گویا آسمان مدینه رنگ و بوی عزا گرفته.ام البنین در بستر غنوده و خاطرات تلخ و شیرین گذشته را به یاد می‏آورد. خاطراتی که یادآور گذشته پرفراز و نشیب اوست.
اولین خاطره‏ای که در ذهنش نقش می‏بندد، زمانی است که عقیل او را برای برادرش علی علیه السلام خواستگاری کرد و گفت:
علی‏علیه السلام همسری می‏خواهد که از او فرزندی جنگجو و تک‏سوار پدید آید، پسری که قهرمان عرب لقب گیرد. و آن زن کسی نبود جز فاطمه کلابیه; آری فاطمه!
فاطمه‏ای که می‏خواست جای خالی فاطمه سفرکرده را برای علی‏علیه السلام و کودکان داغدارش پرکند. و گیسوان زینب‏علیها السلام را به جای مادر مهربانش زهراسلام الله علیها شانه بزند و دست نوازش بر سر و روی حسنین‏علیهما السلام بکشد و ام‏کلثوم را مادرانه در آغوش گیرد.
از این پس او بانوی خانه‏ای می‏شد که انوار لاهوتیش تا فراسوی ملکوت کشیده شده بود و گذرگاه فرشتگان و ملائک مقرب درگاه حق بود و قدسیان عالم بالا، فوج فوج برای تبرک جستن از این وجودهای نازنین هبوط می‏کردند.
آری فاطمه قدم به خانه‏ای می‏گذاشت که داغ فراق فاطمه‏علیها السلام زخمی عمیق و جان‏سوز در دل یتیمانش پدید آورده بود و زینب علیها سلام در دوران کودکی خانه‏دار کوچک این سرای بهشتی شده بود.
و علی‏علیه السلام چه عاشقانه او را فاطمه خطاب می‏کرد، ولی وقتی نام فاطمه‏علیها السلام از زبان علی‏علیه السلام در خانه طنین‏انداز می‏شد، اشک غم در چشمان زینب حلقه می‏زد و رنگ از رخسار حسین‏علیه السلام می‏پرید و قلب او با دیدن این صحنه‏های جانسوز شرحه شرحه می‏شد. او از علی‏علیه السلام خواست تا او را با این نام نخواند. زیرا نام فاطمه‏علیها السلام داغ یتیمان فاطمه‏علیها السلام را زنده می‏کرد. و آن‏گاه که عباس‏علیه السلام، عبدالله‏علیه السلام و عثمان‏علیه السلام و جعفرعلیه السلام، زمین خاکی و عرش الهی را غرق در شادی و سرور کردند او را ام‏البنین‏علیها السلام خواندند و چه نیکو نامی:
مادر پسران!
پسرانی که بارها و بارها آنان را فدائی حسین‏علیه السلام خوانده بود. حسین‏علیه السلام که با هر لبخندی، او را جانی دوباره می‏بخشید و روح بی‏تابش را آرامش می‏داد.
او به یاد آورد زمان تولد عباس‏علیه السلام را; آن هنگام که علی‏علیه السلام دستان او را غرق بوسه کرد و بی‏قرار گریست و در پاسخ علت‏بی‏قراری و اشک فرمود: "این دست‏ها روز عاشورا در راه فرزندم حسین‏علیه السلام جدا خواهد شد."
و بارها از زبان زینب‏علیها السلام شنیده بود که چگونه عباس‏علیه السلام وفا و ادب را شرمنده خویش کرد و با دستان فتاده‏اش حماسه ازلی آفرید.
نیز زمانی را به یاد آورد که کاروان زخمی اسراء به مدینه بازگشتند. او کنار قبر رسول‏خداصلی الله علیه وآله، زینب‏علیها السلام را در آغوش فشرد و پیش از همه از مولایش حسین‏علیه السلام پرسید; زانوان زینب‏علیها السلام سست‏شده، قلبش فرو ریخت و گریه امانش را برید و فریاد برآورد:
«حسین‏علیه السلام را با لب تشنه سر بریدند»
و زمانی را به یاد آورد که سپر خون‏آلود عباس‏علیه السلام را از میان چادرش بیرون آورد و مقابل دیدگان اشکبار ام‏البنین نهاد; در این لحظه آن‏چنان قلبش به درد آمد که بی‏هوش در خاک غلطید.
پس از آن، دیگر بقیع رنگ تلخ سکوت را بر خود ندید. ندبه‏های ام‏البنین‏علیها السلام دوست و دشمن را به فغان وا می‏داشت و زمین و آسمان را به لرزه می‏انداخت.
حال، پس از تمامی شدائد و سختی‏های روزگار، لحظه وصال نزدیک است.
عباس‏علیه السلام با بال‏های گشوده در میان دروازه بهشت ایستاده و ورود مادرش را انتظار می‏کشد زهراعلیها السلام و علی‏علیه السلام با تبسمی شیرین بر لب، چشم بر آسمان دوخته‏اند. حسین‏علیه السلام با عبایی سپید بر دوش، در میان خیل ملائک برای دیدارش لحظه‏شماری می‏کنند.
ام‏البنین‏علیها السلام با قلبی آرام چشم از این دنیای فانی فرو می‏بندد و به سوی آسمان معبودش پرمی‏گشاید و یقین دارد که بهشت و تمامی ساکنان افلاکیش حضور سبز او را می‏طلبند