالمؤمنین را می‏پذیرند یا نه؟ زیرا زنان نسبت به اخلاق و آداب دخترانشان از مردان داناتر و آگاهتر هستند.»
آنچه در جریان صحبت عقیل و حرام بن‏خالد مورد نظر است و الگوی خانواده‏های امروز می‏تواند باشد، موارد زیر است:
الف) اکرام و احترام به میهمان حتی اگر ناشناس بوده و هدفش نیز ناشناخته باشد.
ب) احترام متقابل میهمان نسبت به میزبان و حفظ آداب و رسوم آنان چنان که عقیل انجام داد.
ج) صداقت خانواده عروس در بیان حقایق اگر چه به نفع آنان نباشد.
د) صراحت بیان خانواده داماد و عدم توجه به معیارهای غیر منطقی چون ثروت و مقام و شهری بودن و ...
ه••• ) توجه پدران به نظر مادرها در امر ازدواج دخترهایشان.
و) توجه و اهمیت دادن به نظر دختر برای انتخاب همسر آینده‏اش.
ز) در نظر گرفتن نکات خاص روانشناسی اگر چه سطحی باشد در مسایل خانواده و مراعات ادب.
سخنان این دو بزرگوار، عقیل و حرام، به پایان رسید و حرام به سوی دختر بافضیلت خود، ام‏البنین آمد برای شنیدن پاسخ نهایی از وی.
* رؤیایی راستین
در برخی از منابع آورده‏اند:
در روز خواستگاری ام‏البنین در حالی که مادرش موهای او را شانه می کرد خوابی را که شب گذشته دیده بود برای مادر تعریف می‏کرد و خواستار تعبیر آن بود؛ او گفت: «در خواب دیدم که در باغ پردرختی که میوه‏های فراوان داشت و جویها و نهرها جریان داشتند و ماه و ستارگان می‏درخشیدند نشسته بودم و در باره عظمت آفرینش و مخلوقات خدا فکر می‏کردم. در مورد آسمان که بدون ستون در بالا قرار گرفته است و روشنایی ماه و ستارگان در این افکار بودم که ناگهان ماه از دل آسمان ناپدید شد و در دامن من قرار گرفت در حالی که نوری از آن تلألو می‏کرد که چشمها را خیره می‏کرد. در حالی که تعجب می‏کردم دیدم سه ستاره نورانی نیز در دامنم هست که نورشان چشم مرا فرا گرفته است و در حیرت و تعجب فرو رفتم. سپس هاتفی مرا خطاب کرد که صدایش را می‏شنیدم ولی او را نمی‏دیدم گفت:
بشراکِ فاطمهُ بساده الغُرَر
ثلاثه انجم و الزاهر القمر
ابوهم سیّد فی الخلق قاطبه
بعد الرسول کذا قد جاء فی الخبر
مرا ام‏البنین نخوانید که به یاد شیران دلاور می‏افکنیدم.
مرا فرزندانی بود که به نام آنها خوانده می‏شدم ولی امروز فرزندی ندارم.
چهار فرزند داشتم همچون بازهای شکاری و همگی به شهادت رسیدند.
ام‏البنین در این خانواده‏ها و در بادیه، آنجا که نهایتی و دیواری برای زندانی کردن احساسات نیست زندگی کرد و با شعر و ادب و فصاحت بیان و صراحت لهجه به رشد و بالندگی رسید.
«فاطمه مژده باد تو را به نور سیادت، به ماه و سه ستاره نورانی و درخشنده.
پدر آنها آقا و سید همه انسانهاست بعد از پیامبر آن گونه که در خبر آمده است.
پس از خواب بیدار شدم در حالی که می‏ترسیدم ای مادر تأویل آن چیست؟!»
مادر گفت: رؤیای تو صادقه است ای دخترکم. به زودی تو ازدواج می‏کنی با مرد جلیل‏القدری که شأن والایی دارد و در خاندان خود مورد اطاعت است. از او چهار فرزند به دنیا می‏آوری که اولین آنها چهره‏اش مثل ماه است و سه تای دیگر چونان ستارگان درخشانند.(۲۲)
پیش از این در مورد خوابها و رؤیاهای صادقه و اثر آنها در زندگانی انسانها صحبت کردیم. اکنون با توجه به خواب حرام بن‏خالد قبل از تولد فرزندش «ام‏البنین» و نیز با نظر
به صداقت اعراب بادیه‏نشین و بویژه خاندان و خانواده او و همچنین خوابی که قبل از ازدواج توسط خود فاطمه نقل می‏شود درمی‏یابیم که ازدواج علی(ع) و فاطمه کلابیه ازدواج آسمانی بوده و خداوند برای پرورش مرواریدی چون عباس(ع) صدف پاک و مطهری چون ام‏البنین را که میزبان شایسته‏ای بود قرار داده است و از میان زنان عرب او را برگزیده است.
گفتنی است که شیخ عبدالعظیم ربیعی در دیوان شعر خود در مرثیه عباس بن‏علی(ع) قصیده‏ای سروده است که در حاشیه آن اشاره به این رؤیا کرده و در مضمون شعر، این رؤیا را وارد کرده است.
عقیل با اجازه از ام‏البنین عقد بین این دو بزرگوار را اجرا کرد با مهریه‏ای که سنت رسول‏اللّه‏(ص) بود و برای دختران و همسران خود معین کرده بود و آن ۵۰۰ درهم بود در حالی که پدر او می‏گفت: «او هدیه‏ای است از سوی ما به پسرعموی رسول خدا و ما طمع به مال و ثروت او ندوخته‏ایم.»(۲۳) و این گونه پیوند خجسته و مبارک بین سید اوصیاء و مادر شجاعتها برقرار شد.
* بر کرانه تعلیم و تربیت
با توجه به معارف و مبانی اسلامی درمی‏یابیم که امر مقدس تربیت برای زنان به عنوان یک امتیاز مهم مطرح شده است. خداوند اولین مربی بشر است که «رب العالمین» از نامهای او است و این لباس فاخر تنها بر قامت زنان پاک و مهربان شایسته است.
وظیفه حقیقی و واقعی زن، تربیت زنان و مردانی است که سازنده جوامع بشری هستند. در این راستا «ام البنین» یکی از مربیان تاریخ قلمداد می‏شود که تا هستی بر جاست و تا صفات عباس بر زبانهاست سخن از ام‏البنین نیز هست.
آنگاه که کتاب زندگانی عباس بن‏علی(ع) را ورق می‏زنیم و ویژگیهای والا و فضیلتهای بالای وی را می‏بینیم و صفاتی چون ادب، شجاعت، آزادگی، وفادری و اخلاص و ایمان و بصیرت که همه و همه به گونه‏ای در وجود مادر او بوده است و ظهور و بروز این صفات در فرزند متجلی می‏شود را می‏یابیم، به عظمت مسأله تربیت و پرورش معنوی و اخلاقی فرزندان پی می‏بریم.
بنا به سفارش دختر گرامی پیامبر اسلام و با وجود فاصله زیاد بین تولد اولین فرزند ام‏البنین و شهادت حضرت زهرا(س) می‏توان ام‏البنین را سومین همسر علی(ع) به شمار آورد.
به نظر می‏رسد پاره‏ای از صفات در وجود ابوالفضل درخشش فراوانی داشته است؛ از جمله ادب او که در مورد پدر بزگوارش، علی بن‏ابی‏طالب(ع)، و برادران عزیز و گرامی‏اش حسن(ع) و حسین(ع) به وضوح دیده می‏شد.
مورخان می‏گویند: عباس بن‏علی هر گاه حسین(ع) را مورد خطاب قرار می‏داد از واژه «یا مولای» و «یا سیدی» استفاده می‏کرد و کمتر اتفاق می‏افتاد که او را با لفظ برادر صدا کند. اگر چه هر دو از یک پدر بودند اما تواضع و ادب او نسبت به حسنین(ع) به علت نگرش عمیق او به عظمت حضرت زهرا(س) بوده است و این درسی است که از کودکی آنگاه که سر بر دامن معلم اولین خود، ام‏البنین، می‏نهاد آموخت.
آری، درس ادب، ولایت، عشق به همنوع و آشنایی با دردهای زمان از جمله درسهایی بود که چهار پسر ام‏البنین در مکتب مادر آموختند و همواره به آنها پای‏بند بوده و با آنها جاودانه شدند.
اعتقادات و باورهای دینی عباس(ع) گویی با خونی که در رگهای او بود عجین شده بود. به گونه‏ای که نوشته شده است: در اولین روزهایی که عباس(ع) زبان گشوده بود و الفاظ را از پدر می‏آموخت امام امیرالمؤمنین علی(ع) به او فرمود: بگو یک.
و عباس گفت: یک.
حضرت فرمود: بگو دو.
عباس گفت: شرم می‏کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده‏ام دو بگویم.(۲۴)
این نهایت عظمت این کودک است که به واقع خداباور و دین‏باور است و کودکی با این سن کم باید در دامان مادری معتقد و دین‏باور پرورش یافته باشد که چنین شیوا پاسخ پدر را گوید. و چه زیباست که در باره او گفته شود:
ایمان و وفا سایه بالای تو بود
ایثار علی نقش به سیمای تو بود
گر لب نزدی به آب دریا عباس
دریای ادب میان لبهای تو بود(۲۵)
این پاک‏بانوی قبیله بنی‏کلاب که اکنون به واسطه پیوند آسمانی خویش با علی بن‏ابی‏طالب(ع) از خاندان بنی‏هاشم محسوب می‏شود در خانه علی(ع) زیست و چهار پسر به نامهای عباس، جعفر، عثمان و عبداللّه‏ به دنیا آورد که به نقل همه مورخان در کربلا شهید شدند.
در کتب تاریخی در شمارش شهدای کربلا نوشته‏اند:
«اولاد امیرالمؤمنین(ع) ... و العباس و جعفر و عثمان و عبداللّه‏ (یا عبیداللّه‏) الشهداء مع اخیهم الحسین(ع) بِطَفّ کربلا، اُمّهُم ام‏البنین بنت حرام بن‏خالد».(۲۶)
وظیفه حقیقی و واقعی زن، تربیت زنان و مردانی است که سازنده جوامع بشری هستند. در این راستا «ام البنین» یکی از مربیان تاریخ قلمداد می‏شود که تا هستی بر جاست و تا صفات عباس بر زبانهاست سخن از ام‏البنین نیز هست.
«از فرزندان امیرالمؤمنین(ع) (پس از ذکر تعدادی از فرزندان) عباس و جعفر و عثمان و عبداللّه‏ است که با برادرشان حسین(ع) در سرزمین کربلا به شهادت رسیدند. مادر آنها ام‏البنین دختر حرام بن‏خالد است.»
براستی پرورش فرزندانی چنین شجاع که در راه شریعت و ولایت از جان گذشته و به تمامی تعلقات و وابستگیهای خاص دوره جوانی و نوجوانی پشت پا زده و در راه دین و رهبر فدا شوند کاری بس عظیم و ستودنی است.
ام‏البنین، مادر چهار شهید در یک جبهه، الگو و اسوه‏ای است برای مادران شهدای کربلای ایران. اگر نبود صبر و بردباری و بصیرت این زن در تاریخ اسلام، به یقین دفتر صبر و استقامت بی‏سرمشق می‏ماند و مادران شهیدان در ایران باافتخار و سربلندی از جوانان به خاک خفته خویش چنین صبورانه سخن نمی‏گفتند.
* جلوه‏های سیاسی، اجتماعی
یکی از ابعاد شخصیتی انسانهای برجسته آشنایی و بصیرت نسبت به زمان خود است که امروزه از آن با واژه سیاسی بودن و سیاست یاد می‏شود. در هر زمانی، مظاهر ظلم و فساد به گونه‏ای ظهور کرده و در مقابل آنان مردان و زنان خدایی و صالح به مبارزه برخاسته‏اند. اما مبارزه چهره‏های گوناگون دارد؛ گاه به شکل مبارزه نظامی است و حضور فیزیکی در جبهه‏ها بر ضد باطل و کفر و گاه به گونه ارشادی و کلامی است و لباس تبلیغ به تن دارد و گاه با جلوه‏های هنری خود را نشان می‏دهد.
درس ادب، ولایت، عشق به همنوع و آشنایی با دردهای زمان از جمله درسهایی بود که چهار پسر ام‏البنین در مکتب مادر آموختند و همواره به آنها پای‏بند بوده و با آنها جاودانه شدند.
مبارزه زمانی با فریاد صورت می‏گیرد و گاه با سکوت؛ همانگونه که سکوتِ علی(ع) و صلح امام حسن(ع) در مبارزه علیه ستم تفاوتی با فریاد حسین(ع) نداشت.
جلوه‏های دیگر مبارزه که به نام مبارزه منفی است تأثیر فراوانی در تاریخ دارد. مواردی چون مخفی بودن قبر حضرت زهرا(س)، صحبت نکردن با بنیانگذاران ظلم و بیداد، اذان نگفتن بلال حبشی پس از واقعه سقیفه و اذان گفتن وی با درخواست حضرت زهرا(س)، اشکهایی که در بیت‏الاحزان بر زمین ریخته شد و ... که همه و همه نوعی مبارزه علیه حکومت وقت بود.
ام‏البنین از افرادی بود که با توجه به شجاعت و شهامت فراوان به علت تأثیر عمیق و ژرف مبارزه کلامی برای مخالفت با عاملان واقعه کربلا از سخنرانی و مرثیه‏خوانی و اشعار جانسوزی که از آن صحبت شد، استفاده کرد.
مورخان می‏نویسند:
«پس از شهادت عباس، ام‏البنین هر روز به همراه عبیداللّه‏، فرزند عباس، به بقیع می‏رفت و نوحه می‏خواند و گریه می‏کرد و مردم اجتماع کرده و همراه با او می‏گریستند.»(۲۷)
آنچه گفتنی است بصیرت و بینش ژرف ام‏البنین است. او می‏توانست در منزل خود برای فرزندانش عزاداری کند ولی به بقیع می‏رفت تا عزاداری وی وسیله‏ای برای شناساندن چهره پلید یزیدیان و مظلومیت حسینیان باشد. به همراه بردن فرزند عباس نیز هم نکته‏های تربیتی داشت و هم سیاسی و اجتماعی.
ام‏البنین از افرادی بود که با توجه به شجاعت و شهامت فراوان به علت تأثیر عمیق و ژرف مبارزه کلامی برای مخالفت با عاملان واقعه کربلا از سخنرانی و مرثیه‏خوانی و اشعار جانسوزی که از آن صحبت شد، استفاده کرد.
سخن از امامت و رهبری و لزوم اطاعت از رهبری در سخنان او کاملاً مشهود است و بینش سیاسی وی را به ما می‏نمایاند.
از دیگر صفات این پاک‏بانوی خاندان ولایت، علمِ سرشارِ وی است که در کلام او و فرزند بزرگوارش عباس نمایان است. او از محدثات شیعه است و فرزندان خود را با علم و دانایی تربیت کرد. اگرچه آنان فرزندان «باب علم نبی» بودند اما از دانش مادری هم بی‏بهره نبودند چنانکه حضرت علی(ع) در مورد عباس می‏فرماید:
اِنّ ولدی العباس زُقّ العلمَ زقّاً.
«همانا فرزندم عباس در کودکی علم آموخت و به سان نوزاد کبوتر که از مادرش آب و غذا می‏گیرد از من معارف را فرا گرفت».(۲۸)
در مورد اعتقادات و باورهای دینی عباس در کتب مربوط به زندگانی حضرت، مطالب فراوانی نوشته شده است که جملگی نشانگر روح بلند و دانش و بینش مادر وی می‏باشد. اخلاص، ادب، شجاعت، معرفت و صفات دیگر ام‏البنین نمایانگر شخصیت والای او است که ما جهت رعایت اختصار از شرح آنها خودداری می‏کنیم.
* غروب غمبار
اگر بخواهیم چشم‏اندازی از زندگانی سراسر ایثار و از خودگذشتگی ام‏البنین، مادرِ شجاعت، را در برابر آیندگان بگشاییم باید بگوییم که:
ام‏البنین آسمانی زندگی کرد و در دامان حقیقتها پرورش یافت و در بوستان زندگی خویش گلهایی را پرورش داد و سپس با دست خویش و از اعماق قلب مطهرش به امام زمان خود، حسین(ع) فرزندِ پاک‏بانوی آفرینش، تقدیم کرد.
ام‏البنین پس از واقعه عاشورا(۶۱ ه.ق) در مدت ۹ سال به افشاگری ظلم بیدادگران زمان خویش مشغول بود و در سال ۷۰ ه.ق دار فانی را وداع گفت.
رسالت واقعی انسانهای والا فدا شدن و فدا کردن داشته‏های ارزشمند خود در راه معبود است. همه چیز را از خدا دیدن و از خدا دانستن و به او پیوستن شعار آزاداندیشهای مسلمان است.
ام‏البنین پس از واقعه عاشورا(۶۱ ه.ق) در مدت ۹ سال به افشاگری ظلم بیدادگران زمان خویش مشغول بود و در سال ۷۰ ه.ق(۲۹) دار فانی را وداع گفت و به دست‏پروردگان خود و همسر بزرگوارش پیوست.
زندگانی این بانوی حرم علی بن‏ابی طالب(ع) آینه‏ای است برای هدایت بشر امروز و به ویژه درسی برای زنان برجسته است و می‏توان دوره‏های زیر را در زندگی سراسر عشق و مبارزه او مشاهده کرد:
۱) دوران قبل از ازدواج با روحیات پاک و صادقانه که رؤیای صادقه او نتیجه این طهارت بود.
۲) زندگانی در خانه ولایت و به جای گذاشتن خاطره‏های خوش در اذهان فرزندان همسر
۳) تربیت فرزندانی شجاع و دلاور و شیفته دانایی و تربیت ولایی جوانان خود که ۳۴ سال این دوره به طول انجامید و انجام وظایف مادری به بهترین صورت.
۴) ایثار در جایگاه «همسر شهید» و صبر و بردباری در فراق همسر باوفای خود که ۲۰ سال به طول انجامید.
۵) نگهداری از یتیمان و بازماندگان واقعه کربلا و بیدادگریها و مبارزات سیاسی که این دوره ۹ سال به طول انجامید.
آخرِ سخن اینکه این بانوی کریمه و بزرگوار، مادر چهار شهید و همسر شهید، برگ زریّنی از کتاب تاریخ را بر جای گذاشت و جاودانه شد. امید آنکه با پویش راه کمال و الگوگیری از بزرگانی این چنین، نام ما نیز در زمره شیفتگان ولایت ثبت شود.
قبر مطهر او در قبرستان بقیع(۳۰)، بُقعه‏ای از آسمان است و مردان و زنان دین باور به زیارت او می‏روند تا جرعه‏ای از دریای بیکران مجد و عظمت او را جویا شوند و کویر تفتیده خویش را حیات بخشند.
_______________________________________________________
۱ـ عبدالرزاق المقرم، قمر بنی‏هاشم، ص۹ با ترجمه.
۲ـ همان، ص۱۰.
۳ـ مامقانی، تنقیح المقال، ج۳، ص۷۰ با ترجمه.
۴ـ دکتر احمد بهشتی، قهرمان علقمه، ص۳۲ و بَطَلَ العلقمی، عبدالواحد مظفر، ج۱، ص۱۶۷.
۵ـ شیخ حر عاملی، وسایل الشیعه، ج۱۴، ص۳۱.
۶ـ همان، ص۵۱.
۷ـ علی اکبر مظاهری، جوانان و انتخاب همسر، ص۱۱۶.
۸ـ همان.
۹ـ مقرّم، قمر بنی‏هاشم، ص۲۶ با ترجمه.
۱۰ـ محمدعلی الناصری، مَولِد العباس بن‏علی(ع)، ص۲۶ با ترجمه.
۱۱ـ همان، ص۲۸.
۱۲ـ مامقانی، تنقیح المقال، ج۳، ص۷۰ با ترجمه.
۱۳ـ همان.
۱۴ـ ذبیح‏اللّه‏ محلاتی، ریاحین الشریعه، ج۳، ص۲۹۴.
۱۵ـ مقرّم، قمر بنی‏هاشم، ص۱۶ و قهرمان علقمه، ص۳۸.
۱۶ـ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج۴۲، ص۹۳.
۱۷ـ احمد بهشتی، قهرمان علقمه، ص۴۰، به نقل از انیس الشیعه.
۱۸ـ همان.
۱۹ـ مقرّم، قمر بنی‏هاشم، ص۵۱.
۲۰ـ الکبریت الاحمر، ج۳، ص۱۴۴.
۲۱ـ محمدعلی الناصری، مولد عباس بن‏علی(ع)، ص۳۶.
۲۲ـ همان، ص۳۸ ـ ۳۶.
۲۳ـ همان، ص۳۹.
۲۴ـ احمد لقمانی، سپهسالار عشق، ص۲۳.
۲۵ـ سیدرضا مؤید خراسانی، از آینه ایثار، ص۶۳.
۲۶ـ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج۴۲، ص۸۹.
۲۷ـ ذبیح‏اللّه‏ محلاتی، ریاحین الشریعه، ج۳، ص۲۹۴.
۲۸ـ احمد لقمانی، سپهسالار عشق، ص۲۳.
۲۹ـ دکتر نَهلاغروی نایینی، محدثات شیعه، ص۲۵.
۳۰ـ عبدالحسین مؤمنی، زندگانی قمر بنی‏هاشم باب الحوائج، ص۱۳۷

میهمان بهشت

گویا آسمان مدینه رنگ و بوی عزا گرفته.ام البنین در بستر غنوده و خاطرات تلخ و شیرین گذشته را به یاد می‏آورد. خاطراتی که یادآور گذشته پرفراز و نشیب اوست.
اولین خاطره‏ای که در ذهنش نقش می‏بندد، زمانی است که عقیل او را برای برادرش علی علیه السلام خواستگاری کرد و گفت:
علی‏علیه السلام همسری می‏خواهد که از او فرزندی جنگجو و تک‏سوار پدید آید، پسری که قهرمان عرب لقب گیرد. و آن زن کسی نبود جز فاطمه کلابیه; آری فاطمه!
فاطمه‏ای که می‏خواست جای خالی فاطمه سفرکرده را برای علی‏علیه السلام و کودکان داغدارش پرکند. و گیسوان زینب‏علیها السلام را به جای مادر مهربانش زهراسلام الله علیها شانه بزند و دست نوازش بر سر و روی حسنین‏علیهما السلام بکشد و ام‏کلثوم را مادرانه در آغوش گیرد.
از این پس او بانوی خانه‏ای می‏شد که انوار لاهوتیش تا فراسوی ملکوت کشیده شده بود و گذرگاه فرشتگان و ملائک مقرب درگاه حق بود و قدسیان عالم بالا، فوج فوج برای تبرک جستن از این وجودهای نازنین هبوط می‏کردند.
آری فاطمه قدم به خانه‏ای می‏گذاشت که داغ فراق فاطمه‏علیها السلام زخمی عمیق و جان‏سوز در دل یتیمانش پدید آورده بود و زینب علیها سلام در دوران کودکی خانه‏دار کوچک این سرای بهشتی شده بود.
و علی‏علیه السلام چه عاشقانه او را فاطمه خطاب می‏کرد، ولی وقتی نام فاطمه‏علیها السلام از زبان علی‏علیه السلام در خانه طنین‏انداز می‏شد، اشک غم در چشمان زینب حلقه می‏زد و رنگ از رخسار حسین‏علیه السلام می‏پرید و قلب او با دیدن این صحنه‏های جانسوز شرحه شرحه می‏شد. او از علی‏علیه السلام خواست تا او را با این نام نخواند. زیرا نام فاطمه‏علیها السلام داغ یتیمان فاطمه‏علیها السلام را زنده می‏کرد. و آن‏گاه که عباس‏علیه السلام، عبدالله‏علیه السلام و عثمان‏علیه السلام و جعفرعلیه السلام، زمین خاکی و عرش الهی را غرق در شادی و سرور کردند او را ام‏البنین‏علیها السلام خواندند و چه نیکو نامی:
مادر پسران!
پسرانی که بارها و بارها آنان را فدائی حسین‏علیه السلام خوانده بود. حسین‏علیه السلام که با هر لبخندی، او را جانی دوباره می‏بخشید و روح بی‏تابش را آرامش می‏داد.
او به یاد آورد زمان تولد عباس‏علیه السلام را; آن هنگام که علی‏علیه السلام دستان او را غرق بوسه کرد و بی‏قرار گریست و در پاسخ علت‏بی‏قراری و اشک فرمود: "این دست‏ها روز عاشورا در راه فرزندم حسین‏علیه السلام جدا خواهد شد."
و بارها از زبان زینب‏علیها السلام شنیده بود که چگونه عباس‏علیه السلام وفا و ادب را شرمنده خویش کرد و با دستان فتاده‏اش حماسه ازلی آفرید.
نیز زمانی را به یاد آورد که کاروان زخمی اسراء به مدینه بازگشتند. او کنار قبر رسول‏خداصلی الله علیه وآله، زینب‏علیها السلام را در آغوش فشرد و پیش از همه از مولایش حسین‏علیه السلام پرسید; زانوان زینب‏علیها السلام سست‏شده، قلبش فرو ریخت و گریه امانش را برید و فریاد برآورد:
«حسین‏علیه السلام را با لب تشنه سر بریدند»
و زمانی را به یاد آورد که سپر خون‏آلود عباس‏علیه السلام را از میان چادرش بیرون آورد و مقابل دیدگان اشکبار ام‏البنین نهاد; در این لحظه آن‏چنان قلبش به درد آمد که بی‏هوش در خاک غلطید.
پس از آن، دیگر بقیع رنگ تلخ سکوت را بر خود ندید. ندبه‏های ام‏البنین‏علیها السلام دوست و دشمن را به فغان وا می‏داشت و زمین و آسمان را به لرزه می‏انداخت.
حال، پس از تمامی شدائد و سختی‏های روزگار، لحظه وصال نزدیک است.
عباس‏علیه السلام با بال‏های گشوده در میان دروازه بهشت ایستاده و ورود مادرش را انتظار می‏کشد زهراعلیها السلام و علی‏علیه السلام با تبسمی شیرین بر لب، چشم بر آسمان دوخته‏اند. حسین‏علیه السلام با عبایی سپید بر دوش، در میان خیل ملائک برای دیدارش لحظه‏شماری می‏کنند.
ام‏البنین‏علیها السلام با قلبی آرام چشم از این دنیای فانی فرو می‏بندد و به سوی آسمان معبودش پرمی‏گشاید و یقین دارد که بهشت و تمامی ساکنان افلاکیش حضور سبز او را می‏طلبند

ام البنین (س) و شخصیت فرزند 5

روانشناسان معتقدند تفاوتهای فردی فراوانی بین افراد وجود دارد، اینطور نیست که بتوانیم معیارهای عام و فراگیر را برشماریم و بگوییم چنانچه در این موارد، همسطح بودید بنابراین، هم کفو هستید. با توجه به اصل تفاوتهای فردی، همسطح هر کسی به طور موردی فرق می کند. لذا حساسیت های نبی مکرم اسلام در موردحضرت زهرا سلام الله علیهازیاد بود و در مورد سایر خواهرهای ایشان حساسیتی نداشتند. ایشان در مورد ازدواج حضرت فاطمه می فرمودند که : «تصمیم ازدواج ایشان با من نیست» امام صادق علیه السلام می فرمایند: « اگرعلی علیه السلام نبودند از حضرت آدم تا هنگام قیامت، همسری هم شان و هم رتبه حضرت فاطمه (س) پید ا نمی شد».
یکی از شرایط هم کفوی این است که «المسلم کفو المسلمه»، دختر و پسر مسلمان همسری را که هم کیش و هم آیین خود باشند، انتخاب کنند که این معیار متأسفانه امروز کمرنگ شده است.
دقت حضرت امیرالمومنین (ع) در انتخاب ام البنین و آن نکته ای که به محمد بن حنفیه فرمودند بیانگر آن است که بخش عظیمی از شخصیت فرزند از طریق ژنتیک (ژنها – کروموزومها) منتقل می شود. البته کروموزومها تمام صفات را به طور کامل منتقل نمی کنند. این صفات در مرحله تجزیه و ترکیب شیمیایی و در فرآیند رشد فیزیولوژیک زمینه بروز بعضی از صفات شخصیتی را فراهم می کنند.
آیا در اسلام بیشتر بر ویژگیهای شخصیتی مادر تأکید شده است یا ویژگیهای پدر هم حائز اهمیت می باشد؟
همانطور که روایاتی در مورد دقت در گزینش مادر وجود دارد، در مورد ویژگی های پدر هم توصیه هایی شده است. اما در اسلام صفات مادر دارای اهمیت بیشتری می باشد، به خاطر اینکه در اسلام، ازدواج فرهنگ خاصی دارد، برخلاف بعضی از کشورها که انتخاب و گزینش دو طرفه است یا زن، مرد را می یابد یا مرد، زن را می یابد، در اسلام مرد همسرش را برمی گزیند. چون مقید است که حریم و آن حالت خودنگهداری و حرمت و شأن زن ارج نهاده شود.
اسلام توصیه می کند که در انتخاب همسر دقت کنید که این ویژگیها در نسل بعدی نمود می یابد. بطور نمونه حضرت علی (ع) در انتخاب ام البنین با راهنمایی عقیل که حسب و نسب شناس بود، دانستند که کدام یک از تیره های عرب شجاع هستند تا حضرت عباس با آن شجاعت رشد کرد. اما حضرت علی (ع) وقتی حضرت محمد بن حنفیه را به صف دشمن می فرستادند، او عقب می نشست. باز حضرت او را کمک می کرد، او دوباره بازمی گشت. حضرت به ایشان فرمودند: پسرم تو فرزند من هستی، ولی در برخورد با دشمن مانند من نیستی، بلکه تو در بحران شکنی ناتوانی و به مادرت رفته ای. لذا آدم ترسو و بزدل از لحاظ شخصیت و بافت ژنیتیکی فرزندی مانند خود می پروراند. هر چند گفته می شود بسیاری از خصوصیات با تربیت و آموزش تصحیح می شود، اما اگر پایه و مبانی صفر باشد، با تلاش فراوان هم، اثر کمی عاید خواهد شد. به هر حال باید دستمایه اولیه باشد تا در محیط شکوفا شود.

ام البنین 4

روایت است که چون رفت حضرت زهرا                     از این جهان فنا رو بعالم عقبی

 زبعد چند علی میر منصب لولاک                       امام جن و بشر خسرو نهم افلاک

نمود رو به عقیل ای یگانه دوران                           که ای عقیل وفادار ای برادر جان

 یا عقیل زمانی به من تو یاری کن              زنی برای من از مهر مهر خواستگاری کن

زنیکه چند علامت از او بود پیدا                       رفیع جاه و ملک مقدم و نکو سیما

بلند قد و قوی تن درشت انگشتان                  فصیح سینه و گردن فرازو در دندان

لبش چه غنچه مسلسل سخن بود نیکو     رخش چو لاله و چشمش سیه کمان ابرو

عقیل گفت که اینها صفات مردان است           چنین صفات زنان را کمال نقصان است

علی بگفت که این راز را نمی دانی                چرا که بی خبر از راز های پنهانی

عقیل گفت از این زن چه دلپذیر آید                 علی بگفت که فرزند بی نظیر آید

بسوی وادیه ها شد عقیل از آن فرمان             بدید همچو زنی در بنی کلاب عیان

بخواستگاریش آمد عقیل خوش منظر              به عقد شاه ولایت برآمد آن دختر

عقیل بست همی عقد مهر و مه با هم          دو باره گشت جهان رشگ گلستان ارم

بیوسف ازلی چرخ برقرار آمد                                  شب وصال زلیخا بروزگار آمد

چه گشت از دل شب تا طلوع صبح عیان         ز چاک پیرهنش قرص ماه شد رخشان

بروی دامن ام البنین چه پیدا شد                     نگر که ماه بنی هاشمی هویدا شد

برای دیدن آن طفل شاه خیبر کن                     درون حجره ام البنب شدش مسکن

چه دید روی همان طفل آنشه مردان             همی گرفت ز گهواره اش همچون جان

برای اسم علی خسرو سپر اساس                      نمود نام گرامیش حضرت عباس

گهی نگاه به چشم و گهی به ابرویش              گهی به گریه ببو سید هر دو بازویش

از این معامله شد تنگ قلب ام بنین                  روانه کرد سرشک از مژه بروی زمین

بگفت ایشه لولاک ای امیر عرب                    از این قضیه شده روزگار من چون شب

بدست طفل من ایشه مگر بود عیبی             کزین دو دست شما را بود شک و ریبی

علی بگفت به آن بانوی حمیده سیر              شوی تو واقف از این دستها زنی بر سر

زبعد قتل من از کینه کوفیان دغا                       طلب کنند حسین مرا بکرب و بلا

همین دو دست حسین را کند علمداری                کند برای حسین من از وفا یاری

همین دو دست کشد مشک آب را بر دوش    کزین دو دست فتد آب و کودکان بخروش

همین دو دست نه تنها فتد ز پیکر او                 جدا زخنجر بیداد می شود سر او

همین دو دست به مشگین زار غم پرور          شود شفیع به محشر به حق باب و پدر

فاطمه ام البنین(ع)3

عقیل تو به علم نسب آگاهی داری. برای من زنی انتخاب کن که خاندان او به شجاعت معروف باشند.

عقیل گفت: برای چه چنین زنی می خواهی؟

برای آن که فرزندانی شجاع و دلیر به بار آورد.

عقیل به فکر فرو رفت چگونه همسری، مناسب شیردلی چون برادرش علی(ع) است. او که هیچ گاه در میدان پشت به سپاه نکرده، خاطره جنگاوری اش با عمروبن عبدود هنوز هم زبان به زبان می گردد... پس گفت:

من چنین زنی را در قبیله بنی کلاب می شناسم. فاطمه دختر حزام بن خالد کلبی و لیلی است. در میان قبایل عرب شجاع تر از پدران او نیست. در بزرگی و جلالت کسی به پای آن ها نمی رسد. حتی در حق آن ها شعر گفته اند و کسی انکار نکرده است. در میان عرب کسی به شجاعت شناخته تر از آن ها نیست مگر خود شما یا امیرالمونین!

علی(ع) خندید، موافق بود. باید در پی فرزندان شجاعی باشد که حسین(ع) را تنها نگذارند.

 فرزندانم همیشه به یادداشته باشید من و شما و کنیزان و غلامان فرزندان فاطمه(س) هستیم. در حضور آن ها با احترام رفتار کنید. آن ها را با لفظ سیدی و آقا خطاب کنید. در هر امری فرمان آن ها مقدم بر خواست شما است. مبادا که کدورتی در دل آن ها از شما بوجود بیاید. همیشه آماده خدمتگزاری آن ها باشید و بدانید که در دنیا و آخرت سید و آقای شما هستند. مرا در جلوی آن ها "مادر" خطاب نکنید....

فاطمه این ها را گفت. بارها گفته بود. اما بازهم گفت به عباس، عبدالله، جعفر، عثمان.

گرچه از کودکی در گوش آن ها زمزمه کرده بود. اما می خواست همه بدانند که او خود را کنیز فرزندان فاطمه(س) می داند نه جانشین فاطمه.... فاطمه مادر چهار پسر آرام گرفت. وظایف پسرانش را یادآوری کرده بود.

ام البنین فرزندانش را خواست و گفت: من پیر و مریض هستم. نمی توانم با شما همراه شوم. آیا مولای ما اجازه می دهند من در مدینه بمانم.

 بله مادر، هم ایشان فرمودند که شما را با خود همراه نبریم تا احواتان روبراه شود. لیلی مادر علی اکبر(ع) هم نمی تواند همرا ما به مکه بیایند و چندتن دیگر...

عباس مادر را بالای اتاق نشاند. فاطمه اما نگران بود. مقصد کجاست؟

عباس گفت: به مکه می رویم تا موسم حج در آن جا هستیم....

ام البنین گفت: کاش خداوند حج بیت الله را نصیب ما هم می فرمود. رنج بیماری مرا از این نعمت محروم ساخته است.

عباس گفت: چاره ای نیست مادر،...

عباس؛

صدای فاطمه نگران بود، هرچه کرد نتوانست از لرزش صدایش جلوگیری کند. عباس آن را حس کرد. سربلند کرد. چشم های ام البنین نمناک بود و غمی غریب در آن موج می زد. غمی که برای عباس تازگی داشت.

مادر چه شده است؟
 
عباس، مبادا حسین(ع) از تو دلگیر شود.... مبادا حسین(ع) تنها بماند.. مبادا....

دلشوره های فاطمه تمامی نداشت. حتی وقتی در بغل عباس آرام گرفت، نمی توانست یکدم از یاد حسین(ع) غافل باشد.... اما این بار دلشوره ای دیگر داشت، چرا این گونه بود، خودش هم نمی دانست.

بشیر پرچم تسلیت را به زمین کوفته بود. زن و مرد، پیر و جوان در کوچه های مدینه ناله می زدند. مدینه یکپارچه غم شده بود. غمبارترین نوحه ها از حلقوم مردمی بیرون می آمد که تا چندماه پیش شاهد زندگی حسین(ع) بودند و زندگی عباس و زندگی زینب(س).

بشیر نمی توانست موج خروشان مردم را کنترل کند. فاطمه به جلو آمد، بشیر شرم داشت که در چشمان او نگاه کند. غمبارترین نکته ها برای او بود.

فاطمه(س) تکیه به عصا داده بود و جلو آمد، بلند گفت: بشیر.

قلب بشیر از هم پاره شد. صلابت شیر در این صدا بود و هیبت اسد در کلامش.

بشیر از حسین(ع) چه خبر آورده ای؟

بشیر لرزید. چه ماموریت دشواری داشت!

ای ام البنین خدای تعالی تو را صبر دهد که عبدالله کشته شد.

صدای جمعیت بلند شد، فاطمه هنوز دست به عصا ایستاده بود: از حسین(ع) چه خبر؟

ام البنین خدای تعالی به خاطر صبرت به تو اجر دهد، جعفر هم کشته شد.

جمعیت تکان خورد. اما صلابت صدای فاطمه را نگسست: بشیر از حسین چه خبری داری؟

ام البنین خدای تعالی مقاومت کوه را به تو ارزانی کند تا تو بتوانی تحمل کنی، عباس هم کشته شد.

صدای ناله جمعیت اوج گرفت، فاطمه تکیه به عصا داده بود: بشیر از حسین(ع) مرا خبر ده.

ام البنین، خداوند تعالی صبر و شکیبایی ات را زیاد کند، عثمان هم کشته شد.

ناله جمعیت، کورسوی امید در دل فاطمه را ندید که دوباره خروشید. صدای بشیر در صداها گم می شد. اشک راه خویش را بر گونه ها پیدا می کرد. فاطمه(س) خم نشده بود. حتی اخم هم نکرده بود، عصا در دست با فریاد صدایش را به گوش بشیر رساند:

از حسین(ع) از حسین(ع) بگو! فرزندان من و آن چه در آسمان و زمین است فدای حسین(ع) باد.

بشیر امید داشت این کلام او در همهمه جمعیت گم شود و از بین برود تا به گوش فاطمه نرسد.

حسین(ع) با لب تشنه شهید شد.

آسمان به یکباره بر فاطمه فرود آمد. قلب فاطمه پاره شد و هر ذره اش با ناله ای جانسوز از حنجره اش بیرون آمد.

واحسیناه؛ ای بشیر دلم را پاره کردی...

آسمان در سوگ پسر فاطمه(س) همراه فاطمه شده بود.

ام البنین! ما به تعزیت آمده ایم! آمده ایم تا تو را در غم از دست دادن پسرانت تسلیت بگوییم....

فاطمه سربلند کرد. چشمان بی فروغ، صورت پژمرده،... اشک راه خود را خوب بلد بود، لب پاره پاره و...

ای زنان مدینه دیگر مرا ام البنین-مادر پسران-خطاب نکنید و مادر شیران شکاری ندانید.

من فرزندانی داشتم که به سبب آن ها مرا ام البنین می گفتند. اکنون من شب را به صبح می رسانم، اما دیگر فرزندی ندارم. چهار باز شکاری داشتم که آن ها را نشانه تیر کردند و رگ و ریشه آن ها را قطع کردند.

دشمنان با نیزه های خود بدن های پاک آن ها را از هم متلاشی کردند و شب شد در حالی که همه آن ها برروی خاک با جسد پاره پاره افتادند. ای کاش می دانستم که همان طور که به من خبر داده اند دست های فرزندم عباس را از تن جدا کردند...

مدینه یکپارچه غرق در سوگ بود. در هر کوی و برزن صدای ناله می آمد.

ای کسی که فرزند عزیز من عباس را دیده ای که با دشمن در حال جنگ بود و آن فرزند حیدر کرار(ع) که مانند پدرش بر دشمن حمله می کرد و فرزندان دیگر علی مرتضی(ع) که هر کدام شیر شکاری هستند در اطراف او جنگ می کردند... آه... به من خبر داده اند که بر سر فرزندم عباس عمود آهن زدند در حالی که دست در بدن نداشت... ای وای چه بر سرم آمد... چه مصیبتی بر فرزندانم رسید.... اگر فرزندم عباس دست داشت چه کسی جرأت داشت نزدیک او بیاید...لبابه اشک می ریخت و به مادرشوهرش نگاه می کرد و به آینده ای که می بایست عبیدالله و فضل را چون پدر بارآورد...

ام البنین 2

 

ام الْبَنين‌، فاطمه‌ بنت‌ حزّام‌، همسر دوم‌ اميرالمؤمنين‌ على‌ بن‌ ابى‌طالب‌(ع‌). پدرش‌ ابوالمجْل‌ حزّام‌ بن‌ خالد، از قبيلة بنى‌ كلاب‌ (طبري‌، 5/153) و مادرش‌ ليلى‌ يا ثمامه‌ دختر سهيل‌ بن‌ عامر بن‌ مالك‌ بود (نك: ابن‌ عنبه‌، 356؛ غفاري‌، 174).
آورده‌اند كه‌ پس‌ از وفات‌ حضرت‌ فاطمه‌(ع‌) در 11ق‌، امام‌ على‌(ع‌) با برادرش‌ عقيل‌ كه‌ در نسب‌شناسى‌ عرب‌ شهره‌ بود، دربارة انتخاب‌ همسري‌ كه‌ اصيل‌ باشد و فرزندانى‌ دلير و جنگاور بياورد، مشورت‌ كرد و عقيل‌، فاطمه‌ دختر حزام‌ بن‌ خالد را پيشنهاد كرد و گفت‌ در ميان‌ عرب‌ دليرتر از مردان‌ بنى‌ كلاب‌ ديده‌ نشده‌اند و على‌(ع‌) با وي‌ ازدواج‌ كرد (ابن‌ عنبه‌، 357). نتيجة اين‌ ازدواج‌ 4 پسر بود به‌ نامهاي‌ عباس‌، عبدالله‌، جعفر و عثمان‌. اين‌ 4 تن‌ به‌ شجاعت‌ و دليري‌ مشهور بودند و از اين‌ رو فاطمه‌ را ام‌ّ البنين‌ [= مادر پسران‌] ناميدند. خود او در يكى‌ از اشعارش‌ به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ دارد. اين‌ 4 تن‌ در كربلا در كنار برادر و پيشواي‌ خود امام‌ حسين‌ بن‌ على‌(ع‌) به‌ شهادت‌ رسيدند (ابوالفرج‌، 82 -84؛ ابن‌ عنبه‌، 356؛ حسّون‌، 496).
ام‌ البنين‌ در واقعة كربلا حضور نداشت‌، اما هنگامى‌ كه‌ كاروان‌ سفر كربلا وارد مدينه‌ مى‌شد، كسى‌ خواست‌ خبر شهادت‌ فرزندانش‌ را به‌ او بدهد و او گفت‌ از حسين‌(ع‌) برايم‌ بگوييد. چون‌ شنيد كه‌ 4 فرزندش‌ همراه‌ حسين‌(ع‌) كشته‌ شده‌اند، گفت‌: اي‌ كاش‌ فرزندانم‌ و تمامى‌ آنچه‌ در زمين‌ است‌ فداي‌ حسين‌ مى‌شد و او زنده‌ مى‌ماند. اين‌ سخن‌ او را دليل‌ اخلاص‌ كامل‌ او به‌ اهل‌ بيت‌ و امام‌ حسين‌(ع‌) دانسته‌اند (همو، 496-497؛ محلاتى‌، 3/293). آورده‌اند كه‌ زينب‌ (ع‌) پس‌ از ورود به‌ مدينه‌ به‌ ديدار ام‌البنين‌ رفت‌ و شهادت‌ فرزندان‌ او را به‌ وي‌ تعزيت‌ گفت‌ (موسوي‌، 16)، و اين‌ از منزلت‌ بلند ام‌البنين‌ حكايت‌ دارد. از آن‌ پس‌ ام‌البنين‌ هر روز با نوه‌اش‌ عبيدالله‌ (فرزند عباس‌) به‌ گورستان‌ بقيع‌ مى‌رفت‌ و در آنجا اشعاري‌ كه‌ خود سروده‌ بود، مى‌خواند و دردمندانه‌ مى‌ناليد و مى‌گريست‌. مردمان‌ بر او گرد مى‌آمدند و با او در گريستن‌ همنوا مى‌شدند. حتى‌ گفته‌اند مروان‌ بن‌ حكم‌ نيز مى‌آمد و در آنجا مى‌گريست‌ (ابوالفرج‌، 85). او را اديب‌ و شاعري‌ فصيح‌ و اهل‌ فضل‌ و دانش‌ دانسته‌اند (حسون‌، همانجا). سال‌ مرگ‌ او دانسته‌ نيست‌. چنانكه‌ از تاريخ‌ تولد او نيز اطلاعى‌ نداريم‌.
مآخذ: ابن‌ عنبه‌، احمد، عمدة الطالب‌، نجف‌، 1381ق‌/1961م‌؛ ابوالفرج‌ اصفهانى‌، مقاتل‌ الطالبيين‌، به‌كوشش‌ احمد صقر، قاهره‌، 1368ق‌/1949م‌؛ حسون‌، محمد و ام‌ّعلى‌ مشكور، اعلام‌ النساء المؤمنات‌، تهران‌، 1411ق‌؛ طبري‌، تاريخ‌؛ غفاري‌، حسن‌، تعليقات‌ بر مقتل‌ الحسين‌ ابومخنف‌، قم‌، 1364ش‌؛ محلاتى‌، ذبيح‌الله‌، رياحين‌ الشريعة، تهران‌، 1364ش‌؛ موسوي‌ مقرم‌، عبدالرزاق‌، قمر بنى‌ هاشم‌، نجف‌، 1369ق‌/ 1950م‌. حسن‌ يوسفى‌اشكوري‌

ام‌ّ البنين‌ در فرهنگ‌ عامه‌: حضرت‌ فاطمة ام‌البنين‌ - كه‌ نزد عامة مردم‌ ايران‌ به‌ مادر حضرت‌ عباس‌ شناخته‌ شده‌، و به‌ «ام‌ البنى‌» معروف‌ است‌ - در ميان‌ زنان‌ مسلمان‌ شيعه‌ پايگاه‌ قدسى‌ و منزلت‌ والايى‌ دارد. زنان‌ ايرانى‌ براي‌ اين‌ بانوي‌ بزرگوار ارزش‌ نمادي‌ ويژه‌اي‌ قائلند و براي‌ برآورده‌ شدن‌ آرزوها و حاجتها و سامان‌ گرفتن‌ كارها و بالا بردن‌ نيروي‌ شكيبايى‌ خود در تحمل‌ مصايب‌ و رنجها به‌ او توسل‌ مى‌جويند.
توسل‌جويى‌: قرنهاست‌ كه‌ زنان‌ شيعه‌ براي‌ دور كردن‌ بلا و نقمتى‌ و دست‌ يافتن‌ به‌ خواسته‌ و نعمتى‌ به‌ اين‌ خاتون‌ بزرگوار توسل‌ مى‌جويند و از او طلب‌ ياري‌ و مرادخواهى‌ مى‌كنند. توسل‌ به‌ ام‌البنين‌ معمولاً از طريق‌ نذر (ه م‌) و دادن‌ نذريهايى‌ مانند انداختن‌ سفرة نذري‌ (ه م‌)، پختن‌ آش‌ و حلواي‌ نذري‌، و خير كردن‌ خرما در راه‌ خدا و به‌ نام‌ او صورت‌ مى‌پذيرد. مردم‌ با برگذاري‌ اينگونه‌ مراسم‌ و شعاير دينى‌ معتقدند كه‌ مى‌توانند ارواح‌ مقدسان‌ را به‌ ياري‌ بطلبند و با كمك‌ آنها تنگيها و مصايب‌ زندگى‌ را از ميان‌ بردارند. اين‌ مراسم‌ و شعاير يك‌ واقعيت‌ اجتماعى‌ است‌ و بخشى‌ از حيات‌ دينى‌ و زندگى‌ معنوي‌ مردم‌ مسلمان‌ در جامعه‌هاي‌ سنتى‌ را شكل‌ مى‌دهد و كاركردي‌ روانى‌ - اجتماعى‌ در انسجام‌ نظام‌ زندگى‌ و پاسخ‌گويى‌ به‌ خواستها و انتظارات‌ عاطفى‌ برگذاركنندگان‌ مراسم‌ دارد.
در اهداي‌ نذري‌ به‌ ام‌ البنين‌، يا هر شخصيت‌ مقدس‌ ديگر، عقيده‌ و عمل‌ِ صاحب‌ نذر، و اسباب‌ و مواد نذري‌ نقشى‌ مهم‌ و اساسى‌ ميان‌ نذر دهنده‌ و نذر گيرنده‌ دارد. وضع‌ و حالت‌ احساسى‌ و معنوي‌ و قصد و نيت‌ خالص‌ و پاك‌ نذر دهنده‌، پاكيزه‌ و حلال‌ بودن‌ اسباب‌ و خوراكيهاي‌ نذري‌، ادعيه‌ و اوراد مخصوص‌ آيينهاي‌ نذري‌ و توسل‌، و كامل‌ و دقيق‌ انجام‌ دادن‌ اعمال‌ مربوط به‌ مراسم‌ و شعاير نذر و نياز، صاحبان‌ نذر را در نزديكى‌ به‌ مقدسان‌ و رسيدن‌ به‌ آرمانها و آرزوهايشان‌ كمك‌ مى‌كند.
سفرة ام‌ البنين‌: اين‌ سفره‌ در ميان‌ مردم‌ برخى‌ از شهرها و آباديهاي‌ ايران‌ به‌ «سفرة مادر حضرت‌ ابوالفضل‌» يا «سفرة مادر حضرت‌ عباس‌» نيز شهرت‌ دارد. سفره‌اي‌ به‌ نام‌ «بى‌ بى‌ سه‌شنبه‌» را نيز در جاهايى‌، مانند خراسان‌ (شكورزاده‌، 28) به‌ حضرت‌ فاطمة ام‌البنين‌، و در جاهايى‌ ديگر مانند شاهرود (شريعت‌زاده‌، 2/390-394) به‌ حضرت‌ فاطمة زهرا (ع‌) نسبت‌ داده‌اند و به‌ نام‌ آن‌ دو بى‌بى‌ «سفرة ام‌البنى‌» و «سفرة حضرت‌ فاطمه‌» ناميده‌اند.
در پندار عامه‌، بى‌بى‌ سه‌شنبه‌ زنى‌ نيكوكار بوده‌ كه‌ در روز سه‌شنبه‌ زاده‌ شده‌، و سه‌شنبه‌ ازدواج‌ كرده‌، و سه‌شنبه‌ نيز مرده‌ است‌ (اسديان‌، 200؛ شكورزاده‌، 40). شايد منسوب‌ كردن‌ سفره‌هاي‌ حضرت‌ فاطمة زهرا و فاطمة ام‌ البنين‌ به‌ بى‌بى‌ سه‌شنبه‌، به‌ اين‌ سبب‌ بوده‌ است‌ كه‌ در گذشته‌ سفره‌هاي‌ نذري‌ اين‌ دو خاتون‌ را در روز سه‌شنبه‌ مى‌انداخته‌اند. هنوز هم‌ در بعضى‌ از مناطق‌ ايران‌، آش‌ ام‌ البنين‌ را در روز سه‌شنبه‌ مى‌پزند و سفره‌اش‌ را هم‌ در اين‌ روز مى‌اندازند (همو، 29).
ام‌ البنين‌، اين‌ مادر مقدس‌ مثالى‌ نيز در آيين‌ اهداي‌ نذري‌ با حضور خود همچون‌ يك‌ ميانجى‌ نمادي‌ ميان‌ آدميزادگان‌ و پروردگار عمل‌ مى‌كند و زمينة نزديكى‌ نذر دهندگان‌ را با خداوند براي‌ برآورده‌ شدن‌ حاجاتشان‌ و رهايى‌ آنان‌ از تنگى‌ و سختى‌ معيشت‌، فراهم‌ مى‌نمايد.
اسباب‌ و خوراكيهاي‌ سفرة ام‌ البنين‌، ساده‌تر و كمتر از سفرة حضرت‌ ابوالفضل‌ است‌. قرآن‌، شمع‌، آينه‌، جانماز، مهر، تسبيح‌ و كتاب‌ دعا از اسباب‌ مخصوص‌ سفره‌؛ كاچى‌، نان‌، پنير، سبزي‌، ماست‌ و آجيل‌ مشكل‌گشا و خرما از خوراكيهاي‌ نذري‌ سفره‌ است‌. آش‌ و حلوا و پلو و چند گونه‌ خوراكى‌ و ميوة ديگر نيز از خوراكيهاي‌ ديگر سفرة ام‌البنين‌ است‌ كه‌ برخى‌ از آنها جنبة نذري‌، و برخى‌ ديگر جنبة تشريفاتى‌ دارد (نك: صفى‌نژاد، 401).
صاحبان‌ نذر، بنابر نيتهايى‌ كه‌ مى‌كنند، سفره‌هاي‌ نذري‌ خود را پيش‌ يا پس‌ از بر آورده‌ شدن‌ حاجاتشان‌ مى‌اندازند و اهدا مى‌كنند. خوراكيهاي‌ نذري‌ را صاحب‌ سفره‌، خود به‌ تنهايى‌ يا با مشاركت‌ زنان‌ حاجتمند و نذردار ديگر فراهم‌ مى‌كند. مشاركت‌ مردم‌ در انداختن‌ سفرة ام‌ البنين‌ به‌ اينگونه‌ است‌ كه‌ هر كس‌ هر نوع‌ خوراكى‌ را كه‌ نذر كرده‌ است‌، تهيه‌ مى‌كند و به‌ صاحب‌ سفره‌ مى‌دهد كه‌ در سفره‌اش‌ بگذارد.
حلال‌ بودن‌ اسباب‌ و خوراكيهاي‌ سفره‌ و پولى‌ كه‌ اين‌ اسباب‌ و خوراكيها با آن‌ فراهم‌ مى‌شود، همچنين‌ پاكيزگى‌ و مطهر بودن‌ زنان‌ شركت‌ كننده‌ در پاي‌ سفرة نذري‌ از شرايط بنيادي‌ در آيين‌ سفره‌هاي‌ نذري‌ است‌. برخى‌ نيز براي‌ فراهم‌ كردن‌ مواد خوراكيهاي‌ نذري‌ سفره‌، دوشيزگان‌ نابالغى‌ را كه‌ فاطمه‌ ناميده‌ مى‌شوند و در پندار عامه‌ پاك‌ و معصوم‌ انگاشته‌ مى‌شوند، برمى‌گزينند.
آداب‌ سفره‌اندازي‌: انداختن‌ سفرة ام‌ البنين‌ معمولاً زمان‌ معين‌ و مشخصى‌ ندارد و آن‌ را در هر روز از سال‌ و در هر موقع‌ از روز مى‌توان‌ انداخت‌. در بعضى‌ جاها، از جمله‌ خراسان‌، اين‌ سفره‌ را در روز سه‌شنبه‌ مى‌اندازند.
سفرة ام‌ البنين‌ را كه‌ يك‌ سفرة پارچه‌اي‌ سفيد است‌، در ميان‌ اتاقى‌ در خانه‌ مى‌گسترند و اسباب‌ و خوراكيها را روي‌ آن‌ مى‌چينند. از آداب‌ سفره‌ نماز و دعاست‌. نماز سفره‌، دو ركعت‌ نماز حاجت‌ است‌ كه‌ آن‌ را صاحب‌ سفره‌ و زنانى‌ كه‌ حاجت‌ و نيازي‌ دارند، روي‌ سجاده‌ و در پاي‌ سفره‌ مى‌خوانند. زنان‌ به‌ هنگام‌ نيت‌ كردن‌، حضرت‌ فاطمة ام‌البنين‌ را به‌ دستهاي‌ بريدة فرزندش‌ ابوالفضل‌ قسم‌ مى‌دهند كه‌ حاجتشان‌ را برآورده‌ كند. در برخى‌ از مناطق‌ ايران‌، پيش‌ از خواندن‌ نماز ام‌البنين‌، دو ركعت‌ نماز هم‌ به‌ نام‌ حضرت‌ ابوالفضل‌، باب‌ الحوائج‌، مى‌خوانند و حاجت‌ خواهى‌ مى‌كنند.
پس‌ از پايان‌ نماز، دعاي‌ توسل‌ مى‌خوانند. آنگاه‌ صد بار به‌ شمار دانه‌هاي‌ تسبيح‌ اين‌ اوراد (نك: شكورزاده‌، 29؛ صفى‌نژاد، 402) را كه‌ مخصوص‌ سفرة ابوالفضل‌ است‌ (نك: دولتى‌، 194)، مى‌خوانند: اي‌ ماه‌ بنى‌هاشم‌، خورشيد لقا عباس‌ {} اي‌ نور دل‌ حيدر، شمع‌ شهدا عباس‌ از رنج‌وغم‌ و محنت‌،ما رو به‌توآورديم‌ {} دست‌من‌محزون‌گير،ازبهر خدا عباس‌
دعا و اوراد سفره‌ را معمولاً ملاّ يا روضه‌ خوان‌ زن‌ كه‌ او را در خراسان‌ «آتو» (نك: شكورزاده‌، 31) و در تهران‌ «خانم‌ درسى‌» مى‌گويند، مى‌خواند و بانوان‌ پاي‌ سفره‌ پس‌ از او تكرار مى‌كنند. سرانجام‌، حاضران‌ در مجلس‌ خوردن‌ خوراكيهاي‌ سفره‌ را آغاز مى‌كنند.
سفرة ام‌ البنين‌ اختصاص‌ به‌ بانوان‌ دارد و مردان‌ نبايد در مراسم‌ سفره‌اندازي‌ شركت‌ كنند. خوردن‌ بعضى‌ از خوراكيهاي‌ نذري‌ اين‌ سفره‌، مانند كاچى‌، حلوا، خرما و آش‌ براي‌ مردان‌ و پسر بچه‌ها ممنوع‌ است‌ (نك: هدايت‌، 41؛ فقيري‌، 54). خراسانيها خوردن‌ آش‌ ام‌ البنين‌ را براي‌ مردان‌ ناشايست‌ مى‌دانند و مى‌گويند كه‌ اگر مردي‌ از اين‌ آش‌ بخورد، به‌ زندان‌ مى‌افتد. زنان‌ باردار را نيز از خوردن‌ اين‌ آش‌ باز مى‌دارند تا اگر طفل‌ در شكم‌ آنان‌ پسر باشد، در بزرگى‌ به‌ زندان‌ نيفتد (شكورزاده‌، 32).
آش‌ و حلواي‌ نذري‌: از نذريهاي‌ ديگري‌ كه‌ به‌ نام‌ فاطمة ام‌ البنين‌ مى‌دهند، آش‌ و حلواست‌. اين‌ آش‌ و حلوا در بيشتر جاها و در ميان‌ مردم‌ به‌ نام‌ آش‌ مادر ابوالفضل‌ و حلواي‌ ام‌ البنين‌ (فقيري‌، همانجا)، و در خراسان‌ به‌ نام‌ آش‌ اُماج‌ كُماج‌ (شكورزاده‌، 28) معروف‌ است‌.
فراهم‌ كردن‌ مواد آش‌ و طرز پختن‌ آن‌ آداب‌ خاصى‌ دارد. معمولاً آرد آش‌، يا پول‌ خريد آرد را زنان‌ در شب‌ سه‌شنبه‌ با گدايى‌ از 7 خانه‌ كه‌ در آن‌ زنى‌ به‌ نام‌ فاطمه‌ باشد، به‌ دست‌ مى‌آورند. بُنشَن‌ و مواد آش‌ را هم‌ از دكانهاي‌ سرگذر و محله‌ مى‌خرند. آرد را در سينى‌ يا بشقابى‌ مى‌ريزند و در همان‌ شب‌ سه‌شنبه‌ همراه‌ با شمع‌ يا چراغى‌ افروخته‌ در اتاقى‌ روي‌ سفرة نذري‌ مى‌گذارند و در اتاق‌ را مى‌بندند. سپيده‌ دم‌ روز سه‌شنبه‌ در اتاق‌ را مى‌گشايند و آرد را كه‌ مى‌پندارند ام‌ البنين‌ تبرك‌ كرده‌، بر مى‌دارند و خمير مى‌كنند و از آن‌ اُماج‌ (دانه‌هايى‌ گرد به‌ شكل‌ و اندازة ماش‌) و يا رشته‌ درست‌ مى‌كنند و در آش‌ نذري‌ مى‌ريزند. كسانى‌ كه‌ حلوا يا كاچى‌ نذر كرده‌اند، آرد را با آب‌ و روغن‌ و زعفران‌ و شكر يا عسل‌ مى‌آميزند و حلوا و كاچى‌ مى‌پزند. خراسانيها با مقداري‌ از اين‌ آرد چند قرص‌ نان‌ هم‌ به‌ نام‌ كُماج‌ روي‌ ساج‌ مى‌پزند. آش‌ و حلواي‌ نذري‌ را كاسه‌ كاسه‌ و بشقاب‌ بشقاب‌ ميان‌ خويشان‌ و همسايگان‌ پخش‌ مى‌كنند، يا در سفرة نذري‌ ام‌ البنين‌ كه‌ خود يا ديگران‌ انداخته‌اند، مى‌گذارند.
در خراسان‌ آش‌ اُماج‌ كُماج‌ را با چند شمع‌ روي‌ سفره‌ مى‌چينند. وقتى‌ همةزنان‌ پاي‌ سفره‌ نشستند، آتو روضه‌ مى‌خواند و 7 آيه‌ از آيه‌هاي‌ سورة يس‌ را كه‌ مخصوص‌ سفرة ام‌ البنين‌ است‌، قرائت‌ مى‌كند.
زنان‌ پس‌ از خواندن‌ هر آيه‌، يك‌ صدا مى‌گويند: السلام‌ عليك‌ يا اميرالمؤمنين‌. دختر نابالغى‌ به‌ نام‌ فاطمه‌ نيز كه‌ پاي‌ سفره‌ و رو به‌ قبله‌ نشسته‌ است‌، پس‌ از هر آيه‌ مقداري‌ آش‌ را با قاشقى‌ كه‌ در دست‌ دارد، از كاسه‌اش‌ بر مى‌دارد و در بشقابى‌ مى‌ريزد و در آخر آش‌ را در كاسه‌ برمى‌گرداند. پس‌ از پايان‌ خواندن‌ دعا و اوراد، آش‌ را در بشقابهايى‌ مى‌ريزند و ميان‌ زنان‌ مجلس‌ پخش‌ مى‌كنند (براي‌ آگاهى‌ بيشتر، نك: همو، 28-32).
پذيرش‌ نذري‌: نذر دهندگان‌ معتقدند كه‌ اگر نذرشان‌ در پيشگاه‌ حق‌ پذيرفته‌ گردد، حضرت‌ ام‌ البنين‌ شب‌ هنگام‌ با حضور روحانى‌ خود در پاي‌ سفرة گسترده‌ در اتاق‌ در بسته‌، آرد مخصوص‌ آش‌ يا حلوا يا كاچى‌ نذري‌ آنها را تبرك‌ مى‌كند. نشانة حضور نمادين‌ بى‌ بى‌ ام‌ البنين‌، و تبرك‌ آرد را اثري‌ مى‌پندارند كه‌ بر روي‌ آرد افتاده‌ است‌. اين‌ اثر را نقشى‌ رمزي‌ و نمادين‌ از پنجه‌ يا مُهر يا تسبيح‌ ام‌ البنين‌ مى‌انگارند و آن‌ را علامت‌ قبول‌ نذر و برآورده‌ شدن‌ حاجاتشان‌ مى‌پندارند.
نظير چنين‌ پنداشتى‌ از قديم‌ در ميان‌ جامعة زرتشتى‌ ايران‌ نيز رواج‌ داشته‌ است‌. زرتشتيان‌ معتقدند كه‌ نذر و حاجتشان‌ هنگامى‌ پذيرفته‌ و برآورده‌ مى‌شود كه‌ دختر شاه‌ پريان‌ بيايد و از خوراكيهاي‌ سفرة نذريشان‌ بخورد.
زرتشتيان‌ سفره‌هاي‌ نذري‌ خود را در سفره‌خانه‌هاي‌ خانه‌شان‌ مى‌اندازند و يك‌ شب‌ درِ سفره‌خانه‌ را مى‌بندند تا دختر شاه‌ پريان‌ بر سر سفره‌ بيايد. نشانة حضور دختر شاه‌ پريان‌ و پذيرش‌ نذريشان‌ از پديد آمدن‌ علامتى‌ روي‌ تخم‌ مرغى‌ كه‌ در پنبه‌ گذارده‌ شده‌ است‌ و رويش‌ آويشن‌ پاشيده‌اند، آشكار مى‌گردد (تجربه‌كار، 197- 198).


مآخذ: اسديان‌ خرم‌آبادي‌، محمد و ديگران‌، باورها و دانسته‌ها در لرستان‌ و ايلام‌، تهران‌، 1358ش‌؛ تجربه‌كار، نصرت‌، «بعضى‌ از رسوم‌ باستانى‌»، مجلة مردم‌شناسى‌، تهران‌، 1335ش‌، شم 2؛ دولتى‌، فرخنده‌، «سفره‌ها»، سخن‌، 1344ش‌، س‌ 16، شم 2؛ شريعت‌زاده‌، على‌اصغر، فرهنگ‌ مردم‌ شاهرود، تهران‌، 1371ش‌؛ شكورزاده‌، ابراهيم‌، عقايد و رسوم‌ مردم‌ خراسان‌، تهران‌، 1363ش‌؛ صفى‌نژاد، جواد، مونوگرافى‌ ده‌ طالب‌آباد، تهران‌، 1355ش‌؛ فقيري‌، ابوالقاسم‌، «سفره‌ها در شيراز»، هنر و مردم‌، تهران‌، مرداد 1350ش‌، شم 106؛ هدايت‌، صادق‌، نيرنگستان‌، تهران‌، 1334ش‌.
على‌ بلوكباشى‌

حضرت ام البنین علیهاالسلام

 حضرت ام البنین علیهاالسلام، فاطمه دخت حزام بن خالد مادر گرامی و بزرگوار حضرت ابوالفضل العباس علیه السّلام است. (حزام) از استوانه های شرافت در میان عرب به شمار می رفت و در بخشش، مهمان نوازی، دلاوری و رادمردی مشهور بود. خاندان این بانو از خاندان های ریشه دار و جلیل القدر بود که به دلیری و دستگیری معروف بودند.

پیوند حضرت امیر المومنین علی بن ابی طالب علیهماالسلام با حضرت ام البنین علیهاالسلام
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السّلام مدتی پس از شهادت جانگداز پاره تن و ریحانه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه وآله و بانوی زنان عالمیان، حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا علیهاالسّلام، برادرشان عقیل را که از عالمان به انساب عرب بود فراخواندند و از او خواستند برایشان همسری برگزیند که زاده دلاوران باشد تا پسر دلیری به عرصه وجود برساند و سالار شهیدان را در کربلا یاری کند.
عقیل، بانو ام البنین علیهاالسلام از خاندان (بنی کلاب) را که در شجاعت بی مانند بودند، برای حضرت انتخاب کرد. بنی کلاب در شجاعت و دلاوری در میان عرب زبانزد بودند.
حضرت امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیهماالسلام این انتخاب را پسندیدند و عقیل را به خواستگاری نزد پدر حضرت ام البنین علیهاالسلام فرستادند. پدر خشنود از این وصلت مبارک، نزد دختر شتافت و او با سربلندی و افتخار، پاسخ مثبت داد. حضرت در همسرشان، خرَدی نیرومند، ایمانی استوار، آدابی والا و صفاتی نیکو مشاهده فرمودند و او را گرامی داشتند.
دو سبط پیامبر صلی الله علیه وآله فرزندان رسول خدا در وجود این بانوی پارسا، مادر خود را می دیدند و از فقدان مادر، کمتر رنج می بردند. حضرت ام البنین فرزندان دخت گرامی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه وآله را بر فرزندان خود که نمونه های والای کمال بودند مقدّم می داشت و عمده محبت و علاقه خود را متوجه آنان می کرد.
حضرت ام البنین علیهاالسلام توجّه به فرزندان پیامبر را فریضه ای دینی می شمرد؛ زیرا خدای متعال در کتاب خود به محبت آنان دستور داده بود و آنان امانت پیامبر صلی الله علیه وآله بودند؛ ام البنین علیهاالسلام با درک عظمت آنان به خدمتشان قیام کرد و حقّ آنان را ادا نمود.

اهل بیت علیهم السلام و حضرت ام البنین علیهاالسلام
محبت بی شائبه حضرت ام البنین علیهاالسلام در حق فرزندان پیامبر و فداکاریهای فرزندان او در راه سیدالشهدا علیه السلام بی پاسخ نماند، بلکه اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام در احترام و بزرگداشت آنان کوشیدند و از قدردانی نسبت به آنان چیزی فروگذار نکردند. چه اینکه حضرت ام البنین خود را وقف خدمت و دوستی نسبت به آنان کرده بودند. آنان نیز برای او جایگاهی والا و موقعیتی ارزنده قائل بودند. حضرت زینب کبری سلام الله علیها پس از رسیدن به مدینه منوره نزد حضرت ام البنین علیهاالسلام شتافتند و شهادت چهار فرزندش را تسلیت گفتند.
واین خود نشان دهنده منزلت والای حضرت ام البنین علیهاالسلام نزد اهل بیت علیهم السّلام است.

مقام حضرت ام البنین علیهاالسلام نزد دوستداران اهل بیت علیهم السلام
این بانوی بزرگوار، جایگاهی ویژه نزد دوستداران اهل بیت علیهم السلام دارند و بسیاری معتقدند ایشان را نزد خدای عزوجل، منزلتی والاست و اگر دردمندی آن بانوی بزرگ را واسطه خود نزد حضرت باری تعالی قرار دهد، غم و اندوهش برطرف خواهد شد. لذا به هنگام سختیها و درماندگی، این مادر فداکار را شفیع خود قرار می دهند.
البته بسیار طبیعی است که حضرت ام البنین علیهاالسلام نزد پروردگار مقرب باشد؛ زیرا در راه خدا و استواری دین حق، فرزندان و پاره های جگر خود را خالصانه تقدیم داشت.

مولود بزرگ
نخستین فرزند پاک حضرت ام البنین علیهاالسلام، سالار بزرگوارمان حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام هستند که با تولدشان، مدینه به گل نشست، دنیا پرفروغ گشت و موج شادی، خاندان علوی را فراگرفت. قَمَری تابناک به این خاندان افزوده شده بود و می رفت که با فضائل و خون خود، نقشی جاودانه بر صفحه گیتی بنگارد.
هنگامی که مژده ولادت حضرت عباس علیه السلام به امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهما السّلام داده شد، به خانه شتافتند، او را در برگرفتند، باران بوسه بر او فرو ریختند. در گوش راست حضرت عباس علیه السلام اذان و در گوش چپ اقامه گفتند. نخستین کلمات، بانگ روحبخش توحید بود که به وسیله امیرالمؤمنین علیه السلام پیشاهنگ ایمان و تقوا در زمین، بر گوشش نشست و سرود جاویدان اسلام، جانش را نواخت: «اللّه اکبر... لا اله الاّ اللّه». این کلمات که عصاره پیام پیامبران و سرود پرهیزگاران است، در اعماق جان حضرت عباس علیه السلام جوانه زد، با روحش عجین شد و به درختی بارور از ایمان بدل شد تا آنجا که در راه باروری همیشگی آن، جان باخت و خونش را به پای آن ریخت.

نامگذاری
امیرالمؤمنین علیه السلام از پس پرده های غیب، جنگاوری و دلیری فرزند حضرت ام البنین علیهاالسلام را در عرصه های پیکار دریافته بودند و می دانستند که او یکی از قهرمانان اسلام خواهد بود، لذا او را عباس (دُژم : شیر بیشه) نامیدند؛ زیرا در برابر کژیها و باطل، ترشرو بود و در مقابل نیکی، خندان و چهره گشوده. همان گونه که پدر دریافته بود، فرزندش در میادین رزم و جنگهایی که به وسیله دشمنان اهل بیت علیهم السّلام به وجود می آمد، چون شیری خشمگین می غرّید، گردان و دلیران سپاه کفر را درهم می کوفت و در میدان کربلا تمامی سپاه دشمن را دچار هراس مرگ آوری کرد. شاعر درباره حضرتش می گوید:
(هراس از مرگ، چهره دشمن را درهم کشیده بود، لیکن عباس در این میان خندان و متبسم بود).

وفات حضرت ام البنین علیهاالسلام
بانوی بزرگوار حضرت ام البنین علیهاالسلام لحظه لحظه عمر خویش را با خدای خود معامله کرد و لحظه ‌ای خطا و انحراف در زندگی وی راه نیافت و سرانجام در سال 64 ه.ق دار فانی را وداع گفت و در قبرستان بقیع در کنار سبط رسول خدا صلّی الها علیه وآله، حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام به خاک سپرده شد.
اگر چه جسم او در خاک است، اما روح بلند او و صفات کریمه و عظیمه وی نام او را به بلندای آفتاب زنده نگاه داشته است و در پرتو صفات این بانوی فاضله انسانهایی تربیت‌ شده ‌اند که در تاریخ ماندگار خواهند بود.
در احوال حضرت ام البنین علیهاالسلام پس از شهادت چهار فرزندش که درود خدا بر آنان باد، آورده اند که در بیت الاحزان می نشست و پیوسته اندوهگین و غمزده بود و با مویه های خود بساط یزید در مدینه را متزلزل کرده بود بدان صورت که مروان حکم، حاکم مدینه که از سنگدلان تاریخ است وقتی مویه های او را می شنید به کناری می رفت و با گریه های او گریه می کرد.

ضرورت تأسیس شبکه ای ماهواره ای ویژه حضرت اباالفضل العباس علیه السلام

 


 
جمعی از برادران فعال در بخش تبلیغاتی بارگاه ملکوتی حضرت سیدالشهدا و حضرت اباالفضل العباس علیهما السلام در شهر مقدس قم با مرجع عالی قدر حضرت آیت الله العظمی حاج سید صادق حسینی شیرازی دام ظله دیدار کردند. در این دیدار، آقای (رضوان السلامی) رئیس تحریریه مجله (صدی الروضتین) به اختصار، پاره ای از فعالیت های تبلیغاتی دو آستان مقدس حضرت سیدالشهدا و حضرت اباالفضل علیهما السلام را بر شمرد.

آنگاه مرجع عالی قدر، ضمن بیاناتی ارزشمند فرمود: شرایط امروز، با گذشته بسیار متفاوت است، چرا که در آن روزگار، اگر انسانِ مؤمنی حدیثی در فضایل اهل بیت علیهم السلام باز می گفت، کشته می شد، اما امروز وضعیت به گونه ی دیگری است و آزادیِ نسبی وجود دارد. بنابراین بکوشید کانالی ماهواره ای به نام «الکفیل» ویژه ی حضرت اباالفضل العباس علیه السلام تأسیس کنید.

معظم له افزودند: یکی از دوستان فعال در امور ماهواره می گفت، در حال حاضر حدود سه هزار شبکه ماهواره ای فعالیت می کنند که برخی از آن ها به اشخاص اختصاص دارد و به معرفی آن ها می پردازد که از نظر رتبه و منزلت، یک هزارم مقام حضرت اباالفضل العباس علیه السلام را ندارند. این در حالی است که سرورمان حضرت عباس علیه السلام شخصیتی جهانی، دنیوی و اخروی است که اگر مردم، با شخصیت جهانی و سیره ی حضرتش آشنا شوند، بسیاری از آنان به سوی نور و نورانیت اهل بیت علیهم السلام رهنمون خواهند شد. از این رو تأسیس شبکه ای ماهواره ای ویژه ی آن حضرت، سخت ضرورت دارد و بهترین و سزاوارترین افراد به رساندن پیام و رسالت آن حضرت به جهانیان، شمایید.

آن گاه معظم له گوشه هایی درخشان، عطرآگین و منحصر به فرد سیره ی مولای مان رسول خدا صلی الله علیه وآله و شیوه حکومتی حضرتش در مدینه ی منوره و نیز تأثیر آن در گرویدن دسته دسته ی مردم به اسلام را بیان کرد.

ایشان با بیان داستانی درباره ی آثار و برکات خدمت به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام سخنان خود را به پایان برد. معظم له داستان را این گونه بیان فرمود: زمانی که در کربلای معلا زندگی می کردیم، کودکی از خاندان ما توسط ماشین دچار حادثه شد و استخوان پایش خرد گردید. یکی از دوستان فردی را به نام حاج طالب برای معالجه به من معرفی کرد. کودک حادثه دیده را نزد او بردم و پس از آن که شکسته بند کار خود را تمام کرد، در مورد مزد کارش از او سؤال کردم، او گفت: هر چه بدهی، قبول می کنم.

پس از چندین بار اصرار، جواب او همان یک سخن بود. مبلغ یک دینار عراقی را که در آن روز قدرت خرید بالایی داشت به او دادم. پول را از من گرفت و گفت: این مبلغ را با سرورمان حضرت عباس علیه السلام نصف می کنم.

دلیل سخنش را از او پرسیدم، گفت: در گذشته روزگارم به سختی می گذشت تا آن جا که گاهی چند روز می گذشت، ولی پولی برای خریدن حتی یک قرص نان به دست نمی آوردم.

روزی به زیارت سرورمان حضرت اباالفضل العباس علیه السلام رفتم و در آستان ملکوتی اش به درگاه خدای متعال متوسل شده، حضرت باب الحوائج را نزد خدای منان شفیع قرار دادم، آن گاه به درگاه خدای سبحان عرضه داشتم: اگر اوضاع معیشتی و مالی ام بهبود یابد، درآمد خود را با حضرت اباالفضل علیه السلام تقسیم خواهم کرد.

خدای مهربان نیز دروازه های لطف خود را بر من گشود و روزی ام وسعت یافت و در حال حاضر به لطف و  وعنایتش دارای چهارخانه، چهارباغ، چهار همسر و این مغازه هستم.